آدم‌های معمولی، آرزوهای غیرمعمولی

شاهینی که چشمانم را باز کرد.

تو یک آدم معمولی هستی با یک زندگی معمولی در یک شهر معمولی با آدم‌هایی که نهایت تلاششان رسیدن به یک زندگی معمولی است، در یک خانواده معمولی به دنیا آمدی البته در زندگی تو دو چیز معمولی نبود.

یکی مادرت که یک استثنا بود. در زمان خودش قلب بزرگ و مهربانی داشت و همۀ محله دوستش داشتند. هیچ وقت شما را تنبیه نمی‌کرد، هر چقدر که شیطنت می‌کردید و یا کارتان اشتباه بود گذشت می‌کرد.

و دیگری خانه‌ای بود که در آن زندگی می‌کردی. یک خانۀ معمولی در یک محله‌ی قدیمی با چند اتاق و آشپزخانه و حمام و حیاطی بزرگ. این چیزهایش مثل همه‌ی خانه‌های معمولی بود ولی ضلع جنوبی خانه‌ی شما به ایوانی کوچکی وصل می‌شد که نصف شهر از آن‌جا پیدا بود. و با بیست سی تا پله به باغچه‌ی بزرگی می‌رسید که تمام کودکی‌ات آن‌جا گذشت میان درختان انجیر و انار، کنار مرغ‌ها، جوجه‌ها، بره‌ها و بزغاله‌ها.

یک خانه که آرزوی همۀ بچه‌های محل بود و همیشه باغچه‌اش پر بود از بچه. از خواهر برادر‌های خودت و بچه‌های همسایه، بهشتی بود برای خودش. و البته آن‌جا بهشت بود فقط به‌خاطر مادری که به بچه‌هایش عشق می‌ورزید، به دست‌های گلی‌شان گیر نمی‌داد، لباس‌های پر از خاک و گلشان را با مهربانی عوض می‌کرد و هر وقت نان می‌پخت سهم مرغ و بره‌ها را هم به شما می‌داد که بدهیدشان. می‌گفت بو دارد و دلشان می‌خواهد.

مادرت سهم انجیر و انار همه‌ی همسایه‌ها را هم کنار می‌گذاشت. اصلا باغچه‌تان قفل نداشت یک در داشت که همه بلد بودند آن را باز کنند و هر وقت خواستند آن را باز کنند بیایند توت بخورند انجیر بچینند و یا آبی به صورتشان بزنند.

زندگی در این گوشه از بهشت شما را خلاق و مهربان بار آورد خصوصیتی که هنوز هم با همه‌ی شماست.

از همان کودکی خیال‌پرداز بودی و همیشه با خودت حرف می‌زدی مادربزرگت اعتقاد داشت جنی شده‌ای و برایت دعا گرفته بود…

از نوجوانی به نوشتن علاقمند شدی و خوره‌ی کتاب بودی. علاقه‌ات به خواندن آنقدر زیاد بود که هر چه به دستت می‌رسید می‌خواندی به‌جز کتاب‌های درسی.

آن‌قدر کتاب‌های کتابخانه را خوانده بودی که متصدی کتابخانه اجازه می‌داد میان قفسه‌ها را بگردی و کتاب مورد علاقه‌ات را پیدا کنی یکبار هم در نوجوانی مقام اول کتابخوانی را در شهرت آوردی.

شوق نوشتن تو در همان سال‌های نوجوانی توسط معلم ادبیاتت سرکوب شد. بخاطر نمرۀ افتضاحی که به داستانت داد برای اینکه بین دو موضوع شغل و داستان‌نویسی تو تنها کسی بودی که داستان را نوشتی. در مورد انتخاب شغل هم نوشته بودی که به آن هم نمرۀ کمی داد چون از نظر او یک زن نمی‌توانست رویای خلبان شدن داشته باشد.

دوره راهنمايي که تمام شد بنا به توصیه مدرسه رشته‌ی ادبیات را انتخاب کردی، خیلی زود ازدواج کردی و پرونده درس خواندنت بسته شد.

همسرت هم یک آدم معمولی بود، از یک خانواده معمولی. با این تفاوت که ته‌تغاری بود و سنگ صبور همه خواهرها و برادرهایش. تو هم به واسطه ده سال زندگی با مادر شوهر به آدمی صبور تبدیل شده بودی.

هفت سال نازایی تو را وادار کرد به نوشتن پناه ببری. و تمام رنج روزهای تلخی را که فقط کسی که تجربه کرده است می‌فهمد را بنویسی. از مسافرت‌های طولانی برای رسیدن به مراکز نازایی، ساعت‌ها انتظار کشیدن روی نیمکت، شنیدن درد دل آدم‌های غمگین و افسرده که هر کدام به امیدی از نقطه‌ای از کشور برای معالجه آمده بودند تا خریدن داروهای گران‌قیمت و جواب نگرفتن و در آخر دکتری که آب پاکی را روی دستت می‌ریزد. اشک‌ها، غم‌ها، بغض‌ها و اتهاماتی که می‌شنوی. دیگر نمی‌توانی یک دل سیر به بچه‌ها هم نگاه کنی تا مبادا هزار جور حرف به تو بزنند که گفتن ندارد…

و درست زمانی که ناامید شده‌ای، معجزه‌ای شود و خداوند به تو پسری دهد که نور چشمت شود و زندگی که هر روز هزاران برنامه برای تو می‌چیند که پوستت را بکند و تو مجبوری آرزوهایت را بقچه‌پیچ کنی و کنج دلت قایمشان کنی، سراغ نوشتن نروی و خیاطی را به عنوان شغلت ادامه دهی و به واسطه‌ی همسر همراهی هم که داری برای اولین بار یک مزون در شهر کوچکت بزنی و یکی دو سال با سختی شبانه‌روز کار کنی و شاگردان زیادی را تربیت کنی.

و البته باز هم نتوانی از همان آدم معمولی فراتر رَوی، چون زندگی همیشه یک برنامه جدید برایت می‌ریزد و تو در حالی که خیلی به آینده‌ی کارت امیدواری و دیگر زمانی است که باید نتیجه‌ی تلاشت را ببینی به‌خاطر مشکلاتی که پیش می‌آید و یکی از مهم‌ترین‌هایش بلاتکلیفی فرزندت است زمانی که خانه نیستی مجبوری کارگاهت را جمع کنی. بی‌انگیزه می‌شوی ولی وقتی می‌بينی هنوز عده‌ای به تو امید دارند ادامه می‌دهی وکار می‌کنی و آموزش می‌دهی. و به کمک همسرت زندگی فروریخته‌ات را از یک ورشکستگی بزرگ جمع می‌کنی.
با بزرگ شدن پسرت دوباره می‌روی دنبال کارهای کارگاهت ولی تولد معجزه‌آسای فرزند دوم تو را از همه‌ی برنامه‌هایت باز می‌دارد. فقط محض سرگرمی و راه انداختن شاگردهایت کار می‌کنی. راستش به کارت هم معتاد شده‌ای، دیدن هر روزه‌ی مردم برایت عادت شده، بعضی‌هایشان می‌آیند که فقط با تو حرف بزنند و بروند و خیاطی بهانه است وتو با همه‌ی کم‌حوصلگی‌ای که داری همیشه سنگ صبوری.

شب‌های زیادی را تا صبح کار کرده‌ای و در تمام ساعات تنهایی با آدم‌های داستان‌هایت زندگی کرده‌ای. با آن‌ها خندیده‌ای، گریه کرده‌ای، برایشان هر روز برنامۀ جدیدی چیده‌ای. راستش بیشتر هم از زندگی اطرافیانت ایده گرفته‌ای. گاهی آن‌قدر بلند با آن‌ها حرف زده‌ای که تعجب خانواده را بر انگیخته‌ای. ولی در خانه شما این را همه می‌دانند که تو داری تخیلاتت را بلند بلند می‌گویی و دیگر کسی فکر نمی‌کند که دیوانه شده‌ای.

تا این سال کرونایی به واسطۀ وقت آزادتری که داشتی می‌نویسی. اول در مورد کرونا نوشتی بعد رفتی سراغ داستان‌هایت. با پیشنهاد یکی از دوستانت برای نوشتن زندگینامۀ شهیدان شهرت به این نتیجه رسیدی که با این اطلاعات اندک نمی‌توانی بنویسی، دنبال استادی می‌گشتی که کمکت کند.

اتفاقی با نام شاهین کلانتری و مدرسۀ نویسندگی آشنا شدی. متوجه شدی که دوره‌هایی را هم ثبت‌نام می‌کنند. برای دوره نویسندگی خلاق ثبت‌نام کردی، برایت وقت مصاحبه تعیین کردند. از بخت بد همان روز توی باغ مهمان داشتی و موقع مصاحبه هم توی ماشین بودی. اصلا باور نمی‌کردی که خود استاد با تو مصاحبه کنند. آن‌قدر در حرف‌هایشان تایید و تشویق بود که تو به وجد آمده بودی و مدام حرف می‌زدی و می‌گفتی که دوست داری یک کتاب بنویسی که شاهکار باشد و استاد صبورانه به حرف‌هایت گوش دادند، اگر خودت بودی و کسی می‌آمد که از خیاطی چیز زیادی نمی‌دانست از تو می‌خواست از او یک طراح برجسته بسازی حتما همان جلسۀ اول او رارد می‌کردی؛ ولی استاد با صبوری و کمی هم ارفاق تو را قبول کردند.

روزی که نامۀ قبولی‌ات را فرستادند از شادی در پوست خودت نمی‌گنجیدی. اما بعد از شروع کلاس به این نتیجه رسیدی که نوشتن کار یک روز و دو روز نیست و بیشتر نوشته‌هایت حکم سیاه‌مشق را دارد و با اینکه خیلی کتاب خوانده‌ای، چه کاغذی چه الکترونیکی، ولی کتاب‌های خوبی که خوانده‌ای انگشت‌شمار هستند. به‌واسطۀ کتاب بلندی‌های بادگیر که در نوجوانی خوانده‌ای و هنوز هم صحنه‌هایش را به یاد داری به امیلی برونته علاقمند شدی و می‌خواستی یک کتاب بنویسی ولی کتابت ماندگار باشد.

اما با گذشت یکی دو ماه از دوره ایده‌هایت برای نوشتن آن‌قدر زیاد شد که مغزت هنگ کرده بود و نمی‌توانستی به داستان اصلی‌ات برسی. برای همین صد داستان را هم به پیشنهاد الهام عبدی عزیز که خیلی اتفاقی با او دوست شده بودی شرکت کردی و این چالش باعث شد تمام داستان‌های پراکنده که مدام به مغزت سرک می‌کشیدند را به روی کاغذ بیاوری و الان که موفق شدی در ۱۰۰ روز ۱۲۰ داستان بنویسی خیلی خوشحالی البته بیشترش در حد طرح است.

یک داستان گروهی هم با الهام عزیز و گروه آخرین گناه نوشتی و داستان دوم هم در حال اتمام است البته سهم تو چند صد کلمه بیشتر نبود ولی تجربۀ ارزنده‌ای است این‌که با آدم‌های مختلف که هر کدام ذهنیت و ایده‌ای متفاوت دارند بتوانی داستان بنویسی. عالی بود.

شب عیدِ سخت و پرکاری داشتی و بیش‌تر کلاس‌ها را پشت چرخ و هنگام کار گوش دادی و تنهایی و سکوت اتاق کارت را امسال به جای رادیو با آموزش‌های استاد و گوش دادن به کتاب‌های صوتی گذراندی و در دل تنهایی و خستگی شب عید ایده‌ها و داستان‌های زیادی به ذهنت رسید که فقط طرح آن‌را نوشتی و تکمیل آن را موکول کردی به‌ بعد از پایان صد داستان.

فراخوان دورۀ نظم شخصی را که دیدی به این نتیجه رسیدی که تو که بیشتر صبح‌ها کله سحر بیداری ولی به‌خاطر اهمال‌کاری همیشه از پیشرفت کند کارهایت ناراضی هستی، برای همین ثبت‌نام کردی.

جلسات را با اشتیاق شرکت کردی. راهکارهای استاد و آموزش‌هایشان باعث شد نظم عجیبی به کارهایت بدهی و برنامۀ جالبی برای خودت بنویسی و در آن از تمام وقت‌های پرتت استفاده کنی. دیگر رُند کردن ساعت را کنار گذاشتی و هر زمان که رسیدی کارهایت را انجام دادی. بعضی روزها خودت را به چالش کشیدی و دو ساعت تمام خودکار را از روی کاغذ برنداشتی و نوشتی. بدون وسواس فکر داستانت را پیش بردی و مهم‌ترین پروژه‌ات را پایان نخسۀ اولیه داستانت در نظر گرفتی البته به‌خاطر تعداد زیاد کاراکترها نتوانستی و فقط قصه‌ی یکی را تمام کردی و بقیه را در حال نوشتن هستی.

سطح‌بندی کارها خیلی عالی بود و بهانه‌ای برای تنبلی و فرار از کار نداشتی.

به شانس که فکر کردی دیدی این چند ماه واقعا شانس به تو رو کرده، آشنایی‌ات با استاد و دوره‌هایشان، دوستی‌ات با الهام عبدی، شرکت در دوره نظم شخصی و دوست خوب هم گروهی‌ات خانم سورگی جزو بهترین اتفاقات زندگی‌ات است.

البته روزهایی هم بوده که به‌خاطر مسائل غیرمنتظره زندگی نتوانستی برنامه‌ات را پیش ببری ولی از ۵ دقیقه‌ها و صد داستانت نگذشته‌ای، پروژه‌ات هم که جای خود دارد.

به‌خاطر ضعف چشمانت خواندن پی‌دی‌اف برایت مشکل است و کتاب کاغذی کمی هم در دسترس داری. برای همین خواندن کتاب جای کمی در برنامه‌ات دارد.

ایده‌ی «کات» خیلی عالی بود. توانستی خیلی از افکار مزاحمت را از ذهنت بیرون کنی و آن را به دوستانت و مخصوصا خواهرت هم توصیه کردی.

گوشی‌ات را که معمولا همیشه باید کنارت باشد برای ساعاتی از خودت دور کردی اما خاموشش نکردی زیرا همیشه فکر می‌کنی قرار است کسی کار مهمی با تو داشته باشد و این به‌واسطۀ شغل همسرت است. ولی سعی داری که ساعاتی از روز روی بی‌صدا باشد تا کم‌کم خاموش شود.

استاد گفتند که یک برنامۀ شخصی بنویسید و کارهایتان را به ثابت و موقت تقسیم‌بندی کنید و هر روز عملکردتان را به نام سفر روز به شب بنویسید. یکی دو روز روی کاغذ A4 نوشتی ولی بعد در همان دفتر نظم شخصی هرشب برنامۀ روز بعد را نوشتی و شب بعد عملکرد خودت را درصفحۀ مقابلش نوشتی.

نظم شخصی آرامش خاصی به تو داد و توانستی کارهایی را که مدت‌ها بود از انجامش ناامید شده بودی را هم در برنامه‌ات بنویسی و در سه سطح برنامه‌ریزی به آنها برسی.

برای یک آدم معمولی این همه پیشرفت در چند ماه خیلی مهم بود اما با تشکیل گروه و انتخاب هم‌گروهی و رسیدن اولین نامۀ دوستت به تو تمام اعتمادبه‌نفست را از دست دادی. نامه در قالب پی‌دی‌اف بود و خانم سورگی خیلی ادبی و زیبا نوشته بودند و تو با خواندن آن خیلی به هم ریختی و فکر کردی شاید هم‌گروهی خوبی برای ایشان نباشی.

یک روز فکر کردی و نامه‌ات را در کامپیوتر تایپ کردی ولی به خاطر سواد رسانه‌ای کمی که داری نتوانستی آن را بفرستی. پسر بزرگت هم نبود تا کمکت کند. خیلی سعی کردی از اینترنت یاد بگیری ولی موفق نشدی. برای همین آن را در همان واتس‌آپ نوشتی و فرستادی. خانم سورگی برخلاف تصورت دوست صمیمی و خوبی برایت شدند.

اوایل دوره نویسندگی خلاق سعی کردی تایپ کردن را یاد بگیری و موفق هم شدی و این یکی از بهترین دستاوردهای دوره نویسندگی بود. ولی چون تو یک آدم معمولی هستی از کامپیوتر جز در حد باز کردن چند برنامه و تایپ کردن چیزی نمی‌دانی البته کامپیوتر عصر حجر شما که زیر دست دو تا پسر جان سالم به در برده است امکانات جالبی ندارد و به خودت قول داده‌ای تا پول‌هایت را جمع کنی و برای خودت لپ‌تاپ بخری. البته اگر تا زمان خریدنش قیمتش ده برابر نشود و یک آدم معمولی از پس خریدنش برآید.

نوشتن با خودکار روی کاغذ را خیلی بیشتر دوست داری. موقع تایپ به‌خاطر سرعت کمی که داری تمرکزت را از دست می‌دهی و کلمات از ذهنت فرار می‌کنند.

با اینکه دوست داری در چالش مقاله‌نویسی شرکت کنی ولی به‌خاطر همین اطلاعات کمت در مورد فضای مجازی هنوز جرات راه‌اندازی سایت را نداری، با اینکه ایده‌های جالبی برای خودت داری به اسم «ماجراهای من وخودم» و یکی دوتا هم نوشتی مربوط به اتفاقاتی که در زندگی روزمره‌ات می‌افتد و واکنش‌های یک آدم معمولی به آن‌ها. البته این ایده را از حرف‌های استاد گرفتی.

دیدن چت‌ها و نوشته‌های بچه‌ها برایت جالب است ولی هنوز آنقدر اعتمادبه‌نفس نداری که بخواهی در مورد چیزی نظر بدهی. چند باری در گفتگوها شرکت کردی و خودت هم از عملکرد خودت راضی نیستی.

هرچه بیشتر پیش می‌روی به این نتیجه می‌رسی که هیچ چیز نمی‌دانی و باید سال‌ها دود چراغ بخوری و مطالعه کنی تا مغزت راه بیافتد.

آخرین جلسۀ کلاس را به شوق دیدن استاد شرکت کردی و برایت تمام شدن دوره سخت بود. ولی امیدواری به ۱۵ اردیبهشت که دورۀ سمپوزیوم شروع شود و دوباره بتوانی در وبینارها شرکت کنی.

در آخرین جلسه نظم شخصی استاد گفتند که شاگردان فعالشان را به گروه دیگری می‌برند و برنامۀ نظم شخصی را آن‌جا ادامه می‌دهند. خیلی ناراحت شدی فقط دو جلسه نتوانستی آنلاین باشی ولی دربقیۀ جلسات هم به‌خاطر معمولی بودنت و اعتمادبه‌نفس پایینت نتوانستی مشارکت کنی و حرف‌هایت در حد سلام و خداحافظی بود.

امیدواری شاید استاد دوباره به تو ارفاق بکنند و در دورۀ بعدی هم شرکتت بدهند.

این ۲۲ جلسه برایت خیلی پربار بود و توانستی روی نقاط ضعف خودت تسلط پیدا کنی ولی هنوز هم روزهایی هست که زندگی برایت برنامه‌های غیرقابل کنترلی می‌چیند و تو مجبوری علی‌رغم میلت برنامه‌ات را تغییر دهی.

یادت رفت که بگویی یکی از مهم‌ترین کارهایی که در این دوره تصمیم به انجامش گرفتی ادامۀ تحصیلت است. شاید کمی دیر باشد ولی فکر می‌کنی هنوز هم فرصت داری و می‌خواهی انجامش دهی.

به‌خاطر ناتوانی‌ات برای استفاده از کامپیوتر مجبوری این نامه را هم با گوشی بنویسی که خیلی سخت است اما چون استاد از شما خواسته بودند می‌نویسی و امیدواری که یک روز استاد گرامی‌ات آن را بخوانند و بدانند آدم‌های معمولی زیادی هستند که دوست دارند کمی از زندگی معمولیشان دور شوند و برای رسیدن به آرزوهای غیرمعمولیشان تلاش کنند.

با آرزوی بهترین‌ها

نویسنده: زهره سعیدی ابرقویی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *