کلاه گشادی بر سر خودمان

من گمان می‌کنم اگر پدر و مادرم از مسیر زندگیم خبردار بودند اسم من را الهه می‌گذاشتند و در اولین فرصت ممکن نام خانوادگیمان را از گوشه در می‌آوردند و به کارهای نیمه‌کاره تغییر می‌دادند. اما حیف که نه جادوگر بودند و نه حتی محض رضای خدا یک گوی جادویی داشتند. این شد که بی‌خبر از همه جا نام مهدیس را بر من گذاشتند و فامیلی گوشه را به من دادند در حالیکه من برای الهه کارهای نیمه کاره شدن بسیار زحمت کشیده‌ام و خیلی بد است که این نام را حالا در شناسنامه‌ام نمی‌بینم!

می‌پرسید چه زحمت‌هایی؟! (حتی اگر این سؤال را هم نپرسید من می‌گویم چه زحمت‌هایی چون بالاخره متن باید پیش برود دیگر) من کلاس زبانم را، ورزش را، سازم را، رانندگی را و هزار کار دیگر را با قدرت هر چه تمام‌تر نیمه کاره رها کردم. آن هم نه با نمرات پایین بلکه با نمرات بسیار بالا. شاید باز بپرسید نمرات بالا یعنی چه؟

به شما می‌گویم. یعنی اینکه مثلا اینطور نبود که بعد از یک هفته رها کنم .کلاس زبانم را با هفت سال سابقه‌ی کاری در حالی رها کردم که برای کسوت معلمی آماده می‌شدم. ورزش را در حالی رها کردم که مدال نقره در دست داشتم. و رانندگی را وقتی که در آستانه‌ی گرفتن گواهینامه بودم کنار گذاشتم. می‌بینید رها کردن هر کدام از اینها وقتی در شرف موفقیت باشید کار راحتی نیست دیگر. پس به این دلیل است که خودم را لایق نام الهه کارهای نیمه‌کاره می‌دانم. 

شاید لحنم طوری باشد که شما فکر کنید به خاطر این نام به خودم افتخار می‌کنم اما سخت در اشتباهید. من این را ننگی بزرگ می‌دانم. لکه‌ای سیاه در پرونده‌ی زندگی‌ام. تجربه‌ی بدی است وقتی کلی کاره نیمه‌کاره در پرونده‌تان داشته باشید. ترسناک است. سبب می‌شود دفعه‌ی بعد که بخواهید کار جدید را آغاز کنید تمام کائنات یک صدا فریاد بزنند که تو نمی‌توانی تا تهش پیش بروی و جا می‌زنی. و آن موقع دوست داری به تمام کائنات ثابت کنی که این طور نیست. اما می‌بینی چیزی در عمق وجودت همان موقع آرام می‌گوید خودت هم می‌دانی همین طور است. احساس بد این لکه‌ی سیاه در پرونده زندگی به همین جا محدود نمی‌شود. این لکه‌ی سیاه مسبب این است که هر وقت به پرونده‌ات نگاه می‌کنی خودت را مرغ پر کنده‌ای بدانی که از این طرف به آن طرف می‌رود و به هر دانه‌ای نوک می‌زند اما کامل هیچ کدام را نمی‌خورد. این باعث می‌شود مزه‌ی هیچ کدام را درک نکند. یک الهه‌ی کاره‌های نیمه‌کاره هم دقیقاً همین طور است. سطحی فقط به هر کاری نوک می‌زند و به مزه‌ی هیچ کدام و عمیق بودن در هیچ کدام نمی‌رسد. همیشه خودش را با مهارت بی‌مهارت می‌پندارد.

وقتی در ایام فیلسوف‌پرور قرنطینه فیلسوف‌وارانه درکنج عزلت به گذشته فکر کردم متوجه شدم من به این مقام دست یافتم چون هیچ برنامه‌ریزی در کار نبود. یعنی وقت اضافه داشتم اما فکر می‌کردم خیلی شلوغم و باید این کارها را لغو کنم تا بتوانم آزادتر باشم تا به اهداف مهم‌تر برسم. اما این اهداف مهم چه بود؟ سؤال خوبی است که خودم هم هنوز در پی‌اش هستم شاید مثلاً کنکور. در واقع من نه تنها با مهارت بی‌مهارت بودم که هدفمند بی‌هدف هم بودم. به اینجا که می‌رسی حس می‌کنی هیچگونه کنترلی بر روی زندگیت نداشتی و فهمیدن این ماجرا در عین تلخ بودن برای من شیرین‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد. چون حالا می‌دانستم حداقل مشکل کار کجاست. فهمیدن مشکل نصف راه حل کردن مشکل است دیگر.

در همین اثنا اتفاقی دیگر در زندگی من رخ داد و آن اتفاق مبارکِ مبتلا شدن به عشق نوشتن بود. شروع یک کار جدید. کائنات و درون واقع‌بین خودم بر سر کار آمدند. همه معتقد بودند این هم یک کار نیمه‌کاره روی کارهای دیگر. همه به جز پدر و مادرم. (چون آنها هنوز خبر ندارند که من به این عشق مبتلا شدم وگرنه صدای آن‌ها از صدای همه‌ی کائنات بلندتر بود.)

من تصمیم گرفتم با تمام وجود این عشق را حفظ کنم نه فقط برای اثبات به کائنات یا حتی برای اثبات به خودم بلکه برای خود نوشتن. چون از همان ماه‌های اول متوجه این شدم که بزرگ‌ترین ترسم، بعد از ترس از دست دادن عزیزانم، ترس از روزی است که از خواب بلند شوم و به نوشتن فکر نکنم. 

من دلم می‌خواست از نوشتن محافظت کنم و لکه‌ی ننگم و مقام الهه بودنم روزی هزار بار جلویم رژه می‌رفتند. هر چه به آنها می‌گفتم من مشکل را یافته‌ام و حالا می‌دانم باید چه کنم اما آنها با پوزخندی بر این تأکید می‌کردند که نصف راه یعنی راه‌حل را نمی‌دانی. تو می‌دانی مشکل این است که روی زندگی‌ات کنترل نداری و نمی‌دانی کدام کار برایت اولویت دارد اما نمی‌دانی چطور باید کنترل زندگیت را در دست بگیری. 

باز هم من حق را به آنها دادم. من راه برنامه‌ریزی، راه کنترل خودم و راه حفظ معشوقم را نمی‌دانستم. معشوقی که هر شب کابوس از دست دادنش را می‌دیدم. بامهارت‌بی مهارت، هدفمند بی‌هدف،عاشق بی‌معشوق و در آخر دانسته‌ی نادانسته به دنبال راه افتاد. راه چاره‌ای برای حفظ نوشتن در هیاهوی روزمرگی‌های زندگی. 

از قدیم می‌گویند جوینده یابنده است. اما من می‌گویم شانس هم آوردم که جویندگی‌ام همزمان شد با برگزاری دوره‌ی نظم شخصی. کلاً انگار در یابنده بودن خوش شانس هستم چون دوره‌ی صد داستان هم همزمان شد با جویندگی من برای پیدا کردن کاری مرتبط با نوشتن.

دوره‌ی نظم شخصی گمشده‌ی من بود. از ساعت برگزاریش متوجه این موضوع شدم. کلاس ساعت هفت صبح یعنی به دست گرفتن کنترل خواب. و این برای من که آن روزها اذان صبح را می‌شنیدم بعد به رختخواب می‌رفتم فرصت خوبی بود تا برنامه‌ام را از پایه یعنی همان اول صبح درست کنم.

جلسه‌ی صِفرُم فهمیدم معشوقم یعنی نوشتن قرار است حضور فعالی در دوره داشته باشد و این باعث شد به دوره ایمان بیشتری بیاورم چون روزی که نوشته می‌شود و جلوی چشم قرار می‌گیرد بهتر می‌تواند تحت کنترل باشد. 

بعد یادمان دادند رِند نباشیم و رُند نکنیم. رِندی در رُند کردن ساعت فقط کلاه گشادیست بر سر خودمان. از آن‌موقع تا حال من به هر چیز رندی حساسیت پیدا کردم. اصلاً یک وضعی. مثلاً دیگر حتی از اعداد رند هم خوشم نمی‌آید. (یک ایموجی از اینهایی که بر صورت خودشان می‌زنند). 

رسم پیاده رفتن را به ما آموختند. پیاده‌روی خلاقانه. بدون گوشی، آفلاینِ آفلاین. با چالش بسیار زیادی برای انجام این مواجه شدم. چون خانواده‌ی من خیلی خوش ندارند من تنها به پیاده‌روی بروم. کلاً خانواده‌ی من از اینکه کسی تنها باشد خوششان نمی‌اید چون فکر می‌کنند وقت آن رسیده که به تیمارستان تحویلش بدهند!! دلیل این تفکر پدیده‌ست ناشناخته که بنده در پیدا کردنش ناتوان مانده‌ام. با تمام این حرف‌ها تمام تلاشم را کرده‌ام این پیاده‌روی‌ها را حفظ کنم. چون می‌دانم در پیاده‌روی این پاهایم نیستند که راه می‌روند بلکه ذهنم هست که قدم در جاهای ناشناخته می‌گذارد.

موبایل‌ها حداقل برای دو ساعت غلاف. انجام این یک مورد دلم را خنک کرد! گرفتن کنترل زندگی از دست گوشی موبایلم، وقتی مدام از کانال اینستاگرام به تلگرام و از تلگرام به واتساپ می‌رود و تمرکزم را بر هم می‌زند بدجور به دلم نشست. (بعد از نوشتن این سطر از گوشیم عذرخواهی کردم چون حس کردم از دستم شاکیست و عمداً خودش را خراب می‌کند. در این اوضاع اگر خراب بشود زندگیم خر بیار و باقلا بار کن می‌شود)

با نوعی اضطراب آشنا شدیم که از نظر من مادر همه‌ی تنبلی‌هاست. یعنی اگر دچارش شوی خودت را تنبل می‌خوانی. اضطراب انتخاب. تجربه‌ی این را داشتم. وقتی نمی‌دانستم کدام کار را باید انتخاب کنم و اول انجام دهم آن وقت انتخاب‌هایم را به خواب و گوشی محدود می‌کردم! بی‌رحمانه به جان برنامه، اتاق، میز کار افتادیم و خلوتشان کردیم تا این اضطراب مثل خوره به جانمان نیفتد. کار دیگری که من می‌کردم این بود که از شب قبل کاری را که بیشترین اولویت برایم دارد می‌نوشتم تا اول روز انجامش دهم.

سه سطحی‌مان کردند. یعنی یادمان دادند چطور با تعیین سه سطح برای یک کار به انعطاف‌پذیری در برنامه راه بدهیم. این برای الهه‌های کارهای نیمه کاره خیلی مناسب است.گاهی کاری را رها می‌کنیم به این دلیل که در برنامه‌مان نوشته‌ایم که هر روز دو ساعت برایش کار کنیم و وقتی دو ساعت نمی‌شود ناامید و افسرده برنامه‌مان را می‌گذاریم گوشه‌ای تا خاک زمانه بر رویش بنشیند (هم دیده‌ام هم به اندازه‌ی موهای سرم از این برنامه‌های خاکِ روزگار خورده دارم.)

من شیفته‌ی سطح خرد شدم. مصداق بارز فلفل نبین چه ریزه! فلفل ریز کمک کرد تا در مواقع شلوغ زندگیم با کار کردن پنج دقیقه روی هدفم و پروژه‌ای که از قبل تعیین کرده بودم، از افسردگی خودم و همچنین خاک خوردن برنامه‌ام جلوگیری کنم.

کنترل خودمان از مسائل مورد علاقه‌ی من بود. اینکه چطور به وقایع مختلف واکنش نشان می‌دهیم. کنترل خودمان یعنی خود خود رسیدن به هدف! این سؤال خیلی مهم است که آیا اتفاقات می‌توانند ما را از هدفمان دور کنند یا نه. جواب این سؤال در کلمه‌ی اتفاقات نیست بلکه در کلمه‌ ما نهفته شده. کنترل ربطی به نوع اتفاق ندارد به واکنش ما وابسته است.

به پیشواز ماه رمضان رفتیم و روزه گرفتیم آن هم از نوع خبری! گوش دادن به اخبار ممنوع. این هم از نوع کنترل به دست گرفتن‌های عجیب و غریب ولی مفید بود. 

کات گفتن نوع دیگری از کنترل کردن بود. اینکه اگر می‌دیدیم درگیر کاری شدیم که ما را از برنامه‌مان دور می‌کند کات می‌گفتیم. در واقع زمان را از دستان کارهای بیخود می‌گرفتیم و به دستان باارزش کارهای باخود می‌سپردیم. 

رفتیم مسافرت. سفری از روز به شب. قرار شد به مدت یک هفته کتابچه‌ای داشته باشیم که در آن هر آنچه بر ما گذشت هم بنویسیم هم بکشیم هم هر کاری که دلمان خواست بکنیم. کشیدن صورتم در بخشهای مختلف روز خیلی حس خوبی داشت. پیکاسو نمی‌توانست من را آنطوری بکشد. خلاصه علاوه بر اینکه با این روش روزمان را کنترل می‌کردیم نقاش هم می‌شدیم.

پنج دقیقه فکر کن چه می‌خواهی انجام دهی بعد عمل کن. این هم عنوان کار دیگری است که از ما خواسته شد. این یعنی به ضمیر ناخودآگاهت اجازه نده بر اساس عادت تو را به هر جایی که دلش می‌خواهد ببرد. مثلاً ضمیر ناخودآگاه ما خیلی وقت‌ها ما را بعد از انجام کارها به سمت گوشی می‌برد و باعث می‌شود ساعت‌ها در گوشی غرق شویم.

از ما خواستند مروج شویم. یعنی یک فکر را برای ترویج دادن انتخاب کنیم. این یعنی داشتن یک هدف مشخص. من می‌خواهم مروج ترکیب داستان با متن غیرداستانی شوم. یک هدف بزرگ در زندگی من.

بعد هدفمندتر شدیم. یک هدف را برای اردیبهشت ماه انتخاب کردیم. یک هدف که کمی ما را از منطقه‌ی امن‌مان بیرون بکشد. هدف من نوشتن مقاله شد که الحق و الانصاف بدجور من را از منطقه‌ی امن بیرون کشیده تا حالا. و حسابی به چالشم کشیده. 

در جلسات آخر سؤالی پرسیده شد که دل من را خون کرد. چه کارهایی را نیمه کاره رها کرده‌اید؟ یک الهه کارهای نیمه کاره جوابش مشخص است. هر کاری را که تا به حال شروع کرده‌ام. البته به جز نوشتن! که آن هم آینده‌اش نامعلوم است (این را آن صدای آرام درونم گفت.) خواستند که سری به این کارها بزنیم و قدمی در انجامشان برداریم. من زبان انگلیسیم را می‌خواهم ادامه بدهم. اگر خدا و البته الهه‌ی درونم بخواهند.

به گذشته برگشتیم و رسم نامه‌نگاری را دوباره برپا کردیم. این خیلی به پیشبرد کارها کمک کرد. وقتی می‌بینی که قرار است گزارش بدهی بهتر کارها را انجام می‌دهی و حواست جمع‌تر است.

 

و از سخت ترین کارها برای من متعهد شدن برای خوابیدن رأس ساعت یازده شب بود. متعهد شدم و تا الان که این متن را می‌نویسم متعهد مانده‌ام. مانده‌ام چون خیلی کمکم کرده. سرحال‌ترم. متمرکزترم. حسم نسبت به زندگی و اتفاقاتش بهتر است. و اینکه پر سرعت شده‌ام چون حالا ضرب‌الاجل ساعت یازده را در زندگی دارم. وقتی ضرب‌الاجل نباشد و آدم فکر کند تا هر وقت که بخواهد وقت دارد آن وقت در عذاب است و بهم می‌ریزد.

چندکاره بودن را از ما گرفتند. تمرکز بر روی یک کار هم به‌خاطر نظم و هم تقویت حافظه. به تأثیر این یک مورد هزار و سیصد و پنجاه و سه بار در زندگیم رسیده‌ام (مهم است که عدد فرضی رند نباشد.) انجام یک کار با تمرکز بهتر از انجام چند کار بی‌تمرکز است. 

خلاصه که از من یکی آدمی جدید ساختند آدمی که مثل شیر بالای سر زندگیش است. بیست و چهار ساعته کار نمی‌کنم اما اگر دو ساعت هم کار می‌کنم آن دو ساعت با تمرکز و مفید است.

یک نکته‌ی خیلی جالب برای من مطیع بودنم در این دوره بود! اینکه به خودم فرصت دادم همه‌ی این کارها را حتی برای یکبار هم که شده انجام دهم بدون اینکه بهانه بیاورم. معمولاً ما در مقابل یک سری پیشنهادات بهانه می‌آوریم و موضع می‌گیریم که کارمان راحت تر شود اما در این دروه این اتفاق نیفتاد. به دو دلیل که هر دو این دلیل‌ها به مدرس دوره برمی‌گردد. اول قدرت کلامی ایشان که فکر می‌کنم روی همه بسیار بسیار مؤثر بود و بعد نقل قولی از سعدی که بیان می‌کردند. «در ماجرا ببستی» از ما می‌خواستند در ماجرا را به راحتی نبندیم و کارها را حداقل یکبار انجام دهیم. و همین تأثیر این دوره را چند برابر کرده.

به پایان رسید حرف‌هایم، اما حکایت دوره‌ی نظم شخصی و کارهای نیمه‌کاره همچنان تا پایان عمر باقیست…. 

 و این سؤال که یعنی چه می‌شود؟

 

نویسنده: مهدیس گوشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *