دریچه‌ای به امید

سلام

شاید این نامه خیلی برای انتشار مناسب نباشه. شاید در زمره همون دلنوشته‌های غیرحرفه‌ای باشه اما دوست داشتم براتون بنویسم.

یادم نمیاد اولین بار کی و چطور با صفحه اینستاگرام مدرسه نویسندگی آشنا شدم و بعد از اون هم با صفحه شما استاد عزیز. اما یادمه اولین بار که فراخوان دوره کار خلاقانه رو دیدم ( که فکر می‌کنم اواخر تابستون پارسال بود) در ابتدا بیشتر از سر کنجکاوی بود که تصمیم گرفتم در دوره شرکت کنم.‌ مضاف بر اینکه سرفصل‌های دوره خیلی برام جذاب بود.

اون روزها هم مثل چندسالی که درگیر اضطراب شدم حال چندان خوشی نداشتم.‌ چندسالیه که بابا و مامانم رو از دست دادم و به‌خاطر ناراحتی‌های روحی مجبورم دارو مصرف کنم. ضمن اینکه بیش‌تر از دو ساله که دارم به طور جدی روان درمانی رو تجربه می‌کنم.

سرفصل‌های دوره کار خلاقانه رو که دیدم با خودم گفتم که شاید بشه از این راه هم کمک بگیرم برای بهبود بیشتر، برای تغییر بیشتر و جدی‌تر.

از اون زمان تا الان راستش اون تغییری که دلم می‌خواسته رو نتونستم به طور کامل ایجاد کنم اما چیزی که هر روز و هر روز داره بیشتر میشه امیده.

امید برای تغییر.

امید چیزیه که از همون بچگی برای من تعریف مشخص و واضحی نداشته. من هرگز تا قبل از این به امید، امیدوار نبودم.

بعد از اولین بار شرکت در دوره‌های شما حس کردم دریچه‌های جدیدی به روی دنیا جلوی چشمام باز شد. دریچه‌هایی به امید، امید برای تلاش بیشتر. حتی اگر هزار بار با شکست مواجه شده باشم یا همچنان مواجه بشم.

دریچه‌هایی به دانستن و دانستن هرچه بیشتر.
و بعد از اون هم در این دوره دوم یعنی نظم شخصی.

در این دوره هم گرچه اون‌طور که خودم دوست داشتم نتونستم پیش برم اما برام چیزهای جدید و جالبی برای یاد گرفتن داشت.

امروز دارم فکر می‌کنم که هدف من از شرکت در این دوره‌ها صرفا مثلا داشتن نظم بیشتر در زندگی نیست، یا اینکه مثلا چطور می‌تونم خلاقانه‌تر فکر، کار و عمل داشته باشم.‌ در حقیقت من مدت‌هاست که به همۀ تجربه‌های زندگیم نگاهی خودشناسانه دارم و معتقدم تا نتونم خودم رو بشناسم و با خودم ارتباط برقرار کنم، حداقل به طور نسبی، نمی‌تونم خوب زندگی کنم، نظم داشته باشم، هدف‌گذاری کنم و … .

به نظر من داشتن نظم شخصی، پیدا کردن ایده‌های خلاقانه برای زندگی، کار و … در درجه اول در گرو رسیدن به شناخت نسبی از خودمه. شاید برای دیگران اینطور نباشه اما برای من قطعا اینطوره.

گرچه دارم سعی می‌کنم که نظم رو بیشتر و بیشتر در جنبه‌های مختلف زندگیم وارد کنم، حتی دارم سعی می‌کنم که به ذهنیات و افکارم هم نظم بیشتری ببخشم اما از طرفی هم دارم سعی می‌کنم به حس و حالم در شرایط و موقعیت‌های مختلف هم دقت کنم. به‌خاطر همین تمرینی که در دوره برای برقراری ارتباط با خودمون مطرح کردین خیلی برام جالب و دلچسب بود و خیلی هم به من جواب داد.

می‌دونم زمانی که از سر اجبار صرف تصمیم به انجام کاری می‌گیرم (اجبار چه از جانب دیگران و چه از جانب خودم) اون کار به احتمال زیاد با شکست مواجه میشه، بنابراین قبل از تلاش برای صرفا منظم بودن سعی می‌کنم یک لحظه بایستم و از خودم بپرسم: بهناز حالت چطوره؟ الان چه حسی داری؟

و می‌دونم که زمانی که از سر عشق و محبت به خودم و تلاش برای هرچه بیشتر دوست داشتن خودم کاری رو انجام بدم هم اون کار تا حد زیادی انجام میشه و هم لذتی بهم میده که قابل توصیف نیست.

شاید به‌خاطر همینه که باز هم دوره نظم شخصی رو اونطور که در تصوراتم بود نتونستم تموم کن.

اما باز هم امیدوارم.

شاید این امید برای منی که چندسالیست در گرداب افسردگی و اضطراب گرفتار شدم بزرگترین، بهترین و زیباترین دستاورد باشه.

امید و لذت. لذتی که شاید بهتر باشه به شادی تعبیرش کنم. شادی از اعماق وجود. یک شادی اصیل.

خوشحالم که دوره بعدی رو هم ثبت نام کردم. اولین دوره سمپوزیوم نویسندگی. میخوام اینو بدونین که از حضور در کلاس‌هاتون خیلی لذت می‌برم.

و البته خیلی هم دوست دارم در دوره نویسندگی خلاق هم شرکت کنم اما به شدت می‌ترسم. می‌دونم که در اون دوره باید فعال‌تر باشم، در خوندن و نوشتن و این کاریه که می‌ترسم هنوز توانش رو نداشته باشم. همون‌طور که در چالش مقاله‌نویسی هم شرکت کردم ولی با وجود گذشتن بیشتر از یک هفته هنوز یک مقاله هم ننوشتم.

اما هیچ‌کدوم از اینها باعث نمیشه امیدم رو از دست بدم.

همین امروز شروع کردم به دوباره گوش دادن دوره نظم شخصی. البته همراه خواهرم. چون اون هم دوست داره فایل‌ها رو بشنوه. شاید اونم یه روز بخواد توی دوره‌های شما شرکت کنه.

 

نویسنده: بهناز بنی‌اسدی

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *