عباس معروفی جواب تلفنم را داد

شاهین عزیز

سلام

امیدوارم خوب باشی

جلسه‌ی بیست و دوم کلاس نظم شخصی را خواب افتادم. این «خواب افتادن» اصطلاحیست که ما کرمانی‌ها به جای خواب ماندن به کار می‌بریم. اولین باری که با نگاه‌های حیران بقیه فهمیدم از شنیدنش تعجب کرده‌اند خوابگاهی بودم. خوابگاه حقیقتا جای جالبی است. آدم‌های مختلف، هرکدام از شهری و فرهنگی. دوست اصفهانی‌ای داشتم و دارم که مثل اغلب اصفهانی‌ها زبان تیز و پرکنایه‌ای داشت و دارد. از شانس خوب باقی اخلاق‌هاش و مرام‌هاش به بوشهری‌ها شبیه‌تره تا اصفهانی‌ها. یادم نمی‌رود لحظه‌ای که از دهانم در رفت و گفتم من امروز صبح خواب افتادم، قیافه‌اش را. با آن لهجه‌ی غلیظ اصفهانی و صدای زیرش با لحنی استفهامی برگشت سمتم و گفت: کجا افتادی؟

از آن روز شد که هر وقت گاه و بی‌گاه از «خواب افتادن» استفاده می‌کنم، بلافاصله اصلاحش می‌کنم تا هزارجور سوال و جواب را از سر نگذرانم😅

گفته بودی برایت نامه بنویسیم.

خیلی وقت است برای کسی نامه ننوشتم. البته نه که فکر کنی پیش از آن هر روز به سیاق اشراف فرانسوی پشت میز چوبی ظریف منبت‌کاری‌ام می‌نشستم، کاغذ پشت کاغذ برای افراد مختلف و با لحن‌های متفاوت نامه می‌نوشتم و در آخر مهر و‌ مومش می‌کردم و می‌گذاشتم روی میز تا فرانسواز خدمتکار خانه آن‌ها را برای ارسال به پست‌خانه ببرد.

فرانسواز و اشراف فرانسه را از کتاب «در جستجو» امانت گرفتم که مدتیه خواندنش را شروع کردم و احساس کردم بد نیست یک پز ظریفی هم بدهم😂.

گفته بودی درباره‌ی دوره‌ی نظم شخصی و تاثیراتش بنویسیم. اما راستش من می‌خوام از عقب‌تر شروع کنم. از پارسال همین حدودا که دوره‌ی دوم پرکاری (یا سوم؟) را برگزار کردی و من آنجا بیشتر شناختمت.

قبل از اینکه ادامه بدهم، بگویم احتمالا نامه‌ی طولانی‌ای خواهد بود (مناسب است نیشخندی بزنی و بگی از همان سطور اول فهمیدم کله‌‌ی مورچه خورده‌ای) اما صحبت‌های خودت بود که مرا با خیال راحت به نوشتن واداشت. آنجا که توی فایل کلاس جلسه‌ی بیست و دومی که من علی‌رغم دوتا الارم ساعت خواب ماندم (اینجا تهرانی شدم) گفتی نامه‌ی شما شاید ده صفحه شود، شاید پنج صفحه و …. آنجا بود که گفتم بیچاره کردی خودت را شاهین جان.

آبان ۹۸ من از سایتم رونمایی کردم. همان آبان سیاه و خونین. سه‌شنبه‌ای که سه روز بعدش بنزین ۳۰۰۰ تومان شد و مملکت به هم ریخت و اینترنت قطع شد. از یک دوره‌ی خمودگی و افسردگی خودم را کشیده بودم کمی بالا، تا بتوانم به زندگی برگردم. همه‌ی آرزوهایم را ریخته بودم توی سایتی که نمی‌دانستم دقیقا قرار است چطور پیش برود.

درباره‌ی ۹۸ نمی‌خواهم حرفی بزنم، که ما آن را زندگی کردیم. صحبت کردن ازش برای کسی که در همین جغرافیا زیسته و دردی را که من کشیده‌ام، از سر گذرانده به روایت داستان کمک خاصی نمی‌کند. فقط خواستم اشاره کنم که در چه «برهه‌ی حساس کنونی‌ای» تولید محتوا را به عنوان شغل برگزیدم و شروعش کردم.

در ابتدای راه حتی واژه‌ی تولید محتوا برایم بیگانه بود. من که سال‌ها کف اینترنت غلت زده بودم، و هر خزعبلی که فکرش را بکنی تفت داده بودم، مفهوم تولید محتوا و درآمدزایی ازش برایم کاملا گنگ بود.

مقاله‌های سایتم آن روزها ترجمه‌هایی بودند از سایت‌هایی اینور و آنور. ترجمه‌هایی که اتفاقا چندان هم نمونه‌های موفقی نیستند و ای کاش این فراخی ذاتی کرمانی بودنم دست از سرم برمی‌داشت و آنها را حذف، ادیت و یا بازنویسی می‌کردم. امیدوارم ابر بالای سرت که فراخی را با شیرازی‌ها پیوند زده، بتکانی و بدانی ما کرمانی‌ها حقیقتا از شیرازی‌ها خوش‌خیال‌تر و بیخیال‌تریم. به قول همسرم البرز، باز شیرازی‌ها اینقدر همت داشتند که وصف تنبلی‌شان را عالم‌گیر کنند، شما کرمانی‌ها ماتحت همین را هم نداشتید😁

دربه‌در دنبال مطالبی بودم که به محتوا و تولید آن بپردازد و در این مسیر پادکست سفر‌ محتوا را شناختم و از آنجا با تو آشنا شدم که مهمان یکی از اپیزودها بودی.

سفر‌ محتوا هم داستانی دارد برای خودش که به موقعش برای احسان تاجیک و سمانه‌خانم تعریف می‌کنم.

اما در اپیزودی که تو مهمان احسان بودی، یا برعکس، شوقی که صدایت هنگام صحبت کردن از نوشتن و راه‌های آن به من منتقل کرد باعث شد که نامت را در اینستاگرام سرچ‌ کنم و به صفحه‌ات برسم.

شیوه‌ای که تو از نوشتن حرف می‌زنی، با بسیاری از نویسندگان دیگر متفاوت است. باوری که به نوشتن و‌ نوشتن و نوشتن داری، و آن تمرین‌های مستمر و پیوسته، چیزی‌است که من در مقایسه با نویسندگان دیگری که مدتی باهاشان در ارتباط بودم، متفاوت می‌دیدم.

من در بیست و یکی دو سالگی سودای نویسنده شدن داشتم. اما به وسطه‌ی تربیت ایده‌آل‌گرایانه‌ای که والدینم لطف کردند و بر من اماله کردند، همش فکر می‌کردم دیر شده است.

همین بود که هیچ جرات نداشتم از کسی درباره‌اش بپرسم. واقعا چه با خودم فکر می‌کردم؟ بیست و یک‌سالگی آدمیزاد پهن هم بارش نیست (البته اغلب آدمیزادها، جسارت نشود) چرا فکر می‌کردم برای «شروع» دیر است؟ مگر بقیه‌ی نویسنده‌ها از شکم مادرشان نویسنده زاییده شده بودند؟

در ناامیدی مطلق اینکه هیچ‌وقت نمی‌توانم نویسنده شوم، با عباس معروفی و‌ کتاب‌هاش آشنا شدم. زمینه‌ی افسردگی و نثر زیبای سمفونی مردگان من را شیفته‌ی معروفی کرد. اسمش را گوگل کردم و فهمیدم ایران نیست. شماره‌ی‌ کتاب‌فروشی‌اش را برداشتم و یک شبی بهش زنگ زدم.

منِ بیست و یکی دو ساله، تقریبا هیچ شباهتی به اینی که الان هستم ندارد. نه ظاهری، نه اعتقادی، نه اخلاقی و …. البته یک چیزی در منِ همه‌ی این سال‌ها مشترک بوده است، آن هم خنگی در فهمیدن اغراض افراد است.

باری عباس معروفی در کمال تعجب جوابم را داد، باهام گپ زد و وقتی فهمید کرمانی‌‌ام و فامیلم را پرسید یک جورهایی آشنا درآمدیم. آشنا که چه عرض کنم، اوایل انقلاب انگار عموی من و معروفی در یک دبیرستان تدریس می‌کردند. عموی من ریاضی درس می‌داده و‌ معروفی ادبیات. انگار که رفاقتی هم داشتند. هرچند عمویم تعریف می‌کرد که: معروفی به من می‌گفت احمد تو بگو من بنویسم. من جدی نگرفتم، چون عمویم را می‌شناسم، تو هم جدی نگیر.

خلاصه رابطه‌ی معلم و شاگردی‌ای بین من و معروفی شکل گرفت. آن خنگی‌ای هم که ازش حرف زدم همین جا به کارم آمد. رابطه‌مان خیلی مشخص بود و در چهارچوب. معروفی تنها چیزهایی که به من برای یاد دادن نوشتن گفت چند مورد بود، خواندن زیاد، جملات کوتاه، فعل اول جمله و چند تا چیز دیگر که به ساختار نوشتن ربط داشت بیشتر.

خوب همانطور که می‌بینی من نویسنده نشدم.

بعدها که برای زندگی به تهران آمدم، چند دوره کلاس‌های نویسندگی شیوا ارسطویی را شروع کردم، که باز هم طرف چندانی نبستم. بعد از مدتی هم که عطای نویسنده شدن را به لقایش بخشیدم و بی‌خیال این مسیر شدم.

این‌ها را گفتم که یعنی دوره‌های دیگر را هم دیده بودم. درست است که آن‌ها برای داستان‌نویسی دوره برگزار می‌کردند، اما سیستم پرداختنشان به موضوع چندان اشتیاق‌برانگیز و حتی راهگشا نبود.

من وقتی به دوره‌ی پرکاری پیوستم که برای اولین بار فریلنسری را تجربه می‌کردم. تجربه‌ی بیزنس شخصی را از داروخانه داشتم، اما کار کردن از خانه حقیقتا چیز عجیبی بود.

آن روزها هفته‌ای یک جلسه تراپی می‌رفتم. هر هفته دماغم سر تراپی آویزان بود که من نمی‌توانم زمانم را مدیریت کنم و کارهایم را انجام بدهم.

حقیقتا هم کار سختی بود. یک‌سالی می‌شد که بیکار بودم. بیکاری به علاوه‌ی افسردگی ناشی از ورشکستی، باعث می‌شد صبح‌ها ۱۰-۱۱ صبح بیدار شوم، کمی دور خودم بچرخم و سر آخر لپ‌تاپم را باز کنم. اگر روزی دو ساعت می‌توانستم به امورات مربوط به سایت و پیجم برسم، آن روز به خودم جایزه می‌دادم.
همه چیز خیلی کند بود، و من واقعا بلد نبودم چطور باید به کارهایم سرعت ببخشم.

دوره‌ی پرکاری به شکل غریبی من را راه انداخت. سیستم برنامه‌ریزی‌ای که هنوز هم از آن استفاده می‌کنم، بهم یاد داد چطور کارهایم را تقسیم‌بندی کنم و پیش ببرم.

وقتی دوره‌ی پرکاری را شروع کردم حدود ۲۰۰۰ نفر فالوئر داشتم. امروز که یک‌سال می‌گذرد ۱۰۴۰۰ نفر مرا می‌خوانند. در مقیاس اینستاگرام شاید عدد غریبی نباشد، اما برای من دستاورد بزرگی بود و هست.

به جرات می‌گویم اگر این دوره نبود، من در ادامه‌ی راهی که به هزار امید و آرزو شروع کرده بودم و با انواع و اقسام بلاهای طبیعی و غیرطبیعی اجتماعی روبرو شده بود، احتمالا ناکام می‌ماندم.

تا این که رسیدیم به امسال و دوره‌ی نظم شخصی. اسفند ماه که آگهی دوره را دیدم، بی‌درنگ ثبت‌نام کردم. خسته بودم. از کرونا، قرنطینه، طولانی شدن مسیر رسیدن به درآمد و ….

به فضایی احتیاج داشتم که فارغ از جریان‌های روز فقط به هدفش فکر کند و تو با دوره‌ی پرکاری بهم نشان داده بودی استاد خلق این فضایی‌.

البته ناگفته نماند که هیچ فکر نمی‌کردم قرار است هفت صبح بیدارمان کنی و از تختمان جدا. آن‌ هم در تعطیلات نوروز که هیچ وقت یادم نمی‌آید به کار مفیدی پرداخته بوده باشم.

در آخرین روزهای اسفند من درحال برگزاری چالشی در پیج اینستاگرامم بودم، حال و هوای عید هم به کله‌ام خورده بود و هیچ میلم به ادامه‌ی کار نبود. درست است که نسبتا هم کم کار کردم، اما دوره‌ی نظم شخصی کمکم کرد چندان از فضا دور نمانم و این روزهای سال را سفید نگذرانم.

از دوره‌ی پرکاری یاد گرفته بودم برای اینکه روز پروداکتیوی داشته باشم، باید از شب قبل برنامه‌ریزی کنم. اگر یک چیز باشد که بخواهم یک روز به دیگران توصیه کنم، قطعا همین است.

اما بعد از مدتی که از دوره‌ها فاصله گرفته بودم، سیستم برنامه‌ریزی‌ام چندان درست کار نمی‌کرد. برنامه‌های روزانه‌ام خط نخورده به روز بعد موکول می‌شد و گاهی اینقدر این اتفاق تکرار می‌شد که برای مدتی از دستور کارهایم خارجشان می‌کردم تا دوباره با نیروی تازه به سراغشان بروم.

تغییرات ریزی که برای برنامه‌ریزی در دوره‌ی جدید مطرح کردی، همان boost ای بود که به دنبالش بودم. با مشخص کردن کارهای اصلی و فرعی، یکهو دیدم دوباره برگشته‌ام سر اصول و باز هم پروداکتیو شده‌ام.
البته همچنان در انجام برخی تسک‌ها کاهلی می‌کنم، که بیشتر برمی‌گردد به شرایط روحی و تلقینات ذهنی و مسائلی از این دست.

خودت می‌دانی دیگر، چقدر سخت است خلاف مسیر آب شنا کردن. در شرایطی که اغلب افراد نشسته‌اند و غر می‌زنند، تلاش برای رو به جلو بودن، گاهی سخت و نفس‌گیر است. مخصوصا اگر که راهی که شروع کردی برای بقیه گنگ و دست‌نیافتنی باشد. باورت می‌شود هفته‌ای دو سه دفعه حداقل به مامانم باید جواب بدهم که بالاخره درآمد دارم یا نه؟

پووف، چقدر حرف زدم.

سرت را خوردم. اما دروغ چرا به خودم کیف داد. امیدوارم چندان خسته‌ات نکرده باشم.

گفتم بهت که از کلاس پرکاری مهم‌ترین چیزی که برداشتم برنامه‌ریزی بود، اما از دوره‌ی نظم شخصی، سحرخیزی، آفلاین بودن، همچنان از اخبار دور ماندن و هدف‌گذاری در ذهنم عمیق‌تر شدند.

من همچنان یک روزهایی (مثل همین امروز) چندان انرژی کار کردن ندارم. اما یاد گرفته‌ام یک روز خستگی، یا دور افتادن از برنامه‌ها کل وجودم را زیر سوال نمی‌برد. اصلن دیر و زود معنای خاصی ندارد. رشته‌ی کار را از هرجا که نیمه تمام مانده است دوباره دست می‌گیرم و ادامه می‌دهم.

این روزها سعی می‌کنم ۷ صبح بیدار شوم. کمی دور خودم بچرخم، قهوه‌ام را بنوشم و اگر برای روزم از شب قبل برنامه‌ریزی نکردم، برنامه‌هایم را مشخص کنم. تا قبل از ۸:۳۰ که کلاس آنلاین یوگا دارم، چند خطی کتاب بخوانم و موبایلم انگار که نیست.

یک چیزی که این مدت در مورد خودم متوجه شدم، این است که اگر مشخص کنم در هر بازه‌ی روز چقدر قرار است کار کنم، راحت‌تر آنها را انجام می‌دهم. مثلا صبح تا ظهر دو ساعت، ظهر تا عصر دوساعت و عصر تا شب هم دو ساعت. یک چیز مهم دیگر که یاد گرفتم، تخمین دقیق‌تر زمان انجام کارهاست. مثلا شنبه‌ای که گذشت در ستون موقت فرعی نوشته بودم خرید خانه. در حالیکه باید یک پست اینستاگرام آماده می‌کردم و پروژه‌ی ماهم را هم انجام می‌دادم. زمان‌بندی‌ام اشتباه بود چون تا حدود سر شب درگیر کارهای خانه بودم.

این روزها من کمتر خودم را سرزنش می‌کنم و بیشتر خودم را مرور. اشتباهاتم را بدون تخریب خودم می‌بینم و برای اصلاحشان قدم برمی‌دارم. برای رسیدن به این نقطه، باور کن دهنم سرویس شد. به هرچه بگویی چنگ زدم، اما از جایی که ایستاده‌ام خشنودم.

خوب دیگر واقعا زیاد شد، حرف‌هایم هم ته کشید و بعید نیست به تکرار چندباره‌‌شان بیفتم.

دمت گرم، بابت انرژی مثبتت، ذهن خلاقت، صبر ایوبت، و تلاش مستمرت.

قربانت نسیبه شادروان

پ.ن. مایا کنارم ایستاده و غر می‌زند که ببرمش پارک با سگ‌های محل بازی کند. منم برای اینکه در ادیت از سر و ته نامه‌ام نزنم، نخوانده آن را می‌فرستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *