به‌خاطر پگاه می‌نویسم

برنامه‌های روزانه‌ی بلند بالا.

بدون هیچ منطق درستی کارها را پشت سر هم لیست می‌کردم تا شاید از فردا شروع کنم به انجام دادنشان. نمی‌دانم چند بار فصل عوض شد اما می‌دانم که من همان جایی که بودم، ماندم. حتی درجا هم نمی‌زدم. فقط داشتم در خودم غرق می‌شدم. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم برای عوض کردن شرایط کاری کنم. وارد سایتی که ماه‌ها بود پیگیر مطالبش بودم شدم.

از اول هم به حرف و توصیه‌های استادی که عاشق نوشتن و انجیر خیس‌خورده بود گوش می‌دادم. بدون آن که زوری بالای سرم باشد یا در دوره‌ای از تدریس آن استاد شرکت کرده باشم، نوشته‌هایش را می‌خواندم و آن نکاتی که قلبم دوستشان داشت را یادداشت می‌کردم. بالاخره از داخل سایت وارد پیج اینستاگرامشان شدم. آنجا جملات کوتاهی می‌دیدم که بسیار به کارم می‌آمد. اسکرین‌شات‌های گوشی‌ام حسابی پر بار شده بود. به اولین لایوی که بعد از دنبال کردن استاد برخوردم، جرقه‌ی اولین اتفاق متفاوت زندگی‌ام زده شد: پیاده‌روی روزانه آن هم بدون گوشی.

دلباخته‌ی این حرکت شدم. قبل از آن حدود دو ماهی می‌شد که پیاده‌روی می‌رفتم. اما با گوشی و تقریبا هر بار با اعصابی له‌ولورده به خانه برمی‌گشتم.

چون می‌خواستم در حین پیاده‌روی نهایت استفاده از زمان را هم ببرم. پس پادکست یا آهنگ گوش می‌کردم. و چون هندزفری‌ام تنها یک گوشی‌اش کار می‌کرد، صدایش کم بود. (آن یکی گوشی به خاطر استشمام زیاد الکل به خرخر افتاده بود). پس مجبور بودم با انگشت سبابه گوشی را درون گوشم فرو کنم و همان‌جا نگهش دارم که حداقل چیزی بشنوم. و دست دیگر هم هر دقیقه یک بار بالا می‌آمد و شالم را می‌چسبید.

خلاصه که حتی با نوشتنش هم اعصابم بهم می‌ریزد. اما از روز بعدی که آن لایو را دیدم تا به امروز از پیاده‌روی‌ام نهایت لذت را می‌برم.

وقتی که این مسئله به‌راحتی برایم حل شد با دقت بیشتری حرف‌هایشان را دنبال کردم. چند ماهی بود که با جولیای عزیز آشنا شده بودم و صفحات صبحگاهی‌ام را می‌نوشتم.

چند سالی بود که می‌دانستم به نوشتن حس متفاوتی دارم. اما سمتش نمی‌رفتم. می‌ترسیدم. تمام قلبم از من می‌خواست که در دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق شرکت کنم اما خب، پولش را نداشتم. و نیز می‌ترسیدم. از قلم خودم و از کسی که واقعا بودم فرار می‌کردم.

با پیروی از استاد با تمرین ده قطعه‌ی آسان شروع کردم. آن هم به تاثیر لایوی بود که دیده بودم. استاد آزادنویسی را جوری توصیف کرد که در خودم نیاز به انجامش را حس کردم. خانه‌های جدول چالش را خط می‌زدم و هم‌زمان اطرافم را دید می‌زدم و دنبالش می‌گشتم: «پس اون ترس لعنتی کجا رفته؟»

اهمیتی ندادم. ادامه ‌دادم. حتی به این که دارم انجامش می‌دهم فکر نمی‌کردم. می‌دانستم با حساس شدنم سروکله‌ی همان لعنتی دوباره پیدا می‌شود.

گوشه‌ی ذهنم به جمع کردن پول‌هایم فکر می‌کردم.

روزی در راه برگشت از دانشگاه، روی صندلی مترو نشسته بودم. اینستاگرامم را باز کردم. طبق معمول اول استوری‌های استاد را باز کردم که با فراخوان دوره‌ای به نام نظم شخصی برخورد کردم. بدون تعلل صفحه را بالا کشیدم و وارد سایت شدم. توضیحاتی کامل در مورد سرفصل‌های دوره بود. تصمیمم بدون آن که نظرم را بپرسد گرفته شده بود. پگاه قطعا در آن دوره شرکت می‌کرد.

من سرکار نمی‌روم. استقلال مالی ندارم و پدرم لطف می‌کند و ماهیانه مبلغی به حسابم می‌ریزد. حتی وقتی که دارم این را می‌نویسم هم کمی از خودم ناراضی می‌شوم. چون بیست سالم رو به اتمام است و همچنان فقط دانشجو هستم. در نتیجه چند روزی صبر کردم و زمانی که حسابم شارژ شد بدون تعلل اسمم را در دوره نوشتم. حالا فقط مانده بود صبوری‌ کنم برای شروع اولین دوره با استادی که داشت زندگی‌ام را آرام آرام تغییر می‌داد.

سال نو شد. بالاخره پنج روز گذشت و جلسه‌ی صفر دوره با هدف معارفه و آشنایی با محیط کلاس برگزار شد.
تا یازدهم ماه بهشت هزار و چهارصد، با استاد و دوستان ارزشمندم بیست‌ و یک جلسه‌ی رویایی را گذراندیم. (وقتی نقطه‌ی جمله‌ی پیش را گذاشتم دلم کوچک و تنگ شد).

با این حال می‌خواهم از اخلاقیات و عادت‌هایم که در طی این جلسات تغییر کردند یاد کنم:

در تمام دوران نوجوانی و جوانی‌ام به یاد ندارم زودتر از ساعت دوی شب خوابیده باشم. با این استدلال که من شیفته‌ی شب و سکوتش هستم تا نیمه‌شب بیدار می‌ماندم. حتی چندماهی قبل از شروع دوره رکوردم به بیدار ماندن تا ساعت سه و نیم هم ارتقا یافت.

صبح‌‌ها قبل از ده بیدار می‌شدم و تا شب اگر خیلی سوپرمن بازی در می‌آوردم به دو تا از بیست کاری که در برنامه‌ام بود می‌پرداختم. اخلاقم هم به خاطر همین گرفته می‌شد. آدمی بودم که به‌ندرت با کسی هم‌کلام می‌شدم. کلا نظری راجع به حرف زدن نداشتم. از فضای مجازی بیزار بودم. و برای بیان خودم هیچ‌کاری نمی‌کردم.

آرام و پیوسته با دوره پیش رفتم. تمرین‌ها را انجام می‌دادم و مطالب را دوره می‌کردم. بدون آنکه بفهمم واکنش‌هایم به زندگی عوض شده بود.

حتی در روزهایی که کلاس برگزار نمی‌شد ساعت هفت بیدار بودم. و عجیب‌ترین اتفاق برای خودم خوابیدن در ساعت دوازده و نیم شب بود. بله هنوز هم دیر است اما این یکی از بزرگ‌ترین دستاورد‌های من از دوره است و برای همین به پگاه افتخار می‌کنم. (هنوز هم کمکش می‌کنم که بتواند کمی زودتر به رختخواب برود.)

دیگر آن که از اتاقم بیرون می‌رفتم و در خانه قدم می‌زدم و حتی با مادرم هم بیشتر هم‌کلام می‌شدم. این شگفتانه‌ی بعدی بود.

به‌خاطر قضیه‌ی انزوا هیچ‌گاه به گوشی وابستگی نداشتم و هر روز تایمی را بدون آن سپری می‌کردم. اما با اضافه شدن ساعات آفلاین بودنم احساس بهتری داشتم.

اتفاق بعدی زدن یک پیج اینستاگرام بود. یک دلیل برای تعهد به دائم نوشتنم و ابراز درونیاتم. سنگی که در افکارم بود به ابریشم تبدیل شد.

فهمیدم کسی منتظر نیست تا وقتی من خودم را در نوشته‌هایم ریختم بیاید و خرده بگیرد. فهمیدم که اگر چنین کسی هم باشد در محدوده‌ی توجهم قرار نمی‌گیرد. دیگر تنها دغدغه در مورد پست گذاشتن، نوشتن متنی بود که راضی نگهم دارد.

به جلسات پایانی که نزدیک شدیم استاد کولاک کرد. با صراحت و جدیت عمیقی گفت: «سایت شخصی‌تون رو بسازین»
تا کی قرار بود خودم را گول بزنم که از پس مدیریت سایت شخصی بر نمی‌آیم؟ حتی این سد را هم شکستم. سایت شخصی من به دست آقای قائدی ساخته شد و از آن روز تا حالا من روزانه دو مطلب تازه می‌نویسم و به قول استاد هوایش می‌کنم.

می‌دانم که اول راهم و تا دو سال دیگر هم مگس در سایتم پر نمی‌زند اما عاشقش هستم و حتی اگر دو سال دیگر هم نوشته‌هایم خوانده نشوند ناراحت نمی‌شوم. من به خاطر پگاه می‌نویسم. پس ادامه می‌دهم.

استاد در پایان دوره کار زیبای دیگری هم از ما خواست. هم‌گروه شدن با یکی از دوستان و شروع رد و بدل کردن نامه‌هایی نوشتاری به مدت یک‌ ماه. هدف از این کار پیگیری و تداوم در برنامه‌ریزی‌هایمان بود. چرا که ما برای اردیبهشت هدفی را مشخص کردیم و با هم‌گروهی‌مان آن هدف و دیگر دغدغه‌هایمان را پیگیری می‌کنیم، به هم انگیزه می‌دهیم و اگر کمک فکری‌ای هم از دست‌مان بربیاید برای هم انجام می‌دهیم.

حالا برنامه‌های روزانه‌ام را که می‌نویسم، امکان ندارد اولویت‌های روزم خط نخورده باقی بمانند و دیگر جز محالات شده که روزی بیاید و من قبل از خوابیدنم پگاه را سرزنش کنم.

تمام این‌ها رخ داده و من اول خدایم را شکر می‌کنم و بعد به استادم می‌گویم که همه‌ی این‌ها به خاطر وجود شماست.

اگر بنشینم و پنج هزار کلمه آزادنویسی در باب تشکر از استاد داشته باشم هم کافی نیست. ترجیح می‌دهم خودشان سال‌ها بعد گذری به اعمالم داشته باشند تا بفهمند من تشکر از دنیای زیبایی که برایم خلق کردند را با عملی کردن توصیه‌هایشان نشان دادم. من از خدا برای خودم چنین توانایی‌ای را طلب می‌کنم.

دوست دارم شاگرد خوبی باشم. دوست دارم همه‌ی تلاشم را برای زندگی‌ام عملی کنم و دوست دارم تا آخرین نفسی که از تنم رها می‌شود استاد شاهین را دنبال کنم.

من از شما بی‌نهایت ممنونم و امیدوارم که این نوشته این را رسانده باشد…

روز معلم بر بهترین معلم، مربی و استاد من مبارک.

 

نویسنده: پگاه جهانگیرنژاد (پگاه آرمان)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *