دل بردن از طریق نوشتن

سلام!

من یک نجمه‌ی حسودم!

من خیلی زیاد و همه‌جانبه حسود نیستم اما بی‌شک به شکل خاصی چم و خم حسودی در وضعیت‌هایی خاص را خوب بلدم! لحظه‌هایی وجود دارد که در مقابل ویژگی‌هایی خاص از کسی در دلم درد بدی حس می‌کنم و چیزی گلویم را محکم فشار می‌دهد.

همیشه از این حس به شکل وحشتناکی شرمسار بودم تا اینکه نوشته‌ای از جولیا کامرون مرا نجات داد.

جولیا دستم را گرفت و گفت: هی! ببین منو! این عادیه! چیز خوبیه! صداشو دربیار! اگه محلش نذاری باد می‌کنه و بزرگ میشه و میشه مرض!

گفت: اون حسادت سوزنده‌ای که در لحظاتی خاص نسبت به وضعیتی خاص حس می‌کنی نه پنجه‌ی شیطان که پیغمبر خداست!

گفت: چشم بنداز توی چشماش تا بفهمی گمشده‌ی اصلیت چیه!

چشم انداختم توی چشم‌هایش و خب می‌شود گفت که فهمیدم.

فهمیدم که به آدم‌های خیلی زیبا یا خیلی ثروتمند یا خیلی دانشمند یا خیلی قدرتمند حسودی نمی‌کنم. در عوض حسود آدمهای معمار و نویسنده‌ام!

آیا معماری نمی‌کنم و نمی‌نویسم؟

چرا در حال حاضر من معمار هستم اما از آن دسته که منتظر کارفرمای سوار بر اسب سفیدند؛ همان موجودی که گاه هست و گاه نیست! و من این را نمی‌خواهم من لطف و فیض دائم می‌خواهم از معماری و به آدم‌های برخوردار از آن به شدت حسودم. هرگاه معماری می‌بینم که بخش جدی و واقعی زندگیش مشق معماری است و دریایی از امکان برای شنا در ایده‌های مختلفش دارد قلبم از حسودی می‌ترکد!

نوشتن البته بهشتی است که همیشه می‌توانم به آن سر بزنم. بهشتی که هزار پنجره به بهشت‌های فراتر هم دارد و من بارها از آن‌ها دل و چشمم را سیر چرانده‌ام پس چه جای حسادت؟‌ نمی‌دانم!

این را می‌دانم که علی‌رغم عشق شدیدم به نوشتن، لطفم به آن نه دائم که مثل لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست.

دوست دارم این دریچه درخشان را قدر بدانم و به مقام برخورداری دائم از این تماشا برسم. به شکل مرموزی می‌دانم که اگر به نوشتن وفا کنم معماری هم به من وفا خواهد کرد! مقصر اصلی در این زنجیره‌ی شوم بی‌وفایی خاطر پریشان نجمه‌ایست که شب غمگین می‌خوابد و صبح مردد و ناهوشیار زندگیش را پرسه می‌زند!
نجمه‌ای که وسط اشتباه‌های خودش و اجتماعش نشسته و شب به شب میان ظرف‌های نشسته و آشپزخانه بدقلق و زود به هم‌ریز و کلمات نامکتوب و فضاهای نامکشوف گم می‌شود و صبح به صبح در مسیری ناپیدا لنگ لنگان راه می‌افتد به امید طلوع.

و اما ای شاهین‌شاه! در دوره‌ی نظم شخصی شما ثبت‌نام کردم تا آشفتگی و پریشان‌خاطری را وانهم و چهره‌ی زندگی و امکان‌هایم را شفاف و روشن ببینم و فتحش کنم!

حس می‌کنم اگر گنج نظم را که مطمئنم همین نزدیکی است پیدا کنم پنجره‌های وجودم به نور عظیم نوشتن گشوده خواهد شد و اگر چنین شود سوار بر اسب سفید جلوه، آرزوی کارفرماهایی خواهم شد که باید از بینشان باشعورترین‌ها و خوش‌فرهنگ‌ترین‌ها را برگزینم.

در دوره‌ی نظم شخصی اسم نوشتم تا بتوانم لحظه‌هایم را قبل از فنا شدن مال خود کنم.

زندگی ایده‌آلم زندگی‌ای است که در آن صبح به صبح در خانه‌ی تمیز و مرتب چشم باز کنم و در جهت رویاهایم قدم بردارم.

هر روز بخوانم و بنویسم و هر روز قدمی در جهت ترویج طرح مهربان با آب و خاک بردارم. دوست دارم دوچرخه‌سواری را روان شوم و به عنوان وسیله‌ی نقلیه از آ‌ن استفاده کنم. دوست دارم استفاده‌ام از اینستاگرام و واتساپ کاملا در کنترلم باشد و در جهت اهدافم.

حس می‌کنم بزرگترین مانع نظم و انسجام زندگیم در حال حاضر شبکه‌های مجازی است.

اینستاگرام دنیای قشنگی برایم ساخت و شور نوشتن را با بازخوردهای فوری و تحسین‌آمیزش در من بیشتر کرد. اینستا برای من جهش بود در وادی نوشتن اما از آن بیزار می‌شوم وقتی مثل اربابی بی‌رحم گلویم را با افسارش می‌فشارد و لحظه‌هایم را در وابستگی‌ای بی‌لذت فنا می‌کند.

شما را سال‌هاست که می‌خوانم و سبک زندگی شاد و پرجزییات شما چنان مطلوبم هست که کاملا قابلیت آن را دارید تا مورد هدف تیر تیز حسودی من باشید اما عملا اتفاق متفاوتی در مواجهه‌ی من با شما می‌افتد. در کمال شگفتی با آنکه حس می‌کنم این جنون خردمندانه و این همه کار عاشقانه و این همه پشتکار در سخت‌گرفتن شفیقانه به خود که در شما هست دقیقا رویای من است و گاه به گاه کمین می‌گیرم که با حسودیم وارد سایتتان شوم ولی اغلب بعد از ورود به آن دچار دگردیسی می‌شوم جوری که واقعا نمی‌فهمم از کجا خورده‌ام!

از حسودی خبری نیست! و فقط این صدا را می‌شنوم که: نجمه بپر ترک! بخدا این محمل اندازه‌ی همه‌ی ما جا دارد!

بدون اغراق هربار که به خودم اجازه بدهم که در مطالب شما و اتمسفر تلاش و شوق و جدیتی که ساخته‌اید غرق شوم، مشتاق خود به خود برمی‌گردم!

این بود که اسم دوره را که دیدم به همراه پیشینه‌ای که در ذهنم بود تصمیم گرفتم که ب‍پرم ترک و پریدم.

از نوجوانی می‌نوشتم. به قول شما دلنوشته و غرنوشته… دانشجو که شدم به فرموده یک استاد ناب چیزی شبیه به آزادنویسی را تجربه کردم که آن هم البته غر بود بیشتر و شرح جستجو و نابلدی … گاهی که پای غرهایم تا صبح می‌نشستم به جاهای خوبی هم می‌رسیدم، خیلی از طرح‌هایم را این‌طوری شکار کردم.
بعد یک روز در یک سفری استاد دفترم را خواند و تحسین کرد البته نقد هم… اما مزه‌ی خوانده‌شدن رفت زیر زبانم و شوق مخاطب‌داشتن بیشتر شد.

تک‌دختر خانواده بودم با چهار برادر و حسابی به تنهایی و انزوا انس داشتم. در خانه‌ای که همه همه‌جا پخش بودند من مالک بهترین اتاق خانه بودم و سخت درگیر خودم. اغلب در اتاق خودم بودم اما حوالی ۲۲ سالگی مهتابی خوبی در حیاط ساختیم که دل طبیعت‌باز من را حسابی شکار کرد. تنها کسانی که حوصله حمل رختخواب به حیاط داشتند من و بابا بودیم. بابا با رادیوی کوچک و روزنامه‌هایش گوشه‌ای اتراق می‌کرد و من هم با دفترم گوشه‌ای دیگر… حسابی می‌نوشتم قبل از خواب… یک روز جمعه وقتی بیدار شدم بابا را دیدم که در حال تغییراتی در پاسیوی کنار اتاقم هست که درباره‌اش قبلا حرف زده‌بودم و کسی تحویل نگرفته‌بود! مامان گفت: چی نوشته‌بودی تو دفترت؟ بابا از صبح بغض‌کرده میگه باید قدر اینو بیشتر بدونیم! بله دل‌بردن از طریق نوشتن هم اینطوری کشف شد! (بابا بنده خدا نمی‌دانست لای آن استعاره‌ها چه ماجرای ممنوع و مزخرفی مخفی شده‌بود!)

در یک مقطعی برای پایان‌نامه می‌نوشتم و فهمیدن از طریق نوشتن را کشف کردم که شیرین بود. این که شروع کنی به نوشتن و بعد چیزهایی بنویسی که قبلا بلدشان نبودی! نوشتن شد رازگشایی! شد جستجو…
بعد سر کلاس‌هایم می‌نوشتم از این که تدریس سخت است و تلاش می‌کردم بهتر شوم…(بیست سال طول کشید تا بفهمم تدریس دانشگاه را اصلا دوست ندارم و کار من نیست.)

سال نود شروع به وبلاگ‌نویسی کردم با اسم مستعار سایه. این حس را داشتم که هر آن ممکن است بازداشت شوم بخاطر نوشته‌هایم! دیر به دیر می‌نوشتم و برایم سخت هم بود.

از ۹۳ شروع به نوشتن به اسم خودم کردم و حس خیلی بهتری داشت. قدرتم بیشتر شد و نوشتن، آسان و دلگشا… گویی از خودم درآمده بودم و مشاهده می‌کردم، غرها رنگ باخته‌بود.

همه چیز خوب بود الا لحظه‌هایی که وارد فضای مدیریت وبلاگ می‌شدم تا بازدید و کامنت‌ها را چک کنم. لحظه‌های حقارت‌بار و خاک‌برسری بود! وبلاگستان از رونق افتاده بود و سوت و کور…

بعد به دوستان متممی معرفی و بیشتر دیده شدم و حس می‌کنم کیفیت نوشته‌هایم یکباره اوج گرفت. مخاطبان باکیفیت هرچند اغلب اوقات ساکت، مرا سر ذوق آوردند.

و بالاخره اوایل سال ۹۶ وارد اینستا شدم! چند ماهی کپشن‌های کوتاه می‌نوشتم و از آن آیکن ❣️ حسابی مشعوف می‌شدم. بعد طولانی‌تر نوشتم و بازخوردهای خوب گرفتم. برای کسی که چند سال در خلوت وبلاگ خودگویه کرده‌بود آن بازخوردها آن کامنت‌ها خیلی شیرین بود.

اواسط سال ۹۷ بدون تصمیمی بلندمدت شروع کردم به نوشتن یک خاطره‌ی دنباله‌دار از ماجراهای تدریسم! #فصلتدریسیما. چندان تصوری از ادامه‌ی کار نداشتم و نمی‌دانستم تا کجا پیش خواهم رفت. اما اتفاق عجیب و تازه‌ای داشت می‌افتاد؛ یک عده مشتاق نشسته‌ بودند پای منبر که بگو! غرزدن، کشف و جستجو، دل‌بردن و دریافت بازخورد همه جمع شده‌بودند به اضافه‌ی یک فرآیند سنگین تسکین که با کاویدن زخم‌های پنهان و شرم‌آور داشت روحم را جلا می‌داد.

ماجرایم طی بیست قسمت گفته‌شد و از آن به بعد خیلی بیش از قبل از نوشتن لذت می‌بردم و به آن امید بستم. از آن به بعد چندبار مطالب سریالی نوشتم و از یک مقطعی شروع به آشکارکردن دغدغه‌های محیط‌ زیستیم کردم که مخاطبین خاص زیادی برایم آورد!

حالا مشکل کجاست؟ رسانه‌ای برایم مخاطب آورده و توان و شوق نوشتنم را زیاد کرده. به عنوان یک آدم نسبتا درونگرا در محیط‌های غیررسمی و حتی در کل شهر شناخته شده‌ام و دغدغه‌ی پنهان اصلیم که رابطه‌سازی و یافتن دوست بوده دارد جواب می‌گیرد‌‌.

مشکل اینست که حس می‌کنم دچار کار و شوق سخیفی شده‌ام و بدتر از دوران وبلاگ وقتی چیزی می‌نویسم دائم در حال چک‌کردن بازخورد و مقایسه‌ی آن با قبلی‌ها هستم و این اعتیاد سربلندی و افتخار ندارد.
احساس می‌کنم دیگر توان و ظرفیت نوشتن در یک گوشه‌ی امن و ساکت را ندارم و این حس بدی به من
می‌دهد. محمدرضا و شاهین درونم هم در این احساس خفت و تقصیر بی‌تاثیر نیستند!

خوب می‌شوم دکتر؟

 

نویسنده: نجمه عزیزی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *