طلوع زیبای خورشید

به نام خدا

داستان همیشه از یه جایی شروع میشه که هیچ وقت به ذهن آدم هم نمی‌رسه.

دوران ابتدایی و زنگ‌های انشا هنوز هم برام خاطره‌انگیزه.

درس انشا درسی که اکثر بچه‌ها ازش فراری بودند درست همونی بود که من بهش دلبسته بودم و روزشماری می‌کردم براش و جالب‌تر امتحان انشا بود که با ذوق و شوق خاصی می‌نوشتم و همیشه کار به برگه دوم و سوم می‌کشید و نگاه‌های تلخ و غم‌انگیز همکلاسی‌های عزیزم رو هنوز هم به یاد دارم.

تشویق و تحسین بزرگترها برام انگیزه‌بخش بود…

گذشت و روزگار جوری چرخید که دیگه وقتی برای نوشتن نداشتم مگر گه‌گاه و با نوشتن خاطره‌ای کوچیک و یا یه متن خیلی کوتاه به شهد نوشتن ناخنک می‌زدم و اندک عطش نوشتن رو خاموش.

دوران اشتغال هم مناسبتی با نوشتن نداشت مگه اینکه نامه‌نگاری اداری و یا کاری باشه، که اونم سبک و سیاق خودشو داشت و خبری از خلاقیت نویسندگی نبود.

گاه هوس نوشتن باز هم تو وجودم شعله‌ور می‌شد اما خستگی کار و مجال کم، در کسری از ثانیه سوسوی اون شعله کم‌نور رو خاموش می‌کرد و من دوباره به روزمرگی‌های تکراری و کارهای همیشگی برمی‌گشتم.

تا اینکه دست روزگار و اراده خودم باعث شد که مشغله کاریمو کنار بگذارم، شاید به نظر خیلیا در اون دوره کار احمقانه‌ای بود اما به نظر خودم کار بسیار درست و به‌جایی بود. درسته که در کاری که داشتم تجارب ارزشمندی به دست آوردم ولی خب ادامه راه برام چشم‌انداز روشنی نداشت.

گاه لازمه، مسیر زندگی رو تغییر داد.

زندگی تکراری که باعث می‌شد حس کنی داری زندگی می‌کنی که کار بکنی. درست مثل اغلب مردمی که همین‌جوری زندگی که نه، دارن جون میکنن که زندگی کنن اما فقط جون میکنن و پشت این همه تلاش و خستگی فقط کسالت روزمرگیه و خاموشی استعداد و خلاقیتی که شاید هیچ وقت اجازه به دنیا اومدن هم پیدا نکنه.

خیلی غم‌انگیزه که غرق در کاری باشیم بدون هیچ لذت و رضایت قلبی و یا شکوفایی درونی. اینکه ندونیم چه توانمندی‌هایی داریم و براشون هیچ تلاشی نکنیم.

درست مثل مردن بذری می‌مونه که می‌تونه درخت تنومندی بشه اما هیچ‌وقت کسی از وجودش باخبر نمیشه و شرایط پرورششو فراهم نمی‌کنه.

شبیه این میمونه که یه گنج بدون کشف شدن به خاک سپرده بشه … خیللی غم‌انگیزه. اما این یه واقعیت تلخیه که متاسفانه تو زندگی خیلی از ماها هست.

باری، روزی فارغ از دنیای کار و حساب‌کتاب در حال جستجو درباره نوشتن و سبک‌های نویسندگی بودم که تو بساط جناب گوگل خان که از شیر مرغ تا جون آدیمزاد فراهم هست، رسیدم به مدرسه نویسندگی و شاهین کلانتری

یه چرخ کوچولو تو سایت کافی بود که دست حس خردسال نویسندگی منو بگیره و اونو مشتاق بیشتر دیدین و فهمیدن بکنه و دستاورد این کاوش نوشتن صفحات صبحگاهی بود و چقدر این ایده جالبه.

برون‌فکنی صبحگاهی ذهن برای شفافیت. برای جهت‌دهی به اهداف و کارهات. برای برون‌ریزی احساساتت در لحظه و هر چیزی که فکرشو میشه و یا نمیشه کرد.

و من تقریبا از سال ۹۷ شروع کردم به نوشتن صفحات صبحگاهی روشنی‌بخش.

گاه وسط راه توقفی صورت می‌گرفت اما ادامه می‌دادم و به‌طور جدی از سال ۹۷ تا به امروز شاید در سال ۲۰ روز یا کم‌تر اتفاق افتاده باشه که صفحات صبحگاهی رو ننوشته باشم.

گذشت و من با گه‌گاه نوشتن‌ها، دلنوشته و جستارهایی کوتاه و حضور گه‌گاه در سایت شعر نو به کار ادامه دادم.

سراغ سایت و یا ایجاد رسانه برای خودم نبودم چون تفکرم و البته حالا کمی رقیق‌تر این بود که اول باید در نوشتن ورزیده‌تر بشم و بعد دست به کار انتشار بزنم.

در سال ۹۹ محتوای آموزشی داستان‌نویسی و تولید محتوا رو از سایت مدرسه نویسندگی گوش دادم و همه این‌ها کمک می‌کرد تا روند رو به جلویی داشته باشم و صد داستان محک دیگه‌ای بود که رویکردی به تمرین داستان‌پردازی هم داشته باشم.

در اواخر سال ۹۹ چشمم به دروه نظم شخصی و کار خلاقانه افتاد. قبلا دوره رو دیده بودم اما خب انگیزه و یا ایده‌ای نداشتم، درسته فرد منضبطی بودم و قبل از دوره در میان خانواده به فرد با برنامه شهره بودم اما درصد تحقق برنامه‌هام چندان چنگی به دل نمی‌زد و خیلی وقتا برنامه دست‌وپا شکسته‌ای برای خودم می‌نوشتم و تا حدی بهش وفادار بودم اما این‌بار با توجه به سرفصل‌های دوره و همین‌طور حس درونی به ایجاد تغییر و بهره‌وری بیشتر، باعث شد که در این دروه شرکت کنم.

با شروع دوره که هوشمندانه توی ساعت اول صبح تعیین شده بود و تقارن اون با ماه مبارک رمضان موج زیبای نظم پایدار به برنامه زندگیم وارد شد.

یعنی از ۵ فروردین اولین روز این دوره کارآمد تا به امروز ،من شاهد هر روزه طلوع زیبای خورشید بودم.

صدای گنجشک‌های بانشاط و شیطون آدم رو حالی به حالی می‌کنه. انگار رمزی دارند با هم حرف می‌زنند. آدم یاد فیلم رنگ خدا می‌افته … تکرار و مکث آوایی صدای پرنده‌ها …

و به کلاسی میری که استادی پرانرژی و سرحال با سر و وضعی آراسته و شیک منتظر تشریف‌فرمایی شاگردانه تا با ایده‌های نابش در جهت توسعه فردی، نظم و بهره‌وری اون‌ها رو غافلگیر کنه.

و باز هم قسمت جالب داستان این‌که همکلاسی‌هات یکی از یکی پر انرژی‌تر و باحال‌ترند… اهل طنز و شادی و عمق معنای زندگی و انرژی مثبت و هر آنچه نیکی و زیبایی است …

قرار گرفتن در جریان انرژی این همه آدم مثبت‌اندیش که نبضشون کوک حال خوبشونه و رگ‌هاشون پر از زندگی، سرخوشت میکنه و همه با هم در فرکانس بالای زندگی قرار می‌گیریم.

تخصصی‌تر که وارد بحث برنامه‌ریزی می‌شیم استاد از سه سطح برای اهداف و کارها صحبت می‌کنه:

خرد، متوسط و عالی.

و من چقدر شیفته این سطح خرد زبل هوشمند مهربون هستم.

سطحی که مقاومت ذهنی رو آروم‌آروم مثل موم حل می‌کنه و تو رو در جریان تحقق اهدافت قرار میده.

این سطح خرد به نظرم مثل همون فوت کوزه گریه و وفادار بودن به همین سطح باعث میشه برنامه تحت هر شرایطی انجام بشه و اون حس عزت‌مندی و رضایت قلبی درونت فعال و زنده بمونه.

 

دستاورد این دوره ارزشمند:

تعیین هدف و گام‌های عملی، چالش‌های نوشتن، مکث و کات کردن، خلوت با خودت، مطالعه کتاب‌های مفید، خاموش کردن دنیای مجازی ارتباطات، تفکر درباره موضوعات مختلف و خواب به موقع و سحرخیزی معجزه‌گر و پیگیری تحقق برنامه و کارهای معوقه و تلنگری به اینکه ادامه بده با چاشنی هم‌اندیشی و موزیک کلاسیک و … که همگی باعث میشه در جریان مثبت زندگی و اهدافت با گام‌های مصمم رو به جلو حرکت کنی و حس شادی و پیروزی رو توی تک‌تک سلول‌هات احساس کنی…

حالا زمان رسیدن به معوقاتیه که ذهنم رو مشغول نگه داشته و با اتمام هر کدوم بند اسارت ذهنم باز میشه و ذهن خلاق و پویای من دوباره به روزهای اوج خودش میرسه و سرشار از ایده و خلاقیت و فکر نابی میشه که دستی می‌خواد برای نوشتن و ذوقی برای بیان زیباش که برسه به دست خواننده تشنه دانستن و درک معنا.

و این کلی درس برای خودم داره …

به امید درک بیشتر معنای زندگی و انتشار شایسته اون که رسالتیه برای من و هر کسی مثل من …

 

استاد کلانتری گرانقدر

 سپاس:

به خاطر بذل دانش و تجارب ارزشمندتان …

به خاطر ایجاد افق‌های تازه و انگیزه خلق هدف و معنای زندگی …

به خاطر دلسوزی‌تان در ایجاد موفقیت پایدار و مستمر شاگردانتان…

به خاطر ارزش‌افزایی و غنی‌سازی همه‌جانبه در محتوا، نوشتن، نظم و توسعه فردی …

به خاطر تلاش و همت والایتان برای خلق زندگی بهتر در دنیایی زیباتر …

و سپاس به خاطر هر آنچه زیبایی، که به ما آموختید …

قلمتان سبز …

موفق باشید و جاودان اثر

 

با افتخار:

شاگردتان: زهرا زمانلوی زکریا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *