مثل دوغابِ پشت کاشی‌ها

استاد کلانتریِ عزیز، سلام.

از ما خواسته بودید که دوره نظم شخصی را نقطۀ عطفی کنیم و نمودار زندگی‌مان را قبل و بعد از آن ترسیم کنیم. من هم به رسم شاگردی مشق کردم و برایتان می فرستم.

نظم چیست؟ کنار هم قرار دادنِ اشکال و خطوط با الگوی خاص و رسیدن به کلیتِ واحد که در عینِ در بر داشتنِ اجزاء، از جزء جداست.

نظم در زندگی شخصی من چه می‌تواند باشد؟ کنار هم قرار دادنِ عملکردهایِ ریز و درشت با دستورالعملی مناسب و رسیدن به هدفی که همانا داشتنِ زندگی با سبک دلخواه است که در عینِ منتج شدن از عملکردها، از نفسِ عمل جداست.

استاد عزیز، سفر من در زندگی از دانشکدۀ معماری شروع شد. در نقطۀ آغازِ مهندس شدن به ما آموختند که ابتدا باید هندسه بیاموزیم. هندسه، آراستن و پیراستنِ منظمِ خطوط است در کنارِ هم. من در میانه‌های سفر، احساس گمگشتگی و دورافتادگی از هدفم را داشتم. تقدیر مرا به کلاس شما راهنمایی کرد. در کلاس شما آموختم برای رسیدن به زندگی دلخواه، باید عملکردهای زندگی‌ام را مثل خطوط بیارایم و بپیرایم تا به هندسه‌ی درست برسم.

سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم

همین قدر ساده! ولی رسیدن به این سهل ممتنع، اعجاز معلمی است، که شما دارید. آفرین بر شما که به الگوهای بی‌جان، جان می‌دهید تا از تاریکی‌ها رقص‌کنان به درآیند و در شاه‌نشینِ عمارتِ روح و روان آدم‌ها بدرخشند.

و اما زندگی من پیش از دوره: صبح، آلارم گوشی … آلارم گوشی … آلارم گوشی … انقدر تکرار می‌شد تا بالاخره با این حقیقت که یک بار دیگر صبح شده و همه چیز از نو شروع شده روبرو می‌شدم. به محض یادآوری این حقیقت تپش قلب شدیدی سراپای وجودم را پر از استرس می‌کرد. استرس من را به حرکت در می‌آورد. پرواضح است که چنین نیرو محرکه‌ای نمی‌تواند روز جذابی برای یک انسان بیافریند. اما این ناهمگونی زاده‌ی کدام طوفان بود؟ من که در کارم توانمندی کافی داشتم. در زندگی ساحل امنی داشتم. چرا زندگی دلخواهم نبود؟

پرسشی که جلسه اول مطرح کردید را به خاطر دارم.” پروژه هیجان‌انگیز شما چیست؟”

استاد عزیز، یگانه چیزی که در زندگی من را به هیجان می‌آورد، خلق کردن است.

«هو الله الخالق البارئ المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز و الحکیم»

خداوند از روح خود در همه ما دمیده است و اسماء الهی را که همان صفات الهی است در وجود همه ما به ودیعه گذاشته است. هیجان‌انگیزتر از اعجاز خلق چه می‌تواند باشد؟

از کنار هم قرار دادن خطوط، فضا خلق کردن. از کنار هم قرار دادن کلمات، مفاهیم خلق کردن. حتی از کنار هم قرار دادن مواد خام، طعم‌های متنوع خلق کردن. و هیجان‌انگیزترینِ خلق‌ها برای من معماری کردن است. این کار را نه به کمال، ولی به وسع خود بلدم. ولی از انجام آن لذتی نمی‌بردم. چون هدف من با هدف مجموعه‌ای که در آن کار می‌کردم، هماهنگ نبود. با هیچ کدام از دفاتری که در آنها مشغول بوده‌ام هماهنگ نبوده است.

من خسته بودم. نه از کار زیاد، نه از خیره شدنِ مدام به صفحه‌ی مانیتور،نه از درد مزمن گردن، از دروغ‌های رئیسم به کارفرماها خسته بودم. از طمعِ یک عده انسان بیمار که افتاده بودند به جانِ شهر. انگار که شهر اسباب‌بازی باشد و رئیس من هم روی موج طمع آن‌ها سواری می‌کرد. من ولی نمی‌توانم چشمم را ببندم و طرحم را بکشم. من نمی‌توانم با موج بیمارگونه همراه باشم، ولو اینکه بدانم موج به صخره می‌خورد و متلاشی می‌شود. خمیر مایه‌ی من از عشق است. من در مدرسه‌ای درس خواندم که اکثر معلم‌هایش حق‌التدریس بودند. مثل توپ والیبال بین زمین آموزش و پرورش و سازمان سمپاد، پاس‌کاری می‌شدند. ولی با عشق ما را پرورش دادند. آموزش خالی نه، پرورش واقعی. به ما یاد دادند پرسش کنیم، جسارت کنیم و بپرسیم. به ما یاد دادند شک کنیم. به ما یاد دادند که چه کتابی نخوانیم. چه کتابی بخوانیم. چه موسیقی‌ای گوش کنیم. وقتی بیست می‌گرفتیم در کنار جایزه به ما شیشه ترشی هدیه می‌کردند، که نخوریم، می‌گفتند باید یاد بگیرید برای موفق شدن چه کارهایی نباید کرد.

در دانشگاه، بیشتر استادهای من عاشق بودند. مثل اینکه درس‌های معماری تکه‌های بلوری باشد که باید با احتیاط رد و بدل شود، جان تشنه‌ی ما را قطره قطره آگاه کردند. حالا نمی‌توانم بنشینم و نگاه کنم که با شهر مثل اسباب‌بازی رفتار می‌کنند و هر طرفش را بچه‌ای لوس و نُنُر گرفته و کشیده و زخمی کرده.

می‌بایست دفاتر معماری را رها کرده و با اعتبار و اعتقاد شخصی خودم معماری می‌کردم. اما بلد نبودم از کجا شروع کنم. این را می‌دانستم که از این پس باید به جای مجموعه‌هایِ غیر، به خودم متعهد می‌شدم و نیز می‌دانستم تعهد از نظمی پایدار، پدیدار می‌شود. این شد که به دوره‌ی نظم شخصی پناه جستم. و شما چه آغاز زیبایی برای نظم تعریف کرده بودید. پیراستن.

نظم از دور ریختن بی‎رحمانۀ بسیاری از چیزها آغاز می‌شود.

استاد عزیز، من چیزهای بسیاری برای دور ریختن داشتم. البته نه در کمد و کشو و میز کار، در ذهنم. در پستو‌های ذهنم. و نظم از همان جا متولد شد. از انتخاب اولویت‌ها و زدودنِ مشغولیت‌های مزاحم. حالا وقت آن بود که برای تحقق اولویت‌ها دست به کار می‌شدم. اما از کجا، نمی‌دانستم. برای من صبح، از جا پریدن و هول‌هولکی آماده شدن و توی ترافیک ملال‌آور رانندگی کردن و بعد هم تایید خواسته‌های نابجای مدیر کذایی بود

حالا که صبح‌هایم مال خودم بود باید با آن‌ها چه می‌کردم. شما قدم به قدم لحظه‌های روز را برای ما تعریف کردید. لحظه‌ها مثل دانه‌های تسبیح می‌افتادند و روز شکل می‌گرفت. اول تعریف شدند، با کارهای اصلی و فرعی. بعد شکل گرفتند، با تمرکز دوساعته. بعد معنا می‌گرفتند، با پیاده‌روی، با تفکرِ مابین کارها. جان می‌گرفتند، با گوش دادن به موسیقی. راه روشن می‌شد، با تعریف ایده اصلی، پروژه‌ی ماهانه. ابزارها مشخص می‌شد، طراحی سایت شخصی، صفحات مجازی، معرفی حرفه‌ای خود به دیگران و از جمع ۱۸۵ نفری خودمان شروع می شد.

و یک ماده‌ای مثل دوغابِ پشت کاشی‌ها، تمام این تکه‌ها را به هم می‌چسباند: “چسبندگی”. همان پایستگی. چیزی که داشت در وجود من ته می‌کشید و مرا در مسیر حرفه‌ام سرگشته و دورافتاده می‌کرد. اما من با این دوره، دوباره مهیا شدن را تمرین کردم. در معرض اتفاق خوب قرار گرفتن یا همان شانس را تمرین کردم.

استاد عزیز، متاسفانه باید بگویم درست بعد از جلسه چهارم در روز ۱۱ فروردین، من دچار حمله قلبی شدم و به مرکز قلب تهران مراجعه کردم. با رضایت‌نامه‌ای از بستری شدن فرار کردم و زیر بار آن نرفتم. ولی تا مدتی درگیرِ چکاپ‌های تکمیلی بودم. به توصیۀ پزشک متخصصم از هیجانات مثبت و منفی دور شدم و خودم را از هیجان سحرخیزی دور کردم. علی‌الخصوص که این اتفاق صبح برای من افتاده بود و از سحرخیزی ترسیده بودم. به همین دلیل جلسۀ پنجم به بعد را به صورت آفلاین پیگیری کردم و در جلسات صبحگاهی حضور نداشتم.

به خاطر دارم که ترم چهارم درسی داشتیم به نام «مقاومت مصالح»، با استاد سختگیری که از اساتید گروه عمران بود و معماری ستیز! در آن ترم این درس تنها کلاسی بود که هشت صبح برگزار می‌شد و تمامی دوستان من این واحد را ترم قبل برداشته بودند، فلذا برای من لطفی نمانده بود که هشت صبح خواب دلچسب خوابگاه را رها کنم و سرکلاس عمرانی‌های نچسب بنشینم! غیبت‌هایم سر به فلک کشیده بود. از جانب استاد پیامی آمد که این (علی‌محمدی) کیست. امیدوارم قبل از جلسۀ امتحان او را ملاقات کنم تا مجبور به حذفش نشوم. حالا من انگیزه‌ای برای شرکت در کلاس داشتم ولی ترم تمام شده بود. بنابراین من در تعطیلات به خانه نرفتم. هر روز به اتاق استاد سر می‌زدم و به بهانۀ رفع اشکال تاکید می‌کردم که «استاد مرا ببینید، من علی‌محمدی هستم .»

در مورد دورۀ نظم شخصی نیز من به دلیل غیبت‌های زیاد و فعالیت کم، رویی برای ارسال نامه به شما نداشتم. ولی به یاد درس مقاومت مصالح به خودم جسارت اقدام دادم تا از الطاف شما استاد گرامی محروم نشوم.
امیدوارم فرصتی برای ارائه‌ی نتیجۀ تمرین‌هایم داشته باشم.

آرزومندم هندسۀ ساده و یکسان نفس‌هایتان پاینده باشد.

دوست‌دار شما: سمانه علی‌محمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *