آرامش دو گیتی

نامه به استاد عزیزم شاهین کلانتری

سلام استاد عزیزم. امیدوارم حالتان خوب، دماغتان چاق و کیفتان کوک باشد. من هم خوب هستم، چون می‌دانم شما حال دانش‌آموزان مدرسه نویسندگی را می‌پرسید و تک‌تک آن‌ها برای شما مهم هستند. خب، بعد از چاق سلامتی چون نمی‌دانم فضای بین جملات بالا و قسمت اصلی نامه‌ام را چطور پر کنم، کاملا صادقانه اقرار به ناتوانی‌ام می‌کنم و حوصله شما را سر نمی‌برم.

برویم سر اصل مطلب. پانزده روز مانده به روز تولدم، دوباره در برنامه‌ریزی‌ای که کرده بودم شکست خورده بودم و حالم بسیار بد بود. طبق روال همیشه، شیوا دوستم فقط دو تا گوش شده بود و من یک دهان گنده، به انضمام سیل اشک‌هایی که یک لحظه بند نمی‌آمد و بغضی که باعث شده بود صدایم شبیه بچه اژدهای نوبالغ شود، رفته بودم توی دل حس بدم و بی خیال ماجرا هم نمی‌شدم.

با حرارت حرف می‌زدم و بعد از اینکه همه را از خانواده‌ام گرفته تا کسی که صد سال قبل به من گفته بود: هی تو! بالای چشمت ابروست را مقصر دانستم، در نهایت طفلکی بودن رو کردم به دوستم و گفتم شیوا، به نظرت چرا من همیشه شکست می‌خورم؟

این جمله‌ای بسیار آشنا برای دوستان بسیار نزدیکم از دوران اول دبیرستان تا چند ماه قبل است.

شیوای طفلک هم مثل همیشه شروع کرده بود و از تاثیرات کرم چاله‌ها و اجرام فضایی تا سس ماکارونی بر زندگی من صحبت کند و من را بی‌گناه جلوه بدهد. ولی من که می‌دانستم یک جای کار می‌لنگد، اما نمی‌دانستم کجا! همان روز تصمیم گرفتم قید برنامه ریختن را بزنم. گفتم من را چه به این غلط‌ها. برنامه ریختن اراده فیل، جنم ازگیل و قدرت گوریل می‌خواهد که خب الحمدالله رب العالمین هیچ کدام از این‌ها در من یافت می‌نشود. و خب باز کج‌دار و مریز به زندگی نباتی‌ام ادامه می‌دادم و روزی ششصد دفعه و هر هشت ساعت دویست بار می‌گفتم خاک بر سرت که هیچ چیزت به آدمیزاد نمی‌ماند و از این حرف‌های همیشگی.

 تا اینکه فراخوان دوره نظم شخصی شمای همیشه رو به رشدِ خندانِ موفق را دیدم. اولش در کبره بسته ذوق در جاهایی ما بین دهلیز و بطن قلبم یکم باز شد و خواست کمی هیجان بنفش رنگ به درون رگ‌هایم تزریق کند اما مجسمه سفاهت درونم، انگار که مویش را آتش زده باشند، شبیه مدیر دوران ابتدایی‌مان که استعداد عجیبی در ایفای نقش دو صفر هفت داشت و همیشه خدا آماده سخنرانی و تزریق حس پخمگی به بچه ده یازده ساله بود، خیلی آرام سُر خورد و عین جن بو داده بالای سرم ظاهر شد و لب و لوچه‌اش را کج و کوله کرد، (انگار که کش لب‌هایش در رفته خاک بر سر!)، چشمانش را خمار کرد و لبانش را غنچه که بگوید تو با این چیزها کارت راه نمیفتد. آمــــــا! من حال و حوصله گوش کردن نداشتم و طی یک اقدام انتحاری او را از برق کشیدم.

فوری و بدون فوت وقت ثبت‌نام کردم و با هیجان منتظر بودم تا کلاس شروع شود، انقدر هیجان زده بودم که جلسات ابتدایی را به‌خاطر شور و شوق کلاس نمی‌خوابیدم و صبح‌ها خواب می‌ماندم و به کلاس نمی‌رسیدم. کم‌کم زمانم را تنظیم کردم و صبح‌ها در حالی که چشمانم باز نمی‌شد، خواب‌آلود گوشی را بر می‌داشتم و وارد اسکای روم می‌شدم تا با شنیدن موزیک ابتدایی کلاس خواب از سرم برود. بماند که دو جلسه هم به‌خاطر تاثیر موسیقی ملایم، گوشی به دست خوابم برده بود.

بالاخره عزمم را جزم کردم و و چوب کبریت لای چشمانم گذاشتم و نشستم پای کلاس‌ها و چقدر به جان خودم دعا می‌کردم که در لحظات آخر جلوی ذهنم را گرفته بودم و ثبت‌نام کرده بودم. تا خوشحال شدم دوباره ذهنم شروع کرد، بابا این هم مثل همان کتاب‌هایی که یک بار خوانده‌ای و جو گیر شده‌ای است. مطمئن باش این چیز ها برای تو نان و آب نمی‌شود. به جای این کارها بلند شو و یک کار درست حسابی انجام بده (هر چند که تا همین الان هم نفهمیدم منظورش از کار درست و حسابی چیست؟ آیا واقعا باید کار مشخصی را انجام بدهم یا نه؟). در حال زور‌آزمایی با ذهنم بودم که شما در مورد تکنیک کات کردن صحبت کردید و من همان لحظه از این تکنیک استفاده کردم. نتیجه‌اش فوق‌العاده بود. دهان ذهنم بسته شد. این کار را تا ده روز ادامه دادم و هر روز بیشتر از قبل شگفت‌زده می‌شدم از میزان بازدهی‌اش و….. بله…. زندگی شیرین شد و همه چیز را فراموش کردم تا این لحظه که دارم نامه‌ام را تایپ می کنم. همین الان هم از این تکنیک استفاده کردم و به اضطراب فرسایشی که طی یک هفته گذشته من را مچاله کرده بود پایان دادم.

بعد قرار شد لیستی از کارهای موقت و ثابتم بنویسم و آن را به دو بخش اصلی و فرعی تقسیم کنم. اوایل کار خیلی فاز سوپرمن برداشته بودم و برای خودم برنامه‌های فضایی می‌ریختم. شش ساعت نقاشی، چهار ساعت نوشتن، پنج ساعت فلان و … . اما فردایش شما با همان لبخند همیشگی به من و دوستانمان فهماندید که داداش‌ها و آبجی‌های گلم، اشتباه می‌زنید و من تازه در انتهای همان روز بود که انگشت حیرت گزیدم و به این قضیه پی بردم که من اصلا برنامه‌ریزی نمی‌کردم که کارهایم را سر و سامان بدهم. بیشتر برنامه می‌ریختم تا عمل نکنم. اما همچنان من هر روز لیست کارهای موقت و ثابتم را تا جایی که جا داشت پر می‌کردم و شبیه رت‌های دونده بر روی تردمیل آزمایشگاه فیزیولوژی جانوری می‌دویدم و آخر سر هم، شب،قبل از خواب به مقدار متنابهی، خودم را سرزنش می‌کردم و خواب مناسب نداشتم. تا اینکه دوباره شما چند روز بعد به صورت فرشته سیندرلا در آمدید و ریبی دی بابی دی دو گویان به دفترهای برنامه‌ریزی ما سر و شکل دوباره‌ای بخشیدید و ما همگی تبدیل به گل‌های خندانی شدیم که هر کاری دلشان می‌خواست اراده می‌کردند و انجام می‌دادند. وقتی با تعجب از شما پرسیدیم ریبی دی بابی دی دویی که گفتید یعنی چه؟ فرمودید:

آرامش دو گیتی تفسیر این کلام است      

برنامه‌ات سبک‌تر، خوش خط و بادوام است

خلاصه اگر میمون ذهنم اجازه بدهد اصل کلام را می گویم. شما گفتید هر چه برنامه‌تان سبک‌تر باشد، عملگرایی و تمرکز و بازدهی کار بالا می‌رود و من نیز این چنین کردم و تا همین امروز هم عملگرایی‌ام بیشتر شده هم بازدهی و تمرکزم.

استاد عزیزم الان در شرایط فورس ماژور این نامه را می‌نویسم و تا چند دقیقه دیگر باید بروم سر کار.برای همین مغزم بیشتر از این یاری نمی‌کند.

آهان راستی! یادم رفت بگویم. آن روزی که شما گفتید با سه نفر حرف بزنید و سعی کنید گوش دادن موثر را تمرین کنید. من خیلی ناامید شدم و دوست نداشتم با کسی صحبت کنم. اما علی‌رغم حس بدم شروع کردم به تماس گرفتن با دوستانم، می‌خواستم با نفر دومی که انتخابش کرده بودم صحبت کنم که خودش زنگ زد و به من پیشنهاد کار داد. به همین راحتی و جذابی و در عرض چند دقیقه، شانسی که سعی در ساختنش داشتم، پیش‌دستی کرد و من را صاحب شغل فوق‌العاده‌ای کرد. الان که سیزدهمین روز از اردیبهشت است و من دارم این ها را تایپ می‌کنم نگاهی به ابتدای سال هزار و چهارصد تا الان می‌اندازم. اصلا حواسم نبوده من در این سی و هفت روز اندازه هزار سال زندگی کرده‌ام، یاد گرفته‌ام و رشد کرده‌ام. آن‌قدر این تغییرات سریع و آنی بوده که من متوجه نشده‌ام و فقط جلو رفته‌ام.

و البته که باعث و بانی این همه اتفاق خوب و هیجان‌انگیز شما بودید و علاوه بر آن باب آشنایی من را با دوستان بسیار فوق‌العاده و باسواد، فراهم کردید.

بسیار ممنون و سپاسگزارم و امیدوارم همیشه رو به رشدِ خندانِ موفق باشید.

 

نویسنده: صبا مددی

پیج اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *