گام مثبت دیگر

سلام براستاد بزرگوار

حال و احوالتون چطوره؟

امیدوارم که مثل همیشه پراز شور و شوق و انرژی باشید.

آرزو می‌کنم حال دلتون خوب باشد که مطمئنم خوب است.

آخه آدم وقتی کار خوب میکنه حالش هم خوبه. هم حال خودش، هم اطرافیانش. به قول این امروزی‌ها چی میگن؟ انرژی کار خوبت برمیگرده به خودت.

از دوره نظم شخصی خواستین براتون بگم.

اول یک کوچولو میخواستم نامه‌ام را دلنویسی کنم. البته غروب غم‌انگیز نداره‌ها …

من در اواخر صد داستان وقتی داشت داستانهام تموم میشد فکر میکردم خوب حالا همه چی تمومه البته شما بین صحبتهاتون گفته بودین که…

ولی خوب من فکر میکردم دیگه خداحافظ خداحافظ هرکی بره دنبال کارش مثل همه این دوره‌ها و کلاس‌هایی که هست. مثلا ده جلسه یک ساعت ونیم بعد بای بای… اما بعد دیدم که نه تازه این آغاز یک راه بی‌پایانه. اوایل فکر میکردم چه کاری دارم میکنم! صد داستان چه عجب!

باریکلا فرح، آفرین. بنویس تند تند.

بعد کتاب‌ها، همه کتابها را میخواندم و هیچ کدام را جا نمیگذاشتم و بعد تکنیک مطالعه کردن، ماجرای من از اینجا شروع شد.

وقتی که شما کلمه‌برداری و رونویسی را پیشنهاد دادید و من روی آن کارکردم، تاثیرش را دیدم دیگر نتوانستم طور دیگری بخوانم. مثل بچه‌های کلاس اول دفتر و کتاب کنار هم بود و نوشتن چاشنی خواندن.

نکته بعدی آف‌لاین بودن، با اینکه کار سختی بود ولی به هر ترتیبی بود انجام دادم. فکر کنم درکامنت‌هام بهش اشاره کردم. باز وقتی تاثیرش را روی تمرکز و کارکرد آن روی نوشتن و خواندنم دیدم، واقعا شگفت‌زده شدم. الآن به جرات میتوانم بگم که تمرکز من از بچه‌هام بیشتره؛ مثلا درباره موضوعی جایی بحث میکردیم و من پیرو آموزش‌ها و استناد به حرف شما و روش‌های شما این را اثبات کردم.

و الآن این فرهنگ خانه ما شده. هرکسی که میرسد موبایلش را خاموش و در شارژ میزاره تا فردا صبح و به جای آن با هم حرف میزنیم و فیلم میبینیم و نهایتا هرکسی با لپ‌تاپ کارش را انجام میدهد.

مسئله من این بود که به یک انسجام و نظم نیاز داشتم، و باید تغییراتی را در خودم ایجاد میکردم.

من اصولا آدم عجول و کم‌تحملی بودم و دلم میخواست زمان را هدر ندهم. البته قبل از بازنشستگی و زمان اشتغال خیلی بهتر بودم. اما خانه‌نشینی و … مسائل خود را به همراه داشت و کمی تنبلی بر من غالب شده بود. مثل اینکه تا ساعتی از شب کار میکردم و صبح را تا دیروقت میخوابیدم و این چون خلاف عادت بیولوژیکی بدنم بود مرا کسل میکرد و روزم را از نیمه شروع میکردم و همه‌اش دراضطراب که نکند به همه تمرین‌ها وکارهایم نرسم.

و اما با شروع دوره همین که ساعت هفت باید در کلاس حاضر بودم اشتیاق مرا زیاد کرد و معمولا قبل از شش بیدار میشدم و صفحات صبحگاهی‌ام را مینوشتم و لینک وبینار را وارد میکردم. برنامه مطالعه رو ردیف میکردم
هر روز که میگذشت تکنیک جدید را می آموختم. موضوع فهرست‌بندی برایم خیلی جذاب بود و تقسیم‌بندی کارهای دائم وموقت. تمام فرمها را پرکردم کارهای غیر ضروری را حذف کردم طبق برنامه‌ای که خیلی ساده بود.

روز به روز بیشتر رشد کردم احساس کردم مثل باغچه‌ای که علف‌های هرز جان گیاه را میگیره و اجازه رشد نمیده، اسیر این هرز رفتن‌ها شده بودم وقتی آنها را از دور وبر خودم جدا کردم احساس کردم نفس میکشم، فکرم باز شد. هر شب وقتی نگاهی به جدول میکردم همه کارها به خوبی انجام شده بود با یادداشت در سطح خرد، سعی میکردم موضوع پست سایتم را بنویسم.

صبح وقتی برای انجام امور شخصی به آشپزخانه میرفتم دفترم را روی کانتر میگذاشتم و در خلال کارهایم چند خطی به اندازه همان پنج شش دقیقه مینوشتم، و کلا تا وقت ناهار که از آشپزخانه بیرون بیایم شاکله اصلی پست ساخته شده بود. معمولا بعد از ناهار وقت کتاب خواندن بود و تمام تلاشم را برای تمام کردن کتاب صحنه‌پردازی در رمان کردم، و هر روز تقریبا یکی دو فصل را میخواندم وتمرینهایش را هم به صورت آزادنویسی مینوشتم و درمدت کوتاهی یعنی درست همان پایان فروردین کتاب را تمام کردم.

خیلی خوشحال و راضی بودم. عادت پیاده‌روی را هم که مدت‌ها بود کنار گذاشته بودم، به صورت جدی شروع کردم هر روز بعد از کلاس تا ساعت ۹ کار میکردم و بعد پیاده‌روی و این نیز گام مثبت دیگر بود.

نکته جالب دیگر این برنامه این بود که در طول روز حتی فرصت داشتم که یکی دوتا تماس بگیرم که مدتها بود به علت ضیق وقت آنها را هم قطع کرده بودم حالا با مادر نوه‌ام یعنی دخترم نیم ساعتی مکالمه میکنم و حتی گاهی یک فیلم هم میبینم و یا پادکست گوش میدهم، به چنل بی و لحن علی بندری علاقه دارم.

 

نویسنده: فرح پایا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *