نفس‌های پیامبرانه‌ات

درود بر استاد عزیز و بزرگوارم: شاهین کلانتری

«اردیبهشت با نفس‌های پیامبرانه‌ات جوانه می‌زند.»

این نامه را ۱۲ اردیبهشت ماه به بهانه سالروز بزرگداشت مقام معلم برایتان می‌نویسم چرا که بهترین معلم‌ها کسانی هستند که اندیشیدن  را می‌آموزند. 

و امروز به پاس این که راه و رسم اندیشیدن و نوشتن که پرتو درخشنده‌ای است از آن را به من آموختید، بخش کوچکی از تجربه زیسته‌ام را که یادگاریست از کلاس‌های درس‌تان نقل می‌کنم.

اندکی شاید هم بیشتر؛ بعد از اتمام دوره نظم و پرکاری در خانه با آن‌که بنا به توصیه موکد و دلایل موجه‌تان سایت شخصی‌ام را با اسم و فامیل خودم راه‌اندازی و به موازات آن پیجی هم در راستای حمایت از محتوای سایت در اینستاگرام ایجاد کرده بودم، اما شعله آن اشتیاق اولیه و انگیزه‌های غلیان‌ساز درونی رو به افول و سردشدن نهاد.

جدول برنامه‌های روزانه که قبلا هرشب و قبل از خواب به امید خط خوردگی و عملی‌شدن در روز آتی بر صفحات دفتر نگاشته می‌شد، بعدتر به هفته‌ای یکبار و به تدریج از گردونه روال هرروزه خارج شد و جایش را اهمال‌کاری‌های گاه و بیگاه گرفت و حاصلی جز خودسرزنشی و دورشدن از آرمان‌های اولیه نداشت و اگر کلاس‌های نویسندگی خلاق و دنبال کردن پیج مدرسه نویسندگی هم نبود، شاید همان مختصر دستاورد نوشتن و خواندن هم از دست می‌رفت!

تا اینکه فراخوان دوره نظم شخصی در اسفندماه ۹۹ به مثابه روزنه امیدی دوباره که در اعماق روحم روئید، اعلام شد. 

دوره‌ای که قرار بود ساعت ۷ صبح برگزار شود. زمانی که مغز در آماده‌ترین حالت خویش برای تفکر و پویایی است و می‌بایست سختی زودتر بیدارشدن، قبل از رفتن به محل کار را بر خود هموار می‌ساختم.

روز اول دوره را درمیان خواب و بیداری و شوق آغاز یک دوره جدید که می‌توانست موتور محرکه مرا برای پیمودن سریع‌تر در مسیر نوشتن و اهداف شخصی روشن سازد، در همان رختخواب آغاز کردم که صحبت از کتابچه نظم شخصی بود و باید محتوای آن را از همین تجربه‌های روزانه بیرون کشیده و بنویسیم.

جلسات بعدی را کج‌دار و مریز گاه در همان رختخواب و گاه در میان مسیر خانه تا مدرسه و برخی اوقات هم چند ساعت بعد به‌صورت آفلاین دنبال می‌کردم. 

 یادم هست یکی از همان روزها را که به محض رسیدن به دفتر مدرسه، از فرط خوشحالی دفترچه یادداشتم را از کیف بیرون آوردم و شروع کردم به نگارش این سطرها و همان هم محتوای یکی از پست‌های سایتم شد تا ارمغان آن روز را در گذر زمان از یاد نبرم:

نویسنده زندگی خودمان باشیم

نماز صبحم را خوانده‌ام، توی رختخوابم دراز می‌کشم تا قبل از شروع وبینار نظم شخصی چرت کوتاهی بزنم. پلک‌هایم را می‌بندم. تمام افکاری که هنوز از دیشب و قبل از خواب توی سرم جولان می‌دادند، دوباره به ذهنم یورش می‌آورند. کلافه می‌شوم گوشی‌ام را روشن می‌کنم و دقایقی را بی‌اراده توی شبکه‌های اجتماعی اینستاگرام و واتساپ پرسه می‌زنم. نخیر! چیزی که حالم را خوب کند و کلید گمشدۀ ذهن قفل‌زده و مغشوشم باشد اینجا یافت نمی‌شود. دفتر یادداشت‌های صبحگاهی را باز می‌کنم و هرچه توی مغزم تلنبار شده روی صفحه کاغذ قی می‌کنم. دلم بهانه می‌گیرد بهانه‌ی معجزه‌ای که حال دلم را خوش کند. زنگ هشدار گوشی، ساعت ۷ را نشان می‌دهد. حوصله‌اش را ندارم. به نوشتن ادامه می‌دهم. ساعت ۷:۰۵ دست از نوشتن می‌کشم و لینکی که توی گروه دوره نظم شخصی برای ورود به کلاس گذاشته شده را لمس می‌کنم . تصویر شاهین کلانتری روی صفحه ظاهر می‌شود و صدای آشنایش که توی فضای ساکت اتاق می‌پیچد.

به زمان زیادی احتیاج نیست تا چشم و گوش بسته محو تماشا و گوش کردن به حرف‌های استاد شوم. متنی داخل اسلاید سبزرنگ روی صفحه خودنمایی می‌کند که انگار پاسخ کوبنده و بی‌درنگی است بر تردیدها و آشوب‌های این چندروزه‌ام.

  • خویش سرزنشی را متوقف کنیم.

و اسلایدهای بعدی:

  • از دست دادن لحظه حال با نشخوارهای ذهنی
  • از دست دادن انرژی لازم برای انجام کارها
  • تمرکز روی نقاط اشتباه
  • مسئولیت‌پذیری به معنی سرزنش و آزار خودمان نیست
  • تشکر از خودمان به خاطر شکست‌ها و اشتباهات گذشته
  • مهربان‌بودن با خود

با خودم زمزمه می‌کنم این همان کلید گم‌شده‌ای است که این روزها به دنبالش می‌گردم. باید قصه زندگی‌ام را بهتر بنویسم.

باید:

  • نویسنده زندگی خودمان باشیم.

چرا با ملامت؟ چرا با ناله‌های مکرر و بی‌نتیجه؟ چرا با امید ننویسم؟ با پذیرش واقعیت‌های وجود خودم که پر از ضعف‌ها و خطاهاست؟ و آن وقت برای تغییر آن دست به انتخاب نزنم؟

  • توانایی کنترل یعنی انتخاب واکنش‌ها

زمان در حال سپری‌شدن و عقربه‌های ساعت در حال نزدیک‌شدن به ۷:۳۰ بود و من می‌بایست برای رفتن به مدرسه آماده شوم. دلم نیامد از وبینار خارج شوم. در همان حال که صدا و تصویر استاد پخش می‌شد لباس‌هایم را پوشیدم گوشی را توی کیفم گذاشتم و ماشین را که روشن کردم گوشی را گذاشتم روی داشبورد و تا خود مدرسه ادامه حرف‌های طلایی‌اش را تا عمق وجودم بلعیدم.

امروز یادگرفتم که:

وقتی در وضعیت نامساعد روحی هستم نباید با تلقین بیجای مثبت‌اندیشی به خودم روی حال بدم سرپوش بگذارم و آن را انکار یا سرکوب کنم چرا که موجب وخیم‌تر شدن اوضاع شده و این احساس سرکوب‌شده به احتمال زیاد در جایی دیگر به شکل شدیدتری خودش را بروز خواهد داد. پس راه درستش چیست؟ راهکار درست این است در چنین مواقعی با حال ناخوش خودم به صورت واقع‌بینانه مواجه شوم، آن را بپذیرم و بعد آنچه را که باید تغییر دهم، انتخاب نحوه واکنش خودم است! پس باید قدرت کنترل خود را بالا ببرم. این حقیقت دارد که بسیاری از شرایط موجود قابل پیش‌بینی و در کنترل و اراده ما نیست اما با پذیرش واقعیت موجود می‌توانم انعطاف‌پذیری خودم را ارتقا ببخشم و واکنش‌هایم را به گونه‌ای تنظیم کرده و تحت‌کنترل درآورم که مطلوب‌ترین نتیجه ممکن را از آن دریافت کنم.

و این درست همان چیزی است که اختیار و قدرت مسلط‌شدن بر آن را دارم:

  • افزایش قدرت انعطاف‌پذیری

***

بعد از آن روز نیز هر بار با ایده‌ای تازه و کاربردی در کلاس مواجه می‌شدم. مثلا با اینکه قبلاً هم توی دوره پرکاری با جدول زمان‌بندی برنامه‌ها به دو بخش ثابت و موقت آشنا بودم اما این‌بار تفکیک کارهای هربخش به دو قسمت اصلی و فرعی باعث می‌شد اولویت‌بندی بهتری را بتوانم برای کارها درنظر بگیرم و اگر قرار است در پایان روز تعدادی از آنها خط‌نخورده بماند، لااقل از دسته کارهای فرعی باشد تا کمتر دچار سرخوردگی شده و از پیگیری امور مهم‌تر غفلت نورزم.

و بیشتر از آن اهمیت خرده‌عادت‌هاست که اغلب نادیده انگاشته می‌شوند درحالی‌که با تداوم و نظم دادن به همین عادت‌های کوچک و ناچیز بسیاری از امور عقب‌مانده و انباشته‌شده به گردونه حیات دوباره بازمی‌گردند و من توانستم با شرکت در چالش ۵ روز نوشتن (۵*۵*۵) در چند دوره متوالی که موفقیت‌آمیز هم بود بار دیگر شوق به نوشتن را در خود بیدار کنم و انضباط نوشتاری‌ را در همان دقایق کوتاه اما طلایی از سرگیرم.

تعریف گام‌های کوچک در شروع کار برای آنکه مقاومت ذهن درهم‌شکسته شود نیز بسیار راهگشا و مفید بود و تعیین سه سطح خرد، متوسط و عالی برای آنکه مراحل انجام پروژه را در هریک از این سطوح و باتوجه به زمان در دسترس مدیریت کنیم و در جهت افزایش بهره‌روی، کنترل بیشتری بر روند انجام آن داشته باشیم، بسیار اثربخش می‌نمود. پروژه‌ای که من برای ماه اردیبهشت درنظر گرفتم «نوشتن پیش‌نویس فصلی از داستان بلندم» بود که اغلب برای اقدام‌کردنش تعلل می‌ورزیدم و به بهانه نداشتن اطلاعات کافی درخصوص دیالوگ‌نویسی و صحنه‌پردازی و … از نوشتن طفره می‌رفتم اما اینک یاد گرفتم که با درنظرگرفتن زمان مطالعه و نوشتن در کنار هم از طریق پیگیری آن به روش نام‌برده (سه سطحی) مهر خاموشی بر بهانه‌های بی‌دلیل پسین بگذارم. 

ایده جذاب دیگری که مرا به آغوش ایام خوش نوجوانی‌ پرتاب نمود و قلبم را از هیجان آن حس دلپذیر متلاطم ساخت، پیشنهاد نامه‌نگاری به هم‌گروهی بود و به واسطه این پیشنهاد فرصتی دست داد تا از طریق آشناشدن با دوستی جدید که قرار است ذره‌ذره با پیک همدلی (و به هوای گزارش و بازخورد پروژه ماهیانه) به هم پیوند بخوریم، رویای دیرینه را نیز که “نامه‌نوشتن به یک دوست” بود، محقق سازم. و زیباترین ره‌آورد این پیوند هدایت‌شدن به دوره آموزشی فیلمنامه‌نویسی بود که سوای از سهولت یا دشواری تمرینات، عزت‌نفس مرا ارتقا بخشید چرا که سابق بر این علاقه چندانی در این زمینه نداشتم و شاید دلیلش عدم شناخت از این نوع ادبیات بود و از طرفی میزان توانایی و مهارتم را در آن حد نمی‌دانستم. اما وقتی بازخوردهای مثبت و دلگرم‌کننده مدرس دوره را دریافت کردم، این موضوع تا حدی توانست آن خودباوری زخمی و جراحت‌خورده را ترمیم سازد.

ایده الهام‌بخش دیگر که در آخرین جلسه دوره به طور معجزه‌آسایی مرا با خودم روبرو نمود، جملات پر از تلنگر و به ظاهر عجیبی بود که آن روز از زبان شما و از قول نسیم طالب شنیدم: 

🙷 اگر صبح که از خواب بیدار می‌شوی تقریباً می‌دانی که قرار است امروزت چگونه سپری شود، تقریباً مرده‌ای. اگر دقیقاً می‌دانی کاملا مرده‌ای! 🙶

کلمات این جمله را درحالی جرعه‌جرعه نوشیدم که سابق بر آن غالباً به‌خاطر تخطی‌کردن از برنامه خطی و یکنواخت روزانه دست به ملامتگری خویش می‌زدم و از مواجه‌شدن با هر کار جدیدی که روال روتین و روزمره را برهم زند، دچار آشفتگی ذهنی می‌شدم.

 حالیا نکته جالب و قابل تامل این‌جاست که درست یکی دو روز قبل از این جلسه، پیشنهاد همکاری در تالیف یک کتاب (به‌عنوان مولف سوم) را از سوی یکی از دوستان (ناشر کتابم) که مولف اصلی آن همسرشان -استاد دانشگاه تهران با رزومه‌ی علمی درخشان- بود، دریافت کردم اما از همان لحظه نخست دلهره و تشویشی سراسر وجودم را فراگرفت. چرا که در عالم رفاقت نه یارای «نه» گفتن داشتم و نه اینکه هنوز توانائی خودم را برای این نوع همکاری باور داشتم. 

اما تمامی حرفهای‌تان در  آن روز همچون پاسخی شگرف بود که از سوی کائنات بر روحم الهام می‌شد و جلسه به اتمام نرسیده انتخابم را برای یکی دیگر از تصمیمات جدی و مهم زندگیم گرفته بودم.

 لذا بعد از کلاس پاسخ مثبتم را برای شروع همکاری اعلام کردم و امروز که اولین نمونه کارم را برای ایشان فرستادم و بازخورد دلگرم‌کننده‌ای بابت دستاورد تلاشم دریافت کردم، این موفقیت کوچک اما حائز اهمیت را مدیون حرف‌های گهربار و ارزشمند شما هستم که هر کلام‌تان درس زندگی است و وجودتان برای یکایک اعضای دوره و تمامی نویسندگان و محتواگران جوانی که افتخار آشناشدن با شما را داشته و دارند، مایه دلگرمی و امیدبخش است. 

عمرتان پربرکت باد و خوشی‌هاتان افزون

شاگردتان در مکتب نویسندگی

ارادتمند: معصومه سورگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *