سرزمین ناشناختۀ نظم شخصی

درود به استاد شاهین کلانتری عزیز

 

بریم سر اصل مطلب. به شدت اهمال‌کار بودم. روزی را به یاد نمی‌آورم که کارهای تلنبار شده نداشته باشم. از خودم عصبانی می‌شدم. نشخوار ذهنی پیدا کردم. نزدیک به سه سال است که مبتلایش هستم. مبتلای برنامه نوشتن. اما چه برنامه‌ای؟! فقط حرف است و باد هوا. گاهی هم نوشته است و زیبایی نوشته. عملگرا کجا بوده؟!

درست حدس زدی. سه سال پیش ارشد دانشگاه تهران قبول شدم و با رویای استادی ادبیات انگلیسی وارد دانشگاه شدم و با خودم گفتم اهمال‌کاری بس است. تو دیگر نباید کارهایت را روی هم تلنبار کنی و مدام انجام آن‌ها رو به تاخیر بندازی. اما بدتر شدم و بهتر نشدم. دو سال سرم تو جزوه و لپ‌تاپ و کلاس بود. از این مقاله به اون مقاله و از این نویسنده به اون نویسنده. عقاید نویسنده‌ها رو برمی‌داشتم و مقاله ترمی برای استادم می‌نوشتم. یکی از مقاله‌هایم اول شد و اون روز دقیقا مثل لحظه‌ی قبولی در دانشگاه برایم شادی‌آفرین بود. دوره‌ی فوق لیسانس تمام شد اما با وجود همه‌ی یافته‌هایم بازهم اهمال‌کار بودم. هنوز به آن شادی عمیق دست نیافته بودم. جای آن برنامه‌ی حساب شده و به‌قولی باحال را خالی می‌دیدم.

اواخر سال ۹۹ بعد از پست گذاشتن در پیج کتابفروشی که مشغول به کار هستم ، اینستاگرام و همه‌ی فضای مجازی را زیر و رو کردم و دیگر خسته شده بودم که استوری پیج مدرسه نویسندگی را دیدم. دوره‌ی نظم شخصی و کار خلاقانه.

وارد سایت شدم و اول تعریف دوره را خواندم و خوشم اومد. در ادامه آیتم‌های بیشتری خواندم و گفتم دمت گرم کلانتری جان، عالی بود. این دوره رو برای من ساختی. سرگرم کاری دیگر شدم و از یاد ثبت‌نام رفتم. فردا شب داشتم تو خیابان لباس سال نو می‌خریدم یهویی به مامانم گفتم ای وای دوره رو ثبت‌نام نکردم. ساعت ۱۲ شب رسیدم خونه و اینستاگرام رو باز کردم دیدم استوری نیست. با خودم گفتم اینم شانس منه. حالا بعد از تخفیف می‌تونم ثبت نام کنم. رفتم شام خوردم و برگشتم. دیدم استوری بود حتی به پیج شما پیام دادم اما به محض اینکه استوری اومد من سریع ثبت‌نام کردم و از اون روزی که ثبت‌نام کردم تا اخر اسفند ۹۹ خودم را وارد پروسه نظم شخصی کردم.

هر روز که از خواب بیدار می‌شدم خوشحال بودم که بالاخره راه نجات این اهمال‌کاری‌هایم را پیدا کردم. هر روز تلگرام را چک می‌کردم که ببینم کلاسمون کی شروع میشه. تا اینکه چهار فروردین مشخص شد که کلاس از ۵ فروردین سال دو صفر شروع میشه و جلسه صفر خواهد بود. ۵ شنبه صبح زود بیدار شدم. با اشتیاق وارد کلاس شدم. شخصی هستم که به شدت ارتباط با ادم‌های جدید را دوست دارم. حالا این کلاس به‌صورت مجازی فرصتی برای آشنا شدن بود. افرادی که مثل من دغدغه نظم شخصی دارند.

عجب کلاسی بود پنجشنبه. به قول انگلیسی‌ها تمام روزم را ساخت. هیچ‌کس را نمی‌شناختم. تعداد زیاد بود و فکر می‌کردم نهایت ۵۰ نفر دنبال نظم شخصی هستند. اما آمار خیره‌کننده بود ۲۱۰ نفر. قرار شد کتاب نظم شخصی بنویسیم. ابتدای امر شاید برایم کمی مایوس کننده بود چون نمی‌دانستم من در کجای سرزمین ناشناخته نظم شخصی گیر افتاده‌ام؟ کتاب نظم شخصی‌ام را باز کردم نوشتم فصل اول سرزمین ناشناخته.

من زینب قهرمان داستان نظم شخصی‌ام هستم. می‌خواهم در این کتاب سفری به درون خویشتن و سفری به دنیای برنامه‌هایم داشته باشم و دیدن پیروزی‌هایم در بهره‌وری و توسعه فردی. به این سوالات فکر کردم: «نظم شخصی چیست؟ دغدغه من راجع به نظم شخصی چیست؟ حال که من قهرمان این داستان هستم چه رویدادهایی را قرار است تجربه کنم؟» در پاسخ به سوالات مفهوم درستی دریافت نکردم و منتظر جلسه اول کلاس شدم.

از کوچک‌ترین و مهم‌ترین مفاهیم مثل رند کردن ساعت شروع کردیم. در ادامه از توسعه فردی و خوش‌شانسی حرف زدیم و با نسیم نیکلاس طالب تمام کردیم. هر روز باید می‌نوشتم. از پیاده‌روی، دو ساعت کار کرن بی‌وقفه، سنجش مهم بودن کار، موسیقی کلاسیک، نوشتن فهرست تمام کارها، پیداکردن اولویت‌ها و کارهای ثابت و موقت، اضطراب انتخاب، برنامه خلوت‌سازی، پروژه فروردین ماه، سه سطح (خرد، خوب، عالی)، دو ساعت افلاین بودن، انجام کارهای هم‌خانواده پشت سرهم، ثبت ایده‌ها، خلق خوش‌شانسی، خویش‌سرزنشی، توانایی کنترل، روزه‌ی خبری، شنونده عالی بودن، کات، تصور ما از روز ایده‌آل، سفری طولانی از روز به شب، تنبلی هوشمندانه، مروج ایده و یا فکر خاص، اهداف ماهانه، وبلاگ‌نویسی روزانه، عادت‌های قلمی، سالاد کلمات، شجاعت شروع دوباره، سرپا کار کردن و برنامه‌ی انعطاف‌پذیر.

عجیب بود که من هر روز جلسه‌ی روز بعد را از روز قبلش تجربه می‌کردم و می‌فهمیدم که یک جای برنامه احتیاج به شفاف‌سازی بیشتر و حتی نگرش دیگری دارد. مثال می‌زنم. وقتی لیست تمام کارهای روزانه را نوشتیم و کارهای ثابت و موقت و اولویت‌ها را مشخص کردیم. احساس کردم به شدت برای این برنامه کوچکم. اصلا حد و اندازه‌ی من نبود. نهایت به ۴۰ درصد برنامه می‌رسیدم که آن هم روز خوبم بود. و روز بعد سرکلاس نشستم و دیدم عه استاد عزیز داره میگه توی برنامه حتی اگه یک کار نوشته باشی و اون کار رو درست و صحیح انجام بدی و اخر روز روش خط بزنی و کنارش تیک بزنی، یعنی تو برنده‌ای زینب.

دوست صمیمی‌ام را شما هم می‌شناسید. عاطفه ذوالفقارنسب عزیز. الان دانشجوی دکتری رشته کتابداری پزشکی است و بسیار سرش شلوغ است و درگیر. گاهی که به کتابفروشی می‌آید، با هم از کلاس‌های شما صحبت می‌کنیم و آشنایی من با پیج شما از طریق عاطفه جان بود. بهش گفتم: «وای عاطی نمی‌دونی چقدر شاهین بهمون مشق میده بنویسیم من تمام روزم فقط دارم می‌نویسم از بس این بشر عشق نوشتنه» (خندیدیم). بهش گفتم قرار است هفته ایده‌آل را خلق کنیم و هر روزمان داستانی باشد و سفری از روز به شب آن هم طولانی. تو باورت می‌شود عاطی احساس می‌کنم این برنامه خلاقیت را کم دارد. برای یکی از دوستانم تعریف کردم و نظری نداشت اما همچنان مصمم بودم که برنامه‌ای که دارم عالی است اما جای خلاقیتش خالیست.

صبح روز یکشنبه مورخ ۲۹ فروردین ۱۴۰۰ بود که گره این مسئله باز شد و خلاقیت برنامه خودش را نشان داد. استاد عزیز شما گفتی برای رفتن از کاری به کاری دیگه مکث کنیم و فکر کنیم و با ارامش درباره کار بعدی فکر کنیم. جای آرامش، جای لذت و جای آزادی در برنامه خالی بود. من وقتی لحظه‌هایی که کلاس برگزار می‌شد مات و متحر مانده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم؟ در کتاب نظم شخصی‌ام نوشتم. من جلسه‌ی روز بعد را از روز قبل که هنوز شروع نشده تجربه می‌کنم. آه من چگونه انسانی‌ام؟ و در میان این سفر به درون خویشتن چه تحولی برایم در حال رخ دادن است؟

فروردین که تمام شد برگشتم به روزهای امده و رفته نگاه کردم و فهمیدم من چقدر رشد کردم. من چقدر نوشته‌هایم خوب شده. من که از ۱۶ سالگی سالاد کلمات را می‌نوشتم و از ۲۰ سالگی عادت‌های قلمی را داشتم. حالا به یکباره همه چیز تغییر کرده. من فکر می‌کنم و می‌نویسم. من تجربه می‌کنم و تجربه زیسته را می‌نویسم. پس من خیلی خوش‌شانسم که رشد کردم و خودم را بهتر شناختم.

راستی یادم است که هدف ماه و ایده من رو هر کدام با هشتگ خودشان در گروه تلگرامی می بایست به اشتراک بگذاریم. ایده ماه من انقدر عجیب است که در هیاهو و ارامش دوره نظم شخصی با تجربه زیسته ام به این ایده رسیدم. ” انگار این نظم شخصی باید در من بدمد نه اینکه من ماشینی باشم که مدام در پی انجام دادن مستمر برنامه ای باشم که در پایان روز رویش خط بکشم و کنارش تیک بزنم.” 

هدف فروردین ماه من ترجمه شعرهای Mary Oliver  شاعر طبیعت‌گرای امریکایی‌ست که بسیار دوستش دارم اما به اتمام نرسید و قصد دارم به عنوان هدف اردیبهشت ماه ادامه‌اش دهم و در سایت ادبی دوستم رزا جمالی (شاعر و نویسنده معاصر) به عنوان پیش‌نویسی از شعرهایم منتشر کنم و احتمالا بعدا به چاپ کتاب ترجمه شعرها فکر می‌کنم.

مبحث توانایی کنترل در این دوره مرا غافلگیر کرد. در واقع من واکنش‌های خوبی در بعضی مسائل نداشتم و حالا دارم به کیفیت تفکرم بیشتر فکر می‌کنم و بیشتر نزدیک می‌شم. انقدر از نوشتن رویدادهای ناراحت‌کننده دوری می‌کردم که حالا به سرعت با اولین قلم و کاغذ درمورد واکنش اتفاق افتاده می‌نویسم و در نهایت واکنش مطلوب را می‌نویسم. دریافتم تنها با نوشتن است که می‌توان به عمق مسئله پی برد. گاهی مسائل ساده‌اند اما وقتی در ذهن می‌مانند بزرگ می‌شوند و به هیولایی می‌مانند که هر لحظه قصد حمله کردن را دارند.

جلسه اخر کلاس با جمله نسیم نیکلاس طالب میخکوب شدم.

اگر صبح که از خواب بیدار می‌شوی تقریبا می‌دانی امروزت قرار است چگونه سپری شود، تقریبا مرده‌ای. اگر دقیقا می‌دانی، کاملا مرده‌ای.

فوق العاده‌است این جمله نسیم طالب. به عنوان جمع‌بندی دوره نظم شخصی این جمله کامل‌کننده‌ترین جمله دوره است. من به واقع خوشحالم که در اخرین لحظات روز اخر دوره ثبت‌نام کردم. هر روز کتاب نظم شخصی‌ام را نوشتم. تنها دو روز ننوشتم. تمام روزهای تعطیل و عمومی دوره نوشتم و تمام روزها فصل به فصلش را تجربه کردم و نوشتم. 

فصل سی و پنجم از کتاب نظم شخصی. این اخرین فصل این کتاب است و امروز فصل اخر کتاب نظم شخصی‌ام را برای شما نوشتم. استاد شاهین کلانتری عزیز من مفتخر بودم که شاگرد شما باشم و از شما یاد بگیرم. من از این دوره یاد گرفتم و در هر هفته جمع‌بندی می‌کردم و همیشه با خودم می‌گفتم کاش ادامه داشت و این دوره در من تثبیت می‌شد. 

روزهایی که افلاین پیاده‌روی کردم و هر بار بهتر از قبل دیدم. روزهایی که موسیقی کلاسیک گوش دادم و دوستانم را به شنیدنش تشویق کردم. روزهایی که در برنامه‌ام شکست می‌خوردم اما دوباره می‌ایستادم و شروع می‌کردم. روزهایی که اضطراب انتخاب داشتم اما با یک برنامه خلوت‌سازی به ذهنم و میزکارم نظم و انسجامی دادم که اگر یک روز از میز مطالعه‌ام دور می‌شوم دلتنگش می‌شوم.

در این دوره تمام کارهای تلنبار شده و عقب افتاده را تمام کردم و به زندگی‌ام معنایی دوباره دادم. معنایی از جنس امید به زیستن. در زمانی که من می‌توانم به‌قول شما نویسندۀ زندگی خودم باشم. جالب است که من به‌خاطر رشته‌ام و علاقه‌ام به شدت به سمت کتاب‌های رمان و فلسفه گرایش دارم و از طرفی در طی سال‌ها فهمیدم من درک معنای زندگی را از طریق کتاب‌های رمان و فلسفه بهتر می‌یابم اما حالا می‌خواهم به سمت خواندن کتاب‌های خودیاری بروم و تجربه‌ای در این زمینه داشته باشم و کتاب «دلایلی برای زنده ماندن» را به عنوان اولین کتاب در حوزه بهره‌وری و توسعه فردی انتخاب کردم و مشتاقانه دوست دارم این کتاب را بخوانم.

 

نامه‌ام را با انتهای شعر انباری اثر مری الیور از پروژه ترجمه خودم به پایان می‌رسانم:

جای بیشتری در قلب خود باز کنید برای عشق، برای درختان!

برای پرندگانی که هیچ چیزی ندارند – به همین خاطر است که می‌توانند پرواز کنند.

 

پی نوشت ۱: من شاید عضو فعال کلاس‌ها و گروه و کامنت و ایده‌ها و اهداف نبودم اما همه‌ی برنامه‌ها را اجرا کردم.

پی نوشت ۲: نه برای اینکه جسارت نوشتن در گروه را نداشتم. برای اینکه کمی مشغله داشتم و شاید با افلاین بودن‌ها اجازه می‌دادم نظم شخصی در من بدمد.

 

با احترام فراوان

۱۲ اردیبهشت ماه ۱۴۰۰

نویسنده: زینب نصیری‌پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *