نظم شخصی به من آموخت كه خودم ارزشمندتر از هر چيز ديگری هستم

با سلام و احترام خدمت استاد گرامی

من اينجا هستم انتهايی‌ترين رديف كلاس، آرام و بی‌هياهو نشسته و چشم و دل دوخته به درس و كلاس، سر زنگ نويسندگي و نظم شخصي كمترين غيبت را دارم. شر و شور و پر سوال هم نيستم. مثل حركت آرام يك ابر در يك روز بهاري در يك دشت بزرگ، خرامان در لابلاي كلمات، آنچه را كه در پی آن می‌كوشيدم و می‌جستم را در دفترم يادداشت می‌كنم.

اگر بگويم نظم شخصي در من تحولي شگرف آفريد كه توانستم برنامه‌هاي عقب مانده قرن اخير را به انجام برسانم و تمام روزها پياده‌روي كرده و ارتباطم با دنياي بيرون و آدمها متحول شده و برنامه‌هاي هدف ماهانه‌ام كامل و دقيق اجرا مي‌شود، نه چنين نبوده است.

نظم شخصي بزرگترین و مهمترین ارمغانش براي من آرامش بوده است. شايد عجيب باشد اما اگر كسي مثل من، كه كارها و برنامه‌هايي كه ساليان گذشته بايد انجام مي‌داده و در اثر اهمال‌كاري و يا مشغله و يا هر بهانه و واقعيتي انجام نداده، ناگهان به خود مي‌آيد و مي‌بيند هنوز از زبان عقب است هنوز شعر و نوشتنش نصفه مانده و هنوز بيشمار كتاب روي دستش مانده و نخوانده، تلاش مي‌كند، دست و پا مي‌زند كه يكباره همه را با هم داشته باشد. چرا كه تازه فهميده شنهاي ساعت شني عمرش بيشتر در گوي رفته‌ها ريخته است.
خودش و زمان را زير و رو‌ مي‌كند و برنامه كاري طاقت‌فرسا و ليست‌هاي سنگين كاري طراحي كرده و آخر سر مانند برده شلاق خورده، گوشه‌اي افتاده و تازه به جان خود مي‌افتد كه چرا اين مانده و آن مانده و پايان غم‌انگيز خودخوری و خودسرزنشی را سناريوي زندگي پر از دوندگي‌اش مي‌كند و مي‌شود خاله همه كاره كاراش همه نصفه كاره.

كار چند سال اخير من شده است كه پايان هر سال لبه تبري را تيز كرده و به تنه خود پياپي مي‌زنم كه چرا چنين شد و چنان نشد و هر وقت هم كه تيغه تبر ملامت، كند مي‌شد، موريانه افسوس و حسرت از داخل ته‌مانده هرچه از ساقه و ريشه مانده را شروع به جويدن مي‌كند.

من يك درياي طوفاني شده بودم كه مدام می‌خروشيدم و به صخره مغزم مي‌كوبيدم و مدام در حال فروپاشي ذهنم بودم. چطور؟ خواندن چند كتاب همزمان، چند مدل برنامه زبان، يك روز شعر، يك روز متن، داستان‌هاي نصفه و طرح‌هاي نيمه‌كاره و يا نوشته‌اي تمام شده و جامانده از تايپ و بازنويسي، كتاب تمرين خوشنويس رها شده و قلم‌ني شكسته و جوهري خشك شده. همه عين حقيقت است. سال تمام مي‌شد نه خطي زبان آموخته بودم و نه شعري و نوشته‌اي انتشار مي‌يافت و نه كتابي كه جز اسمش چيزي به يادم مانده باشد.
چه باقي مي‌ماند از ذهني كه مدام از اين شاخه به آن شاخه مي‌پراندمش و خسته و درمانده‌اش مي‌كردم و آخر سر هم به باد ملامت، فشاري مضاعف بر آن وارد مي‌كردم.

آمدم كلاس نظم شخصي گفتم به خودم عيدي بدهم ثبت نام كنم و برنامه بريزم طوري كه همه كارهايم را انجام دهم. گمان مي‌كردم الان ياد مي‌گيرم ساعتي به يك دست و دفتري محاسبه‌گر به دست ديگر و همه چيز و همه كار و همه برنامه‌هايم رديف پشت هم به انجام مي‌رسد. نخست چنين بود داشتم با ذوق برنامه‌ريزي در سطح خرد و متوسط و عالي، پيش مي‌رفتم. خيلي هم خوب بود و راضي‌كننده تا وقتي درس به آنجا رسيد كه خودسرزنشي ممنوع و همين‌طور پيش رفتم. بعد از آن خلوت‌سازي برنامه روزانه، كه انقلابي ديگر بود براي ذهن درگير من و کم کم آرامش در من متولد شد و نظم شخصی معنی دیگری پیدا کرد ديگر به خودم اجازه ندادم ده كتاب و ده هدف براي يك ماه بچينم. خواندن يك كتاب، يك هدف كه همان به سرانجام رساندن كتاب مدرسه نويسندگي بود شد برنامه اصلي روزانه، نوشتن و انتشار و سايت و جمله‌ورزي هم شد برنامه موقت. ذهن و مغزم كمي سر و سامان يافت.

وقتي درس رسيد به عوامل خوش‌شانسي، سير درون و واشكافي و جستجو از خودم شروع شد. كليد قفل سالها عقب افتادن و نرسيدن به آنچه دوست مي‌داشتم را يافتم. نچسبيدن به كار و بيرون نيامدن از گوشه امن.
ساعتها نوشتم از چه؟ از روزهاي دور، آرزوهاي مانده در گور و شكافتم و شكافتم، بند بند و رج به رج خودم را و ديدم دانه‌هاي در رفته و كور شده را نقشي را كه كجراه رفته بود براي اينكه بافنده‌اش مهارت نداشت دل به كار بدهد. تمبر شود بچسبد به نامه بلند بالاي زندگي‌اش و ديگر آن‌كه با همه شجاعتي كه مي‌پنداشتم دارم، فهميدم مهارت بيرون خزيدن از خلوت و گسترده كردن دامنه پروازم را نداشتم.

زود كوتاه مي‌آمدم اگر كسي مي‌گفت: اين خطاطی، اين نقاشی، اين نوشتن شعر و داستان، برايت نان و آب نمي‌شود و به زحمت كلاسش نمی‌ارزد. اگر مي‌گفتند رفتن به كلاس زبان زحمت دارد اين برنامه را بريز و آن كتاب را بخوان تسليم مي‌شدم. ساده بگويم نصف مهارت‌هايم، نه بيشترش را با دو «ت» به باد دادم. ترس و تنبلي، كه همان مهارت نچسبيدن به كار و بيرون نيامدن از گوشه خلوت بود.

روزگاري فعال در نقاشي و خط و شعر بودم، همان زمان دانشجويي كارشناسي‌ام در دانشگاه يك شهر دور از خانواده، زماني كه فقط خودم تصميم‌گيرنده بودم. از كار زياد تا نيمه‌هاي شب نمي‌ترسيدم چون پدر و مادری نبودند كه دلسوزانه مرا از شب‌زنده‌داری منع كنند. شب‌هاي شعر دانشگاه را مي‌رفتم حتي دم غروب چون سرويسي بود كه ببرد و بياورد بدون آن‌كه من شرمنده مزاحمت شوم. براي انجمن يك مدل و براي بسيج و كانون شعر و قرآن مدلي ديگر مي‌نوشتم. اينقدر شجاع شده بودم كه طراح صحنه دو جشن بزرگ دانشگاه شدم. نقاش مناسبتي بودم و طراح جلد مجله.

نمي‌دانم اغراق بود يا نه ولي براي هر كار و اثر و شعرم حتي اگر شعر نبود كسي پيدا مي‌شد كه تمجيد كند. حتي اگر تمجيد‌گري نبود، خلاقيتم كه به معرض اجرا درمي‌آمد خودم لذت مي‌بردم. چنان بود كه اين سال‌هاي اخير وقتي به خودم آمدم و ديدم هيچ شباهتي به مريم روزهاي پر از شادي و شعف ندارم، خودم را نهيب مي‌زدم و روحم را زير تركه‌هاي مريم فعال آن روزها كبود مي‌كردم.

نظم شخصي با همه درس‌هايي كه داشت ارزشمندانه به من آموخت كه خودم ارزشمندتر از هر چيز ديگر هستم و تمام هدف‌ها و برنامه‌ها و آرزوها وقتي محقق مي‌شود كه خودم را دوست داشته باشم و محترمانه و هنرمندانه بنشينم برنامه‌اي زيبا با نقاشي و رنگ و خط و سادگي طراحي كنم و اينطوري دستي بر سر و گوش دل و دماغم بكشم و نازش را بخرم كه يار متحدم باشد.

به خودم اجازه دادم حوصله‌ام سر برود. نشستم كنار پنجره باران را ديدم و نخ‌هاي به هم تابيده را باز كردم.
خلاصه بگويم. همه درس‌های همه جلسه‌های نظم شخصي خوب بودند و آرزو می‌كردم اي كاش جمع بيشتری در اين كلاس شركت مي‌كردند تا شاهد اتفاق‌های خوبی در پيرامون‌مان باشيم.

براي من اين خلوت‌سازي برنامه و هدف دادن و كات كردن و دنبال نكردن اخبار بد و توقف خود سرزنشی و شناخت مهارت‌هاي اصلی برای بالا بردن موفقيت، طعم ديگری داشت. البته حالا كه نگاه مي‌كنم چيزی باقی نمانده كه كمتر براي من موثر بوده باشد.

حالا مي‌نشينم با دختر نوجوانم چاي و ميوه مي‌خورم و حرف‌هايش را مي‌شنوم تاييدش مي‌كنم و به خودم اجازه نمي‌دهم برنامه و هدف كهنه و زهوار در رفته‌ام را براي او ديكته كنم و اينگونه شادي نهان شده از تاييد حرف‌ها و آرزوها و زخم‌هايش را آشكارا نظاره مي‌شوم.

اما مي‌رويم سراغ وبلاگ، هنوز مستاجرم به همان دليل ترس، با خودم شرط كردم كه وبلاگ مستاجري‌ام را دفتر مشقي كنم براي يادگيري بهتر، و قول داده‌ام به خودم كه اگر دو ماه هر روز بتوانم مطلبي در خور توجه در وبلاگم قرار دهم، حتما سراغ سايتي كاملا شخصي بروم. حالا هم در انتها، با نهايت شرمندگي از حقارت كلبه درويشی كه منزلگاه فعلي نوشته‌هايم هست آدرسي مي‌گذارم. اميدوارم فرصتي شود از بالاي شهر نوشته‌ها همانجا كه خانه‌هاي اعياني دوستان خوش‌ذوق و ماهر در امر نوشتن، منزل دارند در سرازيري سبك و مهارت به پايين شهر همين‌جا كه كلبه‌هاي اجاره‌اي و تُنُك ما تنبل‌ها و ترسوها، سقف بالاي سر نوشته‌هايمان شده است سری بزنيد و در حياط خلوت قلم‌نگاره‌هاي ما قدمي بزنيد.

حال در پايان، آرزو مي‌كنم برسيد به همان روز و برنامه رمان پاره كردن بزرگترين دانشگاه نويسندگي كشور، و بپرورانيد بيشمار انسان‌هایی را كه كتاب می‌خوانند و فكر می‌كنند و مي‌نويسند و مي‌فهمند كه نمي‌دانند و دوباره مي‌خوانند تا بدانند. دانستن و فهميدن و عمل كردن، موهبتي است كه به واسطه آن جامعه ارزشمند مي‌شود و رشد مي‌يابد و مردمِ درون خودش را مي‌روياند و بستري مي‌شود برای رويش خلاقيت و ذهن و انديشه.

واژه‌ای كه در برگيرنده احترام تمام قد و سپاس كامل از اين همه اتفاق خوب باشد را نمي‌يابم. جاودانگي، پيروزي و بهروزي هر روزه را براي شما آرزومندم. اميدوارم جريان زنده خلاقيت در ذهن شما هميشه جاري و ساري و برقرار باشد و هميشه ايام سلامتي، لباسي سبز بر جسم و جان شما باشد.

می دانم شمار نامه های گسیل شده بیشمار است. سعی کردم، کوتاه از اعجاز این کلاس بگویم که حوصله برای نامه بعدی باقی باشد.

 

با تقدیم احترام

مریم کشاورزیان

پیج اينستاگرام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *