قصه‌ای با نقشِ اولِ خودم

سلام و عرض ادب

الان که این نامه را می‌نویسم روز معلم است، پس صمیمانه این روز را به شما که الگویی تمام‌عیار از آموزش جرأت‌ورزی در لمس‌کردن زندگی از نزدیک هستید، تبریک می‌گویم و بهترین روزها را برایتان آرزومندم.

در آخرین جلسه‌ی دوره‌ی نظم شخصی قرار بر نوشتن نامه و شرح تغییرات و دستاوردهای شخصی از دوره‌ای شد که تقریبا یک ماه طول کشید. چه چیزی بهتر از نامه؟ این قالب یکی از مورد علاقه‌ترین قالب‌های نوشتاری برای من است.

راستش روزی که در طی مشغله‌های جورواجور تصمیم به ثبت‌نام در دوره گرفتم فقط یک دلیل داشتم. آن هم نظم به معنای دقیق نظم بود. و یکی از معانیِ دقیق نظم برای من توفیق در برابر شکست‌های مداومی‌ بود که برای تنظیم خواب متحمل می‌شدم و البته هنوز هم می‌شوم.

از قضا کلاس برای من درست شبیه به تمرین کلمه‌برداری درآمد. می‌پرسید چطور؟ حالا می‌گویم. وقتی ده بیست کلمه برای کلمه‌برداری برمی‌دارم تا با تمرین آن‌ها را وارد دایره‌ی واژگانم کنم، با نوشتن اولین جمله فضای مکانی و زمانی‌ام عوض می‌شود و بعد از هزار کلمه از جایی باورنکردنی سر در می‌آورم. معمولاً وارد فضای داستانی شده‌ام که اگر همان موقع ده بیست کلمه‌ی جدید دیگر را جلوی روی خودم قرار بدهم فضا و زمان و شخصیت‌های داستان پیش می‌روند. و همین‌طور …

قصه‌ی این کلاس برای من همین گونه پیش رفت. برای رفع مشکل دیگری و انتظار دریافت نسخه‌ای مطلوب و راه‌گشا وارد شدم و در طول دوره به موضوعات و مسائل دیگری برخوردم و از آنجا وارد یک سری ایده‌ها و موضوعات متفاوت دیگر شدم. درست روندی شبیه به همان تداعی‌های داستان‌پردازی.

خیلی‌وقت‌ها آدم چیزها را می‌داند، اما صرفاً می‌داند و گرچه این دانستن لازم است اما کافی نیست. سوزن لحاف‌دوزی که در پایان دوره یعنی دیروز (۱۱/۲/۱۴۰۰)‌ به تنم خورد به یادم انداخت که فارغ از جزئیات، به صورت یک کل یکپارچه موجود سمج و پیگیری بوده‌ام. نه حالا، از وقتی که به یاد دارم. بارها زمین خورده‌ام اما با شرایط بحرانی و در لحظه‌های سخت نتوانستم خودم را رها کنم و بی‌خیال شوم. بی‌خیال تمام آرزوهایی که در سرم وول خورده‌اند و وول می‌خورند. می‌دانید آدم همیشه نقاط ضعفش را بیشتر و قوی‌تر به یاد دارد تا نقاط مثبتش را. و این یک ویژگی مثبتِ کلی و منسجمی بود که وقتی دریافتمش تمام آموخته‌ها در طول دوره رنگ و رویی دیگر برایم یافتند.

همه‌شان را امروز مرور کردم. برایم مسرت‌بخش است که بگویم به هر روزم به شکل یک قصه نگاه می‌کنم. قصه‌ای با نقشِ اولِ خودم. شخصیت اول قصه‌ای که در پنج‌تا پنج دقیقه روایتش را از صبح تا شب می‌نویسد. روی هر کاری را که خط می‌کشد از به دست آوردن پیروزی‌اش مشعوف می‌شود. و سعی دارد سایر آموخته‌ها را در قصه‌اش بگنجاند. از جمله اینکه:

*روی اولویت اول روزش (رمان) که مورد تأیید شما نیز می‌باشد وقت بگذارد.

*تمرکزش را روی یک کار و فقط یک کار نگه دارد.

*از همه مهم‌تر با خودش کنار بیاید که سطح خرد آن‌قدرها هم که کمال‌گرایی بی‌رحمش اصرار دارد بی‌فایده نیست بلکه تلاش می‌کند تا آن کمال‌گرایی منحوس را که گوشه‌ی اتاق ایستاده و دهن‌کجی می‌کند نادیده بگیرد و هر چند کم، هر چند کوتاه کارش را انجام بدهد تا از فشار آن عجوزه بر مغزش بکاهد.

*خودش را از نوک زدن به کتاب‌ها برحذر می‌دارد. و تمام سعی‌اش مبنی بر آن است که یک کتاب را با هضم و جذب کامل بخورد تا تعدادی کتاب را نصفه و ناقص و نجویده نجویده.

*مفتخر است که به شما اعلام بدارد، هیچ‌وقت موبایل و فضای مجازی برایش آنقدرها وسوسه کننده نبوده که بخواهد در طی دوره روی ترک اعتیادش کار کند. پس وقتش را برای چیزهای دیگر گذاشته است.

*حالا شانس و مفهومش که روزگاری جزو حماقت‌بارترین مفاهیم ذهنی‌اش بوده است، به مفهومی قابل‌توجه تبدیل گشته. آنقدر که شاخص‌های هفت‌گانه‌ی شانس مثل هفت دری که رو به روشنیِ تغییرات باز می‌شود، جهان نویی را به رویش گشوده است. حالا راحت‌تر هضم می‌کند که روان‌شناسی واقعیت‌گرا که مفهوم “انتخاب” در آن پررنگ‌ترین مفهوم است را چطور می‌تواند به نحو احسن در زندگی‌اش به کار بگیرد تا شانس در خانه‌اش را بزند و سمج بودنش را تأیید کرد. حالا می‌داند قدرت ریسک را در خود داشته است. همیشه هر چند می‌ترسیده ولی از کاری که می‌خواسته سرباز نزده است. بر ندای شهودی و درونی‌اش بیشتر صحّه می‌گذارد. جای خالی روابط را بیشتر احساس کرده و در کمال ناباوری قدرت یافته تا یک رابطۀ از دست رفته با یک دوست قدیمی را احیا کند. با دوستان دیگر تماس بگیرد و روابط جدیدی را برای دیدار حضوری بعد از کرونا پایه‌گذاری کند. فهمیده که بیشتر باید بر روی نگرش‌هایش کار کند. و به توانی که برای شناخت خودش گذاشته بود آفرین گفته اما درک کرده که این موضوع هم‌چنان جای کار ادامه‌دار دارد. دیگر با شانس غریبه نیست. و این دستاور بزرگی است.

*دارد واکنش‌هایش نسبت به مسائل منفی را می‌سنجد و سعی دارد از دل هر چیز نکته‌ای برای آموختن بیابد و این روند در نوشتن یادداشت‌های روزانه‌اش به شدت اثربخش بوده است.

*از رویکرد راه‌حل مدار بودن کمی عقب نشسته و دارد احساس اطرافیان را درک و تأیید می‌کند. دیگر اگر پسرش (آمین) بگوید مثلاً روی هندوانه شیر می‌خواهم بخورم، نمی‌گوید: بیخود، دل‌درد می‌گیری. می‌گوید: می‌دونم الان دلت خیلی شیر می‌خواد منم خیلی دلم شیر می‌خواد. صبح، صبحونه با هم شیر و غلات می‌خوریم.

*دلش را صابون زده است که کتابچه‌های روزانه‌اش روزی شاهد جالبی از سخت‌کوشی‌اش برای پسرش خواهد شد.

*حالا دیگر عجولانه کار نمی‌کند، کمی مکث می‌کند و آرام و بی‌خیال تصمیم می‌گیرد تا اولویت بعدی کارش چه باشد.

*اگر دیر بیدار می‌شود، اجازه‌ی حرف زدن به آن عجوزه‌ی وراج همیشه حاضرش را نمی‌دهد و سعی دارد از وقتی که دارد به بهترین نحو استفاده کند و روزش را به‌خاطر دیر بیدار شدن فدا نکند و نگوید از فردا و دقیق طبق برنامه.

*با اولویت‌بندی یادگرفته است از آن بیماری موروثی زنانه برای نظافت سانت سانتی فاصله بگیرد و درک کند به غیر از خلوتیِ اتاق کار لازم نیست بیرون از این محدوده همه چیز همیشه بدرخشد و ستاره بدهد.

*مکاتباتی را با همکلاسی‌اش (علی اندیشمند) شروع کرده که بسیار برایش لذت‌بخش است.

*چند ایده به ذهنش رسیده است. از آن ایده‌هایی که به آینده‌شان امید دارد. از زمره ایده‌ی نامه‌های شفابخش که ارتباط نزدیک زیادی با مبحث خودشناسی دارد و توضیحش مفصل است. و شاید بعد در طی نامه‌ای دیگر برایتان بنویسد و دیگری فعالیت در حوزه‌ی شخصیت و شخصیت‌شناسی است که هم می‌تواند از آن به شکل علمی و هم از دیدگاه روانشناسی به عنوان منبعی برای داستان‌نویسی (به عنوان یکی از پایه‌های مهم در داستان) به شکلی کامل و تخصصی بپردازد و البته که آن نامه‌ها و بحث خودشناسی نیز به این مبحث هم مرتبط است.
(البته تمام این ایده‌ها نیاز به فکر دارد. و الآن تمرکزش روی رمان و یادداشت‌های روزانه می‌چرخد.)

*به یک کشف مهم نائل آمده است و آن وقتی بود که در جلسه‌ی آخر، بحث درباره حرف نیکلاس طالب و پذیرای تجارب تازه بودن با تداعیِ کوه رفتن چند روز پیشش مقارن شد. وقتی که در بین کارها تصمیم گرفت پیشنهاد همسرش را بپذیرد و تنهایی تا بالای کوه برود و آنقدر احساس بکری را تجربه کند که خود بتواند دست‌مایه‌ای برای یک یا حتی چند داستان باشد. حالا فهمیده که یکی از دلایل خستگی و احساس روزمرگی‌اش همین است. طراحی برنامه‌هایی که مو لای درزش نرود. کشف کرده که در همین طراحی هم پای آن عجوزه‌ی کمال‌گرایی در میان است. و حالا دارد سعی می‌کند آماده و پذیرای تجارب تازه هم باشد. و گرنه برنامه‌هایش هم می‌شود چیزی ملال‌آور و تکراری و خشک.

بس است یا باز هم بگوید؟

جلوی انگشت‌هایم را می‌گیرم که وقتی روی کیبورد به حرکت می‌افتند یک‌نفس می‌روند و هیچ حالی‌شان نیست چقدر گذشته است؟

به جرأت می‌توانم بگویم از جاهای دیگری سر درآوردم که هر کدام از یادگرفته‌هایم دنیایی ارزشمند است؛ اما خواب بی‌در و پیکرم هم‌چنان ادامه دارد، که ریشه در خیلی چیزها دارد. خواب برای من دنیای عجیب و غریبی است که خودش نوشتن چند نامه را می‌طلبد. امید دارم با سماجتم بر این مهم هم غلبه کنم.

ارادتمند شما: مرجان سلیمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *