نظم‌تراپی

۱
سلام،

نامه‌ای به معلم

از شاگردی سه‌ساله

شرحی کوتاه از نویسندگی تا نظم و خلاقیت.

شما را با معرفی محمد‌حسن شهسواری در صفحه‌ی اینستاگرامش شناختم.

راستش را بگویم از روش همیشگی‌ام استفاده‌ کردم: صفحه‌ را فالو کن، مدتی تماشاگر باش حالا. احتمالاً به زودی به صفحات آنفالو می‌پیوندد.

من کلانتری را برای عشق به «نویسندگی» دنبال کردم.

چون آقای شهسواری برای معرفی ایشان به همان عشق اشاره کرده بود.

من دقیقاً نمی‌دانم کی و کجا بود که احساس کردم که می‌خواهم کلانتری را تا ابد پیگیری کنم. شاید آن زمانی که با شما فهمیدم عشق من به نوشتن، در برابر احساس شما مانند جرقه‌ای برابر آتشفشان است.

شاید آن زمان که دیدم یک نفر هست که از نوشتن به مثابه‌ی درمان صحبت می‌کند.

شاید هم آن زمان که با شما درک کردم در «استعداد نویسندگی» اغراق شده و این به من آرامش و امید می‌داد.

چند سال قبل یک کلاس نویسندگی رفتم. یکی از همکلاسی‌ها از استاد پرسید: با مشکل نداشتن ایده چکار می‌توانم بکنم؟ استاد در جوابش گفت: شما نویسنده‌ نیستی، اگر ایده نداری.

راستش سوال من هم بود و با جواب استاد یخ کردم، انگار نویسندگی فرسنگ‌ها از من دور می‌شد. اما شما گفتید اگر ایده نداری دلیلی برای نویسنده نشدن تو نیست، بفرمایید یه گونی ایده در سایتم برایتان دارم.
شما مرا به همان سرعت به دنیای نوشتن برگرداندید.

توجه به همان ایده‌های پیشنهادی شما حالا ذهن من را پر از ایده کرده است. احساس می‌کنم ایده‌ها همه جا هستند. توی قاب عکس پدربزرگ روی دیوار، در کلام شیرین مادربزرگ، در جملات نویسنده‌ها، در حرف‌های شما، در خیابان، در کوچه، در بقالی، در تاکسی، در همه جا.

بعد از مدتی تلگرام‌تان را دنبال کردم.

من میل شدیدی به شروع هر چیزی از اولش دارم. آن زمان تلگرام هنوز آنقدر قله‌های پیشرفت را تی نکشیده بود که راحت با زدن تاریخ برسیم به اولین پست، از شما چه پنهان که چند روز در راه بودم تا برسم.

راه جذاب بود و پر از چیزهای خوشمزه‌، خصوصاً لقمه‌های کوچک جمله‌درمانی.

وقتی رسیدم اولین کامنتم را در اینستاگرامتان گذاشتم، آقای کلانتری یک پین بزن روی پست اول تلگرامت مُردم تا رسیدم (ایموجی لبخند).

هنوز هم یک شات از پست اول دارم نوشته بود «من یک کانال ساختم، حالا چی بپوشم؟» بلند خندیدم و خوشحال بودم.

کسی را پیدا کرده‌ بودم که عصا قورت دادن و بد اخلاق بودن را از مواد لازم منورالفکری و نویسندگی نمی‌دانست.

من خیلی کامنت می‌گذارم همیشه و همه‌جا. چون معتقدم نوعی حمایت از محتواییست که ارزشمند می‌دانم و به تجربه دریافته‌ام انگیزه می‌دهد به تولید کننده‌، اما برای شما خیلی کم کامنت گذاشتم چون بعنوان یکی از راه‌های مناسب برای ارتباط گرفتن به آن اشاره کردید و من همیشه نگران بودم کامنت‌هایم تعبیری صرف برای ارتباط گرفتن باشد.

خواندن شما برایم کافی بود راستش نمی‌دانم آن کدام مرحله در زندگی‌ام بود که بی‌خیال تقویت روابطم بودم.
سه سال هر شب یک لقمه از کانال یا سایت شما برداشته‌ام حتی اگر جایی بوده‌ام که اینترنتی نبوده است همان زمان هم کانال شما را تا آنجا که بدون اینترنت اجازه‌ی دیدن می‌دهد می‌خواندم.

اعتیاد است دیگر، از آن نوع دوست‌داشتنی که قصدی برای ترک آن ندارم.

اگر تنها و تنها یک چیز باشد که من آن را ویژگی مطمئن خودم بدانم کتابخوان بودن است، من یک کرم کتابم. حوزه‌های خوانشم قصه از هر نوعی، درباره‌ی نویسندگی، روانشناسی و رشد است.

با شما خیال باطل من که از ادبیات چیزی می‌دانم، شکست.

اگر تمام ادبیات جهان را خانه‌ای بزرگ تصور کنم من پرسه‌ای سریع و باعجله در آن زده بودم. اما شاهین کلانتری که در این مرحله حسابی حسادتم را تحریک کرده بود، از گشتن در لیست خرید و جعبه‌ابزار خانه‌ی نویسنده‌ها هم نگذشته بود.

من در شما قسمتی از خودم را دیدم.

جوینده‌ای جنگ‌جو اما روشن، من زخمی بودم‌.هنوز درست نمی‌دانستم از جان زندگی چه می‌خواهم و در حال پرسه زدن بودم با عشقی کوچک به نوشتن. شما حواس‌تان جمع بود. تمام انرژی و کنجکاویتان را در فضای پررنگ، لعاب و تنوع ادبیات مصرف می‌کردید.

اما ادبیات و نویسندگی همیشه راهی به جاهای دیگر است، همانطور که معلم عزیز مرا هم به سمت توسعه‌ی فردی برده بود و یکی از ابزارهایش کتاب‌ها بودند.

کسی را دیدم که با ایمان به یک موضوع چسبیده و در همان موضوع تمام نیاز به تنوع، لذت و جنگ را یافته است. چیزی که در من معیوب بود.

شما دست روان کودک درون ترسیده و کمال‌گرایم را گرفتید بدون سرزنش، با نشان دادن راه‌های مختلف. برای اولین بار احساس کردم مشکل من نیستم، حتی اگر باشم راه‌ها زیاد است حتی راهی برای مشکل‌دارها هم وجود دارد.

آنقدر سیستم را تغییر بده تا یک چیزی روی تو جواب دهد.

سال‌ها من منتظر نشسته بودم کیفیت از راه برسد و باهم کاری کنیم. اما شما گفتید کیفیت در دل کمیت نهفته.

 

۲
سال‌ها بود که می‌دانستم تکنولوژی خوب است، اصلاً یکی از دلایل علاقه‌ام به شما این بود که شما از بخش روشن تکنولوژی صحبت می‌کردید برخلاف تفکر غالب آن زمان.

بریز دور این بدبخت کننده را!

اما من به واسطه‌اش دوستان زیادی یافته بودم، با جهان ادبیات آشناتر شده بودم، با خود شما. اما بخش‌های تاریک آن چیز خوب هم مشکل من بود ولی شما راهی برای این موضوع هم داشتید: وبلاگ یا سایت. جایی برای خودت بدون پاسخ تاریخی به انسانی محتاج دیده شدن با هیاهوی لایک و کامنت، ولی من می‌ترسیدم. تمام این سه‌سال می‌ترسیدم.

اولین کلاس شما را که شرکت کردم سال قبل در شروع پاندمی کرونا بود، یک کلاس داستان کوتاه‌نویسی. به شیوه‌ی متفاوت و تازه، من می‌دانستم که شما حتما‌ً برنامه‌ی جالبی برای این کلاس دارید چون رابطه‌ی شما با تکنولوژی خلاقانه است و قبل از کرونا به مزیت‌های آن اشاره کردید.

اما من کلاس را شرکت کردم چون احساس می‌کردم در میان دیوارهای قرنطینه محبوسم و نیاز دارم به راهی برای تماشای بیرون.

آن زمان در باور خیلی‌ها چیزی به نام کلاس آنلاین تعریف نشده بود، اما در دوره‌های شما عادی بود. غرق شادی شدم و شرکت کردم. کلاس مثل همیشه خیلی بیشتر از هزینه‌ی اندکش به من درس نویسندگی داد. برای همین است که من بارها به اطرافیانم گفته‌ام شما ویژگی‌های یک «مهره‌ی حیاتی» را که ست گادین تعریف می‌کند، دارید.

من از شما دهندگی یاد گرفتم.

راستش خودم را در دادن اطلاعاتم آدم بخشنده‌ای می‌دانم، اما با شما یاد گرفتم وسیع‌تر تماشا کنم و خودم را صرفاً به آدم‌های دور و برم محدود نکنم. یاد گرفتم دوران اینترنت شده، بله واقعاً دوران اینترنت جدی است و من هم باید جدی بگیرمش و دانسته‌هایم را در فضای عمومی منتشر کنم.

 

۳
حالا می‌خواهم از آخرین و جدیدترین دوره‌ام بگویم:

دوره‌ی نظم شخصی و کار خلاقانه. من اسمش را می‌گذارم نظم‌تراپی.

ساعت کلاس گروه: راستش اولش کمی شُک شدم، هفت صبح! چه خبر است؟

اما در طول دوره دیدم اگر کلاس بعدی فقط «کلاس ساعت هفت برای بیدار کردن شما» باشد، من شرکت می‌کنم.

اما خب شما هیچ‌وقت سرزنش نمی‌کنید فایل ضبط می‌شد و می‌گفتید می‌توانیم بعدش هم بخوابید، این یک والد حمایتگر است کسی که کنارش امن بودم، دو روز کلاس را از دست دادم اما با شنیدن حرف‌ها و کامنت‌ها چنان شوقی برای بودن در من بیدار شد که با وجود دو شب پشت هم ساعت سه خوابیدن باز هم بیدار شدم.

شما از ما خواستید یک دفترچه‌ی نظم بسازیم.

کارکرد این دفترچه برای من پیدا کردن رابطه‌ی روانی‌ام با نظم بود.

گاهی ما به دلیل بافت خانوادگی یا نوع تربیت، تفکر غالب زمان تولد، شغل پدر و یا مادر نظم برایمان درست تعریف نشده است. چون در باورهای ما جایی نداره و تصویری از زندگی آدم منظم نداریم. تصویر من کسل‌کننده بود و این را نمی‌خواستم اما فهمیدم تصورم اشتباه است.

نمی‌توانم الان در این نوشته تمام آنچه از این کلاس یاد گرفتم را بنویسیم چون یک لیست طولانی می‌شود، برای همین خیلی کلی از نتایج می‌نویسم.

با شما فهمیدم

دهنده باشم.

دنیای تخصص مهم است و نیازمند تمرکز لیزری.

با همان علاقه و فرآیند رشدم شروع کنم و کمال‌گرا نباشم.

انقدر امتحان کنم تا پیدا کنم چه روشی مال من است.

با دوستان خوبی آشنا شدم.

مهربانی را یاد گرفتم.

حالا می‌دانم موبایل برای هرکاری نیست.

می‌دانم به ترس‌ها، تردیدها و تنبلی‌هایم با خشم نگاه نکنم. بروم دنبال چرایی آنها و آرام به سمت اصلاحشان حرکت کنم.

و از همه مهم‌تر تغییراتی در سبک زندگی‌ام بدهم.

امیدوارم بتوانم دانستگی‌هایم را کم‌کم تبدیل به توانستن کنم.

مسئله‌ی خواب چیزی که در ما مشکلی خانوادگی بود و به دنبال اصلاحش بودیم در این مدت تغییراتی خوبی داشته است.

دیدن آرامش، سکون و خاموشی صبح مثل قاپیدن لحظاتی ناب از دنیای کلاسیک برای خودم در جهانی که گویی بعد از غلبه‌ی آفتاب دورانش تغییر می‌کند و تو می‌افتی در دنیای شلوغ و پرهیاهوی مدرن.

روش‌های جالب مثل «کات» خیلی به من کمک‌ کرد، کات فکرهای فرسایشی، کات‌ چت‌های اشتباه، کاتِ بودنِ زیاد در فضاهای غلط، انجام خرد کارها حتی شده پنج دقیقه اما رها نکنم و خیلی چیزهای دیگر….

در یک کلمه یاد گرفتم به آنچه هستم اعتماد کنم من هم می‌توانم کودک درونم را بزرگ کنم برای کارهای ارزشمند، در کنار تلاش برای بهبود و رشد.

کلاس را باید بارها و بارها بشنوم. به نظرم می‌آید برای یک سال کار دارم.

چون در هر جلسه خیلی چیزها گفته شده است.

اما از همه مهم‌تر همه شمول بودن کلاس بود، برای هر هدفی. معطوف به موضوع خاصی نبود معطوف به بهبود بود.

اما اتفاق جالب دیگری برایم در این دوره افتاد. یک شب که دیر خوابیده بودیم آرام از اتاق بیرون آمدم که به کلاس برسم.
وسط‌های کلاس همسرم هم بیدار شد و ادامه‌ی حرف‌های شما را شنید و پس از مدت‌ها تبلیغات میدانی و غیرمیدانی من و تلاش‌هایم معرفی شاهین کلانتری به همسرم توسط خود شما به نتیجه رسید و او هم علاقمند شد.

همسرم موزیسین کلاسیک است، وقتی گفتم شما از موسیقی کلاسیک هم گفتید بیشتر پیگیر شد. حالا کار به جاهای باریک و خطرناک کشیده، همسرم قبل از من سایتش را راه انداخته است.

الان که این متن را می‌نویسم در دوره‌ی جدید هم شرکت کرده صرفاً از روی علاقه به شما، بیداری صبح زود و اندکی یادگیری بهتر نوشتن برای سایت خودش.

اما بزرگترین دستاورد من در این دوره راه‌اندازی سایتم بود.

آنجا هنوز چیزی ننوشتم، بیابانی بی‌آب و علف اما من چند قدم حرکت کردم و کم‌کم دانه‌هایم را می‌کارم.
می‌دانم این راهِ تازه دیگر شروع شده است و بابتش شاد و ممنونم از مهره‌ی حیاتی شاهین کلانتری.

استاد عزیزم امیدوارم همیشه همینطور پویا و سرزنده باشید. دور و برتان پر باشد از کتاب و انجیر خیس‌خورده و دیگر ریخت پلید آلو اسفناج را نبینید.

 

نویسنده: زهرا شبستری

پیج اینستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *