بزرگترین اشتباه و نابخشودنی‌ترین گناه | یک گزارش کامل از دورۀ نظم شخصی

قصه‌ی شما

یک یادگاری/ هدیه‌ای نوشتاری

اگر دوست دارید، یک نامه بنویسید و بگویید که قبل از دوره‌ی نظم شخصی برنامه‌هایتان چگونه پیش می‌رفت، و حالا پس از دوره، زندگی و برنامه‌هایتان چه طور پیش می‌رود؟ با جزيیات بنویسید و از ماجرای شخصی خودتان بگویید. در نهایت می‌توانید به ایده‌هایی اشاره کنید که توجه به آن‌ها را مفید می‌دانید.

 

همه چیز از شب قبل شروع می‌شد. وقتی که باید به موقع به رختخواب می‌رفتم تا صبح سروقت از خواب بیدار شوم. اما گشت‌وگذارهای اینستاگرام و دیدن فیلم‌های آخر شب مگر می‌گذاشت. همین باعث می‌شد که صبح دیرتر از خواب بیدار شوم و خلوت ارزشمند صبح‌گاه را از دست بدهم و بعد تمام روز را از دست خودم عصبانی باشم. بعد احساس می‌کردم که همه‌ی کارها بر سرم هجوم آورده‌اند و بلاتکلیف و خسته بر سر صد راهی می‌ماندم. در نهایت روزم به سرکار رفتن، تمیزکاری، بازی با گوشی مامان، جواب دادن به پیامک‌ها و تماس‌های تلفنی و گشت‌های شبانه اینستاگرام و فیلم دیدن ختم می‌شد. یک دور باطل که سرانجامش خودسرزنشی محض بود. گاهی فکر می‌کردم که عقربه‌های ساعت با من سر جنگ دارند و می‌خواهند از من انتقام بگیرند. یا گیر می‌کردند و جلو نمی‌رفتند یا انگار که کسی دنبالشان کرده بود و می‌خواستند از هم سبقت بگیرند. بارها برای اینکه به خودم ثابت کنم من هم می‌توانم، خودم را مجبور به ساعت‌ها نشستن در یکجا و انجام آنچه که نامش را هدف گذاشته بودم می‌کردم. تا جایی‌که مهره‌های کمر و گردنم از این حجم از نشستن فریاد اعتراضشان در می‌آمد. فقط می‌خواستم از زمین و زمان فرار کنم و به جایی پناه ببرم که برای یک لحظه هم که شده از این همه استرس و فشار دور باشم. جالب اینجا بود که هیچ کسی چاقو زیر گلویم نگذاشته بود که زبان بخوانم یا پازل نویسندگی را کامل کنم. درواقع آنها لذت‌های زندگی من بودند و من دلیل آن همه بهانه‌ی وقت و بی‌وقت مغزم را درک نمی‌کردم. چرا باید از انجام خواسته‌های قلبی خودم گریزان باشم؟! 

 

*******

 

*تعیین هدف ارزشمند زندگی

*این دوره به من کمک کرد تا بفهمم سوال اصلی‌ام در این برهه از زندگی چه می‌باشد؛ سوالی که با پیدا کردن جواب آن یک اتفاق ناب و تکرارنشدنی در زندگی‌ام در حال وقوع است.

آن چه کاری است که با انجام دادنش ۵ سال دیگر احساس کنم که رویاهایم محقق شده‌اند؟ رویای زندگی من، کسب استقلال همه‌جانبه و با آرامش انجام دادن کاری است که برایم لذت بخش است (پای کاغذ بودن و نوشتن) و هدر ندادن زمان و انرژی‌ام برای انجام دادن کاری که دوست ندارم. من نمی‌خواهم یک پرسنل باشم. من نمی‌خواهم کارفرما داشته باشم. من نمی‌خواهم یک مسئول فنی یا کارشناس آزمایشگاه باشم. توی دو سال اخیر که روزهای جانکاهی را پشت دیوار‌های هانیکو از سر می‌گذراندم مجبور شدم که با خودم روراست باشم. شاید اگر فشار آن محیط صنعتیِ پر از دود و سیاهی و بی‌امکاناتی‌های آنجا، از نبود آب شیرین تا نبود یک بخاری در دمایی که آب به زمین نرسیده یخ می‌زد، روی من نبود، هیچ‌وقت این سوال در ذهن من به وجود نمی‌آمد که آیا واقعا می‌خواهم سی سال از عمرم را، در این فضای بسته با نورهای مصنوعی و صدای برخورد قطعات فولادی که بدون توقف و با ریتمی ثابت به یکدیگر کوبیده می‌شدند تحمل کنم؟ آیا تا وقتی که بازنشسته می‌شوم، دغدغه‌ی من باید انتظار کشیدن برای تغییر رنگ واکنش اسیدها و بازها باشد یا چیدن استراتژی برای کشتارجمعی موش‌های بیرون کارخانه؟ آیا همیشه مجبورم نگران مگس‌های درحال پرواز سالن تولید باشم که خدایی نکرده سر از محصول درنیاورند؟ تا کی باید گرما و سرمای سوزان این راه کویری را تحمل کنم و برای بودن در جایی که دوست ندارم، هشتاد کیلومتر در دل کویر بروم و برگردم؟ بساط پاچه‌خواری و چشم ناپاکی‌ سفارش‌شده‌ها هم مسکوت بماند. فهمیدم که قدم در راه سی ساله‌ای گذاشته‌ام که کم از یک مرگ تدریجی زجرآور ندارد.

در این بین، زمزمه‌های تولید محتوا را در گروه‌ نویسندگی خلاق ۳۱ که عضو آن بودم، می‌شنیدم و ته ذهنم گاهی به آن فکر می‌کردم. یک چیزی ذهنم را قلقلک می‌داد که کاش می‌شد هیچ‌وقت به آن دنیای پشت درب‌های کارخانه برنگشت و همین‌جا کنار نوشتن ماند. من بودم و سکوتِ کرونا و عشق به تولید محتوا! سردرگم بودم که به خودم گفتم: «برو جایی که همیشه گرفتاری‌هایت آنجا برطرف می‌شود.» پس رفتم سراغ اینستاگرام استاد شاهین و چشمم به آگهی- استوری دوره‌ی نظم شخصی و کار‌خلاقانه افتاد و داستان پیشرفت من از همین جا آغاز شد. – باید داخل پرانتز خدمتتان عرض کنم که چون فامیلی استاد مرا یاد چهره‌ی عبوس ناظم دوران دبیرستان‌مان می‌اندازد، من تا به امروز ایشان را در هیچ‌کدام از نوشته‌هایم با فامیلی خطاب نکرده‌ام. امیدوارم آن بزرگوار از من به دل نگیرند.-  

 

*من خوش‌شانسم؟!

خوش‌شانسی از نظر خودم: خودم را آدم خوش‌شانسی نمی‌دیدم. خبری از آن نیروی جادویی نبود. فهمیده بودم که همه چیز به انتخاب‌ها و تلاش خودم بستگی دارد. بنابراین باید بی‌خیال این نیروهای فراطبیعی می‌شدم و سخت تلاش می‌کردم و خودم را شدیدا تحت فشار می‌گذاشتم.

خوش‌شانسی از نظر دوره‌ی نظم شخصی: البته که خوش‌شانس هستم. دلایل خوش‌شانسی‌ام را در ادامه می‌توانید بخوانید. آنها را خودم به‌وجود آورده‌ام.

 

تا پیش از کلاس استاد شاهین تصور می‌کردم که شانس یک نیروی جادویی است. یعنی از کودکی یاد گرفته بودیم که اگر آدمِ خوبی پیشرفت می‌کرد، حتما یک فرشته مهربان با امدادهای غیبی سر راهش ظاهر می‌شد و اوضاع را بر وفق مرادش می‌کرد و آدم‌های بد را هم یک نیروی اهریمنی بال و پر می‌داد تا دردسرهای بزرگ‌تری بسازند و نقشه‌های شوم‌شان را به پیش ببرند. تا قبل از شرکت در این دوره، هیچ‌گاه به شانس، علمی و منطقی نگاه نکرده بودم. اما پس از جلسه‌ی آن روز خنده بر لبم آمد. فهمیدم که من آدم خوش‌شانسی هستم و بدون آنکه روحم خبر داشته باشد، اولین قدم در مسیر خوش‌شانس‌تر شدن را نوروز پارسال برداشته بودم. 

اواخر اسفند نودوهشت بود که تصمیم گرفتم که بدهکار دلم نباشم و در این دنیای پر از عدد و رقم مهندسی و آزمایشات شیمیایی جایی هم برای رفیق قدیمی‌ام نوشتن باز کنم. دریغ از اینکه نمی‌دانستم روزی می‌آید که نوشتن به اولویت اولم تبدیل می‌شود و کاری می‌کند که به دنیای کارمندی یک پشت پای حسابی بزنم تا دلم خنک شود. پس تصمیم گرفتم کاری را که همیشه عاشق انجام دادنش بودم به صورت جدی دنبال کنم.

از اینکه فقط رویای نوشتن را در ذهن داشتم و ایده‌هایم را می‌نوشتم و اطلاعات جمع‌آوری می‌کردم خسته شده بودم. اما هر بار که شروع به نوشتن می‌کردم کار خیلی سخت پیش می‌رفت. احساس فشار می‌کردم و ذهنم سریع خسته می‌شد و انرژی ذهنی‌ام را از دست می‌دادم. برای من فکر نوشتن خیلی راحت‌تر و شیرین‌تر از خود تجربه‌ی نوشتن بود. چیزی دقیقا خلاف انتظار من. قرار بود نوشتن، قند توی دل من آب کند! پس اشکال کار کجا بود؟ باید از یک راهنما کمک می‌گرفتم. پیشتر برای پیدا کردن یک استاد خوب تلاش کرده بودم و متاسفانه راهنمایی بسیار دلسردکننده‌ای دریافت کرده بودم. حتی آن دلسردی به جایی رسید که باور کردم شاید من واقعا به درد نوشتن نمی‌خورم و قلم خوبی ندارم. اما خوشبختانه عشق به نوشتن یک‌بار دیگر مرا نجات داد و با خودم گفتم شاید نویسنده نباشم اما برای دل خودم که می‌توانم بنویسم و از آن استاد بزرگ(!) و حرف‌هایش به سلامت رد شدم.

در یکی از آن شب‌های بی‌هدفی که به‌شدت بی‌حوصله شده بودم، ناگهان این جرقه در ذهنم خورد که شاید من استاد اشتباهی را انتخاب کرده باشم؟! پس برای بار دوم دنبال یک استاد دیگر گشتم، با این تفاوت که به جای پرسش از آدم‌های اطرافم، از گوگل سوال کردم و شانس خودم را به یک مرتبه از حلقه‌ی محدودِ آدم‌های اطرافم به شبکه‌ی وسیعِ دنیای آنلاین گسترش دادم. موتور جستجوی محبوب گوگل- وب‌سایت مدرسه‌ی نویسندگی را به من پیشنهاد داد؛ هفت‌شهر رنگارنگ نوشتن! چشم‌هایم برق زدند و سلول به سلولم التماس کردند تو را به خدا قسم که این کار را انجام بده. مردد بودم. با خواهرم در این‌باره مشورت کردم و او گفت: «اگر فکر می‌کنی باید این کار را انجام بدهی، پس انجامش بده». به خودم گفتم بگذار یک‌بار هم که شده به حرف دلم گوش بدهم و ثبت‌نام کنم. عجب کاری کردم.

اکنون من دیگر آن پریسای اسفند دو سال پیش نیستم و از هر دو ماه یک‌بار یک صفحه نوشتن به هر روز حداقل یک صفحه نوشتن رسیده‌ام. معجزه شده است. معجزه‌ای که برای انجامش هیچ فرشته‌ای نازل نشده است، بلکه خودم به ‌وجودآورنده‌ی آن هستم. گاهی با خودم می‌گویم کاش در دوران کودکی به جای خواندن قصه‌های جن و پری برایمان داستان‌هایی را می‌خواندند که تصمیمات و واکنش‌های به‌جا و به‌موقع قهرمان داستان دلیل پیروزی‌اش بودند. آن‌وقت می‌فهمیدیم که شانس را باید به وجود آورد نه اینکه منتظر پیدا شدنش از ناکجا آباد باشیم.

برای اشخاصی مثل من که اکثرا ترجیح می‌دهند اوقاتشان را در خانه و پای میز کارشان بگذرانند و به‌زحمت به محافل اجتماعی نزدیک می‌شوند، دنیای آنلاین واقعا یک موهبت است. به لطف وب‌سایت‌ها، اینستاگرام، کلاس‌های مجازی، تلگرام و واتس‌آپ و … توانسته‌ام با آدم‌های جدیدی از سرتاسر ایران و جهان که از نظر دغدغه‌های فکری با من هم‌جهت هستند آشنا شوم، مهارت‌هایم را افزایش دهم و دیدگاه‌های جدیدی بدست آورم. اگرچه از پیدایش ویروس کرونا ناراحت هستم اما این ویروس بدقلق، یک جهش فوق‌العاده را در همه‌گیری فضای آنلاین به وجود آورده است و همه‌ی مردم را، حتی آن‌هایی را که در برابر استفاده از این دنیای مجازی مقاومت می‌کردند به این سمت سوق داد. خلاصه اینکه بله شانس را می‌شود ساخت، با وارد شدن به جایی که قلبمان می‌خواهد. شانس یک نیروی جادویی نیست و من این را در دوره‌ی نظم شخصی فهمیدم.

 

*نه به خویش‌سرزنشی، بله به خودمهربانی – یک انتخاب هوشمندانه

تا یک سال قبل به معنای حقیقی کلمه، خود ویرانگر بودم. یعنی چند سطح بدتر از خودسرزنشگر بودن. یعنی حجم قابل توجهی از نفرت را با خودم به این طرف و آن طرف می‌کشیدم. بالاخره روزی که تصمیم گرفتم از گرفتنِ تاییدِ اطرافیانم دست بردارم و عمرم را صرف انجام کاری کنم که دوست دارم، به سلامتی کوله‌بار سنگین تنفر را از روی دوشم بر زمین گذاشتم. گویی تازه متولد شده بودم. تا قبل از دوره‌ی نظم شخصی باز هم روزهایی بود که رفتار آدم‌های اطرافم ناراحتم می‌کرد، ذهنم را برهم می‌ریخت و مرا به خودسرزنشی یا سرزنش آن‌ها می‌انداخت. اما بعد از یاد گرفتن تکنیک تغییر واکنش‌ها دانشی بدست آورده‌ام که به جای تمرکز روی اشتباهاتم و خودسرزنشی، با مدیریت واکنش‌هایم در موقعیت‌های مختلف، می‌توانم احساساتم را کنترل کنم و از هدررفت انرژی ذهنی‌ام جلوگیری نمایم و شرایط را در جهت پیشبرد اهدافم به بهترین حالت ممکن تغییر دهم و عزت‌نفسم را از آسیب حفظ کنم و به این ترتیب با خودم مهربان باشم.

فرمولی به راحتی آب خوردن: وقایع + واکنش سنجیده‌ی ما نسبت به وقایع (پاسخ به این پرسش که در این موقعیت چه کاری از دستمان برمی‌آید تا شرایط را به نفع خود پیش ببریم؟) : نتیجه‌ی مطلوب 

این فرمول را روی کاغذی نوشته‌ام و روی میز کارم چسبانده‌ام و قصد دارم که استفاده از آن را به یک عادت درونی تبدیل کنم تا قدرت انعطاف‌پذیری‌ام را در موقعیت‌های گوناگون افزایش دهم. به قول استاد با این روش می‌توانیم به نویسنده‌ی زندگی خود تبدیل شویم و زندگیمان را به صورتی که دوست داریم، خلاقانه و از نو بنویسیم. این یعنی شگفت‌انگیزترین نوع نویسندگی!

 

*دور ریختن چیزهای اضافه انتخابِ فقط یک ایده

دور ریختن چیزای اضافه یعنی یک چیزی تکانی. خانه تکانی، اتاق تکانی، انبار تکانی، کمد تکانی، کشو تکانی، مغز تکانی، دل تکانی و شغل تکانی و … . اول بگو از کجا قصد داری چیزی را بیرون بریزی، بعدا دنبال این بگرد که چه چیزی را باید بیرون بریزی!؟

در یکی از جلسات نظم شخصی، به یک تفکر جمعی دعوت شدیم که منجر به یک زلزله‌ی ده ریشتری در مغزم و بیرون کشیده شدن ایده‌های مختلف از اعماق ذهنم شد. انگار که سرم دهان باز کرده باشد و گنج‌های پنهانش را بیرون بریزد! «قرار بود تصور کنیم که ترویج‌دهنده‌ی یک ایده‌ی خاص در بین انسان‌ها هستیم. اندیشه‌ای که برای اشتراک‌گذاری آن با دیگران هیجان زیادی داریم و به هر بهانه‌ای در هرجا، بخواهیم و بتوانیم درباره‌ی آن صحبت کنیم. چنان شود که وقتی صحبت از آن موضوع می‌شود، نام ما اولین اسمی باشد که به ذهن دیگران بیاید و یا وقتی اسم ما میآید، فورا آن موضوع خاص به خاطرشان بیاید. در یک کلام نام ما و آن موضوع مترادف یکدیگر باشند.» بی‌درنگ مشغول برون‌ریزی ذهنی روی کاغذ شدم. 

وقتی که استاد پرسید کدام ایده است که مایل هستید نام‌تان مترادف با آن باشد، بین دو گزینه‌ی اصلی مردد بودم. یکی دغدغه‌ی ذهنی من بود و دیگری عشق من. همیشه دغدغه‌ی زنان و بچه‌های کشورم و جهان را دارم. ناراحت می‌شوم وقتی که می‌بینم آدم‌های ضعیف در برابر ستمگران هیچ حمایتی ندارند. همیشه دلم ‌می‌خواهد دار و ندارم را _جانی، مالی، زمانی_ وقف حمایت از آنها کنم. البته این اواخر توجه به حقوق حیوانات هم به صورت جدی به اولویت‌هایم اضافه شده است. در این زمینه پیشنهادات مختلفی می‌توان داد. سایت حمایت از کودکان کار، سایت حمایت از زنان سرپرست خانوار، سایت مبارزه با کودک و همسرآزاری، سایت مبارزه علیه خشونت‌های خانگی، سایت حمایت از قربانیان جنسی، سایت مبارزه با فرهنگ‌های تاریخ گذشته و … .

اما از سوی دیگر دنیای هزار رنگ نجوم پیش چشمم طنازی می‌کرد. رقص نورهای شناور در فضا چنان مرا به شوق می‌آورند که حتی خودم را هم فراموش می‌کنم. دلم می‌خواهد افکار شگفت‌انگیز اساتید بزرگی همچون آقای انیشتین را که به زور در قوه‌ی فکری بشرِ دیروز جا می‌شد، بفهمم و درک کنم. دوست دارم ترویج‌کننده‌ی این افکار بزرگ برای دوست‌داران فیزیک و ستاره‌شناسی باشم. دوست دارم نامم و یادم مترادف با علم و تخیل باشد. اوج هیجان لحظه‌ای است که سرنخ‌ها کنار هم جمع می‌شوند و به ناگهان حقیقت مانند جرقه‌ای نورانی از دل تاریکی‌های ندانستن بیرون می‌زند. 

استاد گفت: «پریسا جان فقط یک ایده؛ برای انجام کدام‌یک اشتیاق بیشتری داری؟»  بدون شک پاسخم دنیای پر از شگفتی نجوم بود. ترکیب علم و تخیل که خواب و خوراک را از من می‌گیرد! حیرت‌آور است! دوست دارم با به اشتراک گذاشتن تفکرات و آموخته‌هایم با افرادی که خط فکری مشترکی باهم داریم، ارتباط بگیرم.

الگوی من استاد شاهین است. او عاشق نویسندگی است و سازنده‌ی یک وب‌سایت زنده و پویا در همین زمینه. نخست دانش او به‌روز است. چون دائما در ارتباط با منابع جدید در زمینه‌ی علاقه‌مندی‌شان می‌باشند. تصور می‌کنم تقریبا همه‌ی کتاب‌ها را می‌خوانند، فیلم‌ها را می‌بینند، پادکست‌ها را گوش می‌دهند، مطالب وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های داخلی و خارجی را مرور می‌کنند؛ یعنی دائما در حال انجام دادن کاری هستند که شوق انجامش را دارند. در یک کلام از ثانیه‌هایشان دارند لذت می‌برند. دوم اینکه ایشان از طریق وب‌سایتشان با مخاطبانی ارتباط گرفته‌اند که دغدغه‌ی مشترک با ایشان دارند و می‌توانند با آنها درباره‌ی نوشتن علاقه‌مندی و هدف مشترک‌شان-صحبت و تبادل‌نظر کنند. افکار مختلف را بشنوند و از هم ایده‌های نو و خلاقانه بگیرند. یعنی اگر خودشان به تنهایی می‌خواستند در مسیر نویسندگی پیش بروند فقط می‌توانستند یک کیلومتر پیشروی کنند، حالا با بودن با گروه آدم‌های هم‌فکر کیلومترها جلوتر رفته‌‌اند.

همه‌ی ما می‌دانیم که بین یک فردِ تنها و یک گروه، قطعا گروه موفق‌تر عمل می‌کند. اما چرا در ایران کار گروهی تقریبا هیچ‌وقت به هیچ جایی نمی‌رسد و افراد به تنهایی موفق‌تر هستند؟! به یک دلیل واضح! زیرا آدم‌هایی که در یک گروه گرد هم می‌آیند، فاصله‌ی خط فکری‌شان از مغرب است تا مشرق! گرفتاری ما این است که بیشتر اوقات در جمع آدم‌هایی حضور پیدا می‌کنیم که دغدغه‌های یکدیگر را درک نمی‌کنیم. و مجبوریم همرنگ جماعت شویم که نگویند طرف اجتماعی نیست. اما آرزو می‌کنیم که آن ساعت‌های عذاب‌آور هرچه زودتر تمام شوند تا بتوانیم سراغ چیزهایی که دوست داریم برویم. پس باید گروه خودم را پیدا کنم. اما اوج فعالیت استاد شاهین اینجاست که آدم‌های زیادی را از حاشیه‌ی امنشان بیرون کشیده‌اند. خیلی از ماها کسانی هستیم که فقط آرزوی نوشتن را داشتیم. آرزوی منظم بودن را داشتیم. آرزوی انجام کار خلاقانه را داشتیم. در ذهنمان این‌ها اهدافی دست‌نیافتنی بودند، اما به لطف راه‌کارهای علمی و ساده‌ی کلاس‌های استاد آرزوی‌مان از یک فکر در پس ذهنمان به یک کار عملی و فعالیت روزانه تبدیل شده است. این شخص موج جدیدی از امید و پیشرفت را در مسیر زندگی آدم‌ها رقم زده است و من خودم شخصا بسیار از ایشان سپاس‌گزارم.

پس تصمیم نهایی‌ام را گرفتم و به فکر راه‌اندازی وب‌سایت کهکشان راه شیری (kkraheshiri.com) افتادم.

 

*مشکل بزرگ: اضافه‌بار اطلاعاتی راه‌حل بزرگ: روزه‌ی اینترنتی

دردی از آنلاین بودن کشیده‌ام که مپرس. تقریبا هشت سال پیش بود که اولین گوشی هوشمند خودم _یک گوشی سامسنوگ s4 خوش‌دست_ را با هزار زحمت خریدم. فقط به عشق استفاده از وایبر و واتس‌آپ استیکرهای وایبر هوش از سر آدم می‌بُرد._ اولین کانال فروشگاهی خودم را ساختم و برای مدتی در فروش لباس‌های ترکیه‌ای خوش درخشیدم. خوب یک تازه فارغ‌التحصیل شده‌ی بیکار بودم که باید تا پیدا کردن شغلی مرتبط با تحصیلاتش کاری می‌کرد. آن زمان کوچ از شبکه‌های اجتماعی مد بود! سر ماه نشده شبکه‌ی اجتماعی‌ای که روی بورس بود فیلتر می‌شد و مردم با یک حرکت جمعی از اپلیکیشنی به اپ دیگر پناه می‌بردند. روزهای دربه‌دری، سخت بودند تا اینکه ملت شریف ایران تصمیم گرفتند برای همیشه در تلگرام سکنی گزینند و یک کلید ریز قشنگ، بالای تلفن‌ همراه همه ظاهر شد که مرزهای آزادی بیان را یکی پس از دیگری درنوردید و خلاصه اینکه ما هم به دهکده‌ی جهانی وصل شدیم. خوب ذوق‌زده بودیم و دلمان می‌خواست به هر جایی سرک بکشیم و یک حساب کاربری داشته باشیم. در آن زمان همه چیز جنبه‌ی سرگرمی داشت. فرستادن استیکر و خندیدن و جوک گفتن. بعد دیدیم از این کارها نان و آبی در نمی‌آید. با خودمان گفتیم بهتر است چند دوره‌ی آموزشی بگذرانیم تا رزومه‌مان شاخ و برگی پیدا کند تا وقتی روی میز کارفرما ظاهر می‌شود، خیلی هم خشک و خالی نباشد. و به این ترتیب وارد دنیای نامحدود آموزش‌های آنلاین شدیم. یک دوره را تمام نکرده، گرفتار وسوسه‌ی شرکت در دیگری می‌شدیم. مثل یک ماهی که توی آب باشد و از آسمان بالای سرش بی‌خبر باشد، از همه جا بی‌خبر داشتیم مغزمان را از چپ و راست، بمباران اطلاعاتی می‌کردیم. حالا بر عکس قدیم که دنبال چیزی برای انجام دادن می‌گشتیم، مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پریدیم. طرز تهیه‌ی ترشی عمه لیلا را جستجو می‌کردیم، وسطش به خاله خاور زنگ می‌زدیم، پست اینستاگرام دخترخاله مهین را چک می‌کردیم، دو خط از کتاب الکترونیکی چگونه رزومه‌ام خشک و خالی نباشد را می‌خواندیم، جواب پیامک دخترعمه شهین را می‌دادیم، پست جدید فیسبوک‌ مارک زاکربرگ را اشتراک‌گذاری می‌کردیم، جلسه‌ی هفتادم آموزش ازراه‌دور استاد چلنگر را مرور می‌کردیم و خلاصه لابه‌لای هزارتا کار کرده و نکرده غرق می‌شدیم. خوب طبیعی است که هنوز اول روز تمام نشده مغزمان در جا می‌زد. اگر خودمان را به کُندر و کُنجد و گلوکوز هم می‌بستیم، باز انرژی کم می‌آوردیم. نتیجه اینکه کلافه و خسته، با ذهنی که مثل آش شله‌قلمکار تیلیت شده باشد، روزمان را به ‌پایان می‌رساندیم. روزی ظاهرا پر ازدست‌آورد اما واقعا شکست‌خورده! خوب واضح است، تمرکز روی ده کار به طور هم‌زمان غیرممکن است. کمیت انجام کارها بالا می‌رود و کیفیت آنها پایین می‌آید. 

بعد از چند سال به این شیوه روزگار گذراندن متوجه شدم که وقتی چشم از خواب باز می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم می‌آید، این است که :‌« باز هم یک روز دیگر؟ امروز را باید چه کار کنم؟» گیجی و بلاتکلیفی محض! بعد از کلی فکر کردن، در نهایت سر از خواندن کامنت‌های پست هزار و هشتصدمِ اینستاگرامِ شوهرعمه‌ی ملکه الیزابت درمی‌آوردم! تا اینکه در یکی از جلسات نظم شخصی سخن از شهوت یادگیری و چندکارگی به میان آمد. اینکه چه طور با انجام دادن هم‌زمان کارها، انرژی ذهنی و سوخت مغز‌مان را هدر می‌دهیم و کیفیت انجام کارها را پایین می‌آوریم و آنها را در حد رفع تکلیف از سر باز می‌کنیم و بعد دلیل‌تراشی می‌کنیم که دوره زمانه بد شده است، یا در خانه سروصدا هست و نمی‌توانم تمرکز کنم یا ایام کروناست، در خانه گیر افتاده‌ام و احساس افسردگی و پژمردگی دارم و … .

خبر خوب این است که اکنون می‌دانیم که به خاطر فضایی که ابزارهای الکترونیک در اختیار ما قرار می‌دهند، جنس زندگی‌مان چقدر عوض شده است و حالا می‌توانیم این شرایط را به نفع خود مهار کنیم. کافی‌است فقط روزی دو ساعت _نقطه‌ی ایده‌آل دو ساعت است اما می‌توانیم آن را تا نیم ساعت هم کاهش بدهیم_ آفلاین باشیم. در این دو ساعت هیچ کاری نکنیم، چرت نزنیم، با موبایل‌مان ور نرویم، از این کتاب به آن کتاب نپریم، به جان خانه و تمیزکاری نیفتیم و فقط یک‌جا بنشینیم تا بی‌حوصله شویم. مثل گذشته که مجبور بودیم سه ساعت در مطب دکتر بنشینیم و هیچ کاری نکنیم یا توی اتوبوس و تاکسی مجبور بودیم در و دیوارهای شهر را نگاه کنیم. این کار روی حافظه‌ی ما تاثیر مثبت بسیاری دارد. مغز ما برای خلاق شدن به این بی‌حوصلگی نیاز دارد. ما آنقدر باید بی‌حوصله شویم تا یک باره آن جرقه خلاقیت در ذهن‌مان زده شود.

«باید دچار ملال شوید تا به یک‌باره شکوفا شوید.» / یادگاری ارزشمند از استاد شاهین گرامی

 

*نشخوار خبری _ روزه‌ی خبری

وسوسه‌ای درون همه‌ی ما وجود دارد که دوست داریم دائم خبر پشت خبر بخوانیم. کنجکاویم و ولع شدیدی برای دانستن همه چیز داریم. دردِ کنجکاوی ارضا نشده! بیشتر اوقات برای اینکه حوصله‌مان سر نرود. گاهی هم فضولی‌مان گل می‌کند. وقت‌هایی هم پیش می‌آید که فقط به دنبال یک جواب ساده هستیم. 

خوب قطعا وقتی به دنبال پاسخی خاص هستیم، دانستن درباره‌ی آن از نان شب هم واجب‌تر است. مثلا خود من، از سال ۲۰۱۵ تاکنون، پروژه‌ی اینترنت ماهواه‌ای آقای ایلان ماسک را پیگیری کرده‌ام. رویای گردش آزاد اطلاعات و از بین رفتن فیلترینگ و سانسور و مدیریت صحیح فضای آنلاین از بزرگ‌ترین دغدغه‌های زندگی من است. پیگیری این قبیل اخبارِ امیدبخش، واقعا حال آدم را خوب می‌کند. نقطه‌ی مقابل این حال خوش، حال بدی است که مانند یک سرنگ پر از زهر، از در معرض اخبارِ بلایا و مصائب قرار گرفتن، به روح و روان آدم تزریق می‌شود. تا قبل از اینکه پایم به کلاس نویسندگی خلاق باز شود، تقریبا فالوور بیشتر شبکه‌های خبری مهم این طرف آب و آن طرف بودم. زیرا مثلا یک شهروند دغدغه‌مند و فرهیخته بودم که باید از شرایط جامعه‌اش با ریز جزئیات آگاه می‌بود. مهم نبود که آن اخبار منفی باعث می‌شدند که مغزم بخواهد از شدت عصبانیت منفجر شود یا سیل کلام گل و بلبل از دهان مبارکم جاری شود. مودبانه اینکه انرژی ذهنی‌ام را به خاطر بازی کثیف رسانه‌ها، مفت و مسلم به هدر می‌دادم و به بازنده‌ی اصلی این بازی تبدیل می‌شدم. زیرا اجازه داده بودم که غول‌های بازی، ذهنم را در مسیر دلخواهشان بفریبند.

تا اینکه یک روز، یک خبر ناراحت‌کننده سیاسی در اینستاگرام وایرال شد. یکی از همان خبرهای ویروسی که در کسری از ثانیه دست به دست چرخید و همه را متاسف و عصبانی کرد. واکنش‌ها آنقدر بالا گرفت که آن موضوع نقلِ همه‌ی محافل شد و حتی پایش را به کلاس آنلاین نویسندگی ما هم باز کرد. بچه‌‌ها از استاد پرسیدند: «استاد نظر شما درباره‌ی این موضوع چیست؟» قصه جالب شده بود. فرصتی پیش آمده بود که برای اولین بار نظر استاد را درباره‌ی موضوعی به جز نویسندگی بشنوم. مثل یک شنونده‌ی خوب سرتاپا گوش شدم و منتظر پاسخ استاد ماندم. پاسخی که باعث شد بعد از تمام شدن کلاس همه‌ی آن شبکه‌های خبری را یک‌جا حذف کنم و واکنشم نسبت به اتفاقات دنیای اطرافم به کل متحول شود. خلاصه‌ی پاسخ استاد این بود: « بچه‌ها می‌خواهید جزء کدام دسته باشید؛ آن گروهی که عصبانیتشان را با انتشار چند پست داغ و سوزان خالی می‌کنند و بعد از یک هفته آن موضوع از یادشان می‌رود یا گروهی که به مطالعه‌ی عمیق می‌پردازند و اثری سازنده و ماندگار را از خود به جا می‌گذارند؟» 

بنابراین این روزه‌ی خبری، خیلی پیش از دوره‌ی نظم شخصی و به لطف کلام اثرگذار استاد به زندگی من وارد شده بود و شنیدن مجدد آن باعث یادآوری خاطره‌ی آن روزِ فراموش‌نشدنی شد. زیرا از آن به بعد توانستم ذهنم را روی هدفم متمرکز کنم و آرامش بیشتری را تجربه کنم. به قول استاد بچه‌ها! با روزه‌ی خبری هیچ چیز را از دست نمی‌دهید جز آنکه آرامش و تمرکز بیشتری بدست می‌آورید. قرار نیست با گرفتن روزه‌ی خبری به یک شهروند ناآگاه تبدیل شوید. از خودتان بپرسید آیا با نوع عمیق‌تری از مطالعه، می‌توانید تغییر بهتری اعمال کنید؟ 

اگر شما هم تمایل دارید روزه‌ی خبری بگیرید و نتایج معجزه‌وار آن را تجربه کنید؛ دو راه دارید:

اول اینکه کلا اجازه ندهید هر زباله‌ای را به ذهنتان وارد کنند و به منابع خبری کات بگویید.

دوم زمانی است که اخبار بد، بالاخره به طریقی به شما برسند. مثلا آن عزیزانِ گوشی به دستی که نقش اخبارگو را بازی می‌کنند یا آن عشق اخبارانی که آنقدر با صدای بلند اخبار رادیو و تلویزیون را گوش می‌کنند که همسایه‌ی ‌دو کوچه آن‌طرف‌تر را هم از مصرف برق برای شنیدن اخبار بی‌نیاز می‌کنند. آخر خدا‌آمرزیده‌ها، هنذفری را برای این روزها اختراع کرده‌اند! بهترین کار این است که با طرف مقابلمان صحبت کنیم و او را از اهمیت این موضوع آگاه کنیم. اگر هم این روش جواب نداد، اشکالی ندارد، خوشبختانه هنوز پای رفتن داریم؛ تا جای ممکن از آن صداها و تصاویر دور بشویم و با استفاده از تکنیک تغییر واکنش‌ها که پیشتر درباره‌ی آن صحبت کردم، در برابر خبرهای بد بهترین واکنش را شناسایی کنیم و به کار ببندیم.

 

*چه‌طورکات بدهیم! 

وقتی که خیلی بچه بودیم، یکی از سرگرمی‌های من، خواهرم و دخترخاله‌هایم نوشتن نمایشنامه و اجرای آن بود. اکنون که به دورهمی‌های ادبی آن دورانمان فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم در زمان خودمان چقدر خلاق بوده‌ایم! توی حیاط زیر سایه‌ی درخت گردو فرش پهن می‌کردیم و زهرا، دخترخاله وسطی‌ام که خوش‌خط‌ترین‌مان بود، خنده‌دارترین ایده‌هایمان را روی کاغذ می‌نوشت و ما هم روی زمین از خنده ریسه می‌رفتیم. بعد از چند ساعت فکر کردن، با امکانات داغونمان طراحی صحنه می‌کردیم و اگر می‌شد رخت و لباسی فراهم می‌کردیم یا ریش و سبیلی برای خودمان می‌‌کشیدیم. و بعد نمایش اکران می‌شد و صدای خنده‌ی ما بود که تا سقف آسمان بالا می‌رفت. تا جایی که یادم می‌آید همه هم بازیگر بودند و هم کارگردان و به جای کات گفتن می‌گفتیم: «آقا یه دقیقه صبر کنید!» و این طور بود که نقش‌ها در لحظه اصلاح می‌شد. 

ما باید در لحظه آگاه باشیم که آیا مشغول انجام کار درستی هستیم یا خیر، که اگر در مسیر اشتباهی در حال حرکت هستیم، بلافاصله، محکم و با اعتمادبه‌نفس به ادامه‌ی آن یک نه‌ آگاهانه بگوییم، مکث کنیم، یک قدمی بزنیم یا یک چای بخوریم _مطلقا به گوشی دست نزنیم_ و لیست کارهای روزانه‌مان را پیش‌روی‌مان بگذاریم و با خود بگوییم اکنون وقت تصمیم‌گیری است؛ این لحظه‌ی ارزشمند را باید به چه کاری اختصاص دهم؟ همین چند دقیقه فکر کردن یعنی اجازه نداده‌ایم که ناخودآگاهِ ما، ما را پیش ببرد و توانسته‌ایم در لحظه کار یا فکرمان را از انحراف حفظ کنیم و وقت و انرژیِ ذهنی خودمان را ذخیره و کنترل کنیم.

بعد از جلسه‌ی آن روز، گاهی کلمه‌ی کات را روی دستم ‌می‌نویسم یا پس‌زمینه‌ی موبایلم می‌گذارم و چندتایی هم روی کاغذ نوشته‌ام و هرجا که گذرم بیشتر به آنجا می‌افتد _مثلا درب یخچال_ چسبانده‌ام که از قدرت معجزه‌آسای آن غافل نشوم. چند نمونه از کات‌هایی که در این چند وقت در زندگی‌ام داده‌ام _آن هم با صدای بلند!_ عبارت‌اند از:

یک کات بزرگ و همه‌جانبه به شغلی که دوست نداشتم.

یک کات مشتی به توی رو دربایستی ماندن با بقیه 

یک کات قوی و محکم به چرخ‌چرخ زدن در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی

یک کات شیک و مجلسی به انجام دادن صد تا کار پشت سرهم

 

*چند نمونه از مزایای دوره‌ی نظم شخصی:

۱.ارائه‌ی فهرست‌های متنوع و کاربردی  

۲.استفاده ازتکنیک سوال و جواب 

۳.شرکت در چالش‌های گروهی

 

*۷نکته‌ی مهم که بتوانیم در انجام پروژه‌مان موفق باشیم:

۱.امروز یک ساعت کاملا آفلاین باشیم. اینترنت را خاموش کنیم و گوشی را دور از چشم خود بگذاریم. 

۲.کارهای هم‌خانواده را پشت سرهم انجام دهیم. با این کار به ترس از شروع، راحت‌تر غلبه می‌کنیم. 

۳. پرده را کنار بزنیم یا به تعداد کافی لامپ روشن کنیم تا نور کافی را در محیط کار خود فراهم کنیم. نور محیط روی بهره‌وری ما تاثیر بسزایی دارد.

۴.میزکار خود را خلوت کنیم. تمام وسایل روی میز خود را داخل جعبه بریزیم، سپس آنهایی را که واقعا نیاز داریم به روی میز بازگردانیم. این کار با ایجاد نظم ذهنی باعث آرامش و تمرکز بیشتر ما می‌شود. 

۵. قبل از انجام پروژه‌مان یک کاغذ کنار دست‌ خود بگذاریم که اگر وسط انجام آن کاری دیگر به ذهن‌مان رسید روی آن یادداشت کنیم تا بعدا به سراغش برویم. این کار باعث می‌شود تا در آن لحظه ذهن خود را از آن موضوع خالی و تمرکزمان را حفظ کنیم.

۶.موبایل خود را بیرون از اتاق بگذاریم. البته بحث کارهای آنلاین جدا است. اما برای انجام کارهایی که نیاز به اینترنت ندارند، گوشی را جایی بگذاریم که دیده نشود. یکی از مهمترین دلایلی که باعث می‌شود انجام یک کار نیم ساعته، سه ساعت طول نکشد. 

۷. در حین انجام پروژه فقط همان کار را انجام بدهیم. وسطش تلفن نزنیم، به گفتگو با دیگران نپردازیم، چیزی نخوریم و …. . کار را متوقف نکنیم. فقط و فقط همان کار را انجام بدهیم.

 

خلاصه‌ای از تجربه‌ی شخصی من درباره‌ی فراهم کردن نور کافی: همه چیز از خواندن کتاب بازداشتگاه صورتی شروع شد. وقتی که این کتاب را خریدم، فکر می‌کردم قرار است یک داستان جذاب را بخوانم. اما چند صفحه‌ای از کتاب را که خواندم متوجه شدم کتاب جنبه‌ی علمی و روانشناسی دارد. راستش خیلی توی ذوقم خورد. زیرا انتظار یک متن جدی را نداشتم اما خوب به هر حال پول داده بودم و باید آن کتاب را تمام می‌کردم. کم‌کم که با کتاب جلو می‌رفتم، از مطالب کتاب حیرت‌زده شده بودم. یادم می‌آید به خودم قول دادم که این کتاب را چند بار دیگر هم بخوانم تا مبادا مطالبش از یادم بروند.

یکی از آن‌ها درباره‌ی بازداشتگاهی صورتی رنگ در آمریکا بود. آنها مظنون را که می‌گرفتند تا مدتی در یک بازداشتگاه صورتی نگاه می‌داشتند. رنگ صورتی خشونت را به طور قابل توجهی در شخص کاهش می‌داد و به این ترتیب متهم در آرامش به سوالات پلیس جواب می‌داد و از خیلی از زد و خوردهای همیشگی بین پلیس و مظنونین جلوگیری می‌شد. من که از طرفداران پر و پاقرص رنگ سبز و بنفش بودم، برای اولین بار توجهم به رنگ صورتی جلب شد. زیرا من به دلیل داشتن برنامه‌ی فشرده و نرسیدن به انجام کامل برنامه‌های روزانه عصبی می‌شدم و حوصله‌ی خودم را هم نداشتم. بنابراین برای مدتی خودم را در معرض رنگ صورتی قرار دادم و جالب اینکه آرامش ذهنی‌ام به مرور زمان افزایش یافت.

از موارد کاربردی دیگری که در این کتاب اشاره شده بود، کافی بودن نور اتاق بود. تا قبل از خواندن این مطلب من همیشه پرده‌ی اتاقم را می‌کشیدم و در نور کم مشغول انجام کارهایم می‌شدم زیرا احساس می‌کردم نور زیاد تمرکزم را برهم می‌زند. اما توی این کتاب با انجام آزمایش علمی به من ثابت شد که مغزی که نور کافی دریافت می‌کند خلاق‌تر و پویاتر است. پس محل کارم را سرشار از نور طبیعی کردم و بحث صرف‌جوییِ وسواس‌گونه در برق را کنار گذاشتم و موقع تاریک شدن هوا، به اندازه‌ای که بتوانم نور کافی داشته باشم لامپ روشن کردم. نتیجه خیلی جالب بود. حس کلافگی و اسیرِ پروژه بودن از روی من برداشته شد، دقیقا مثل یک زندانی، که از سلول انفرادی‌اش آزاد شده باشد و بعد از سال‌ها آسمان صبح را می‌بیند. 

 

*تکنیک سوال و جواب در بررسی شاخص‌های هفتگانه‌ی شانس:

۱.توانایی کنترل: آیا شما نسبت به هرچیزی که در زندگی‌تان وجود دارد، چه بزرگ و چه کوچک احساس مسئولیت می‌کنید؟ آیا روی عکس‌العمل خودتان می‌توانید کنترل داشته باشید و مسئولیت آن‌ها را بپذیرید یا دست نامهربان تقدیر را مقصر می‌دانید؟

۲.توانایی چسبیدن: چقدر پشتکار دارید؟ چقدر سرسخت هستید؟ آیا در کنار کاری که شروع کرده‌اید می‌مانید، حتی اگر اوضاع بر وفق مرادتان نباشد؟

۳.توانایی ریسک کردن: چقدر آماده‌اید تا از محدوده‌ی امن خود خارج شوید و از عادت‌های فکری‌تان فاصله بگیرید و با ذهنی باز، آماده‌ی کشف و تجربه‌ی فرصت‌های جدید باشید؟ 

۴.توانایی حس کردن: چقدر به احساسات و شهود خود توجه می‌کنید؟ آیا به ندای درونی خودتان توجه می‌کنید؟ آیا به جستجو درباره‌ی چیزهایی که ذهن‌تان را خلاق‌تر می‌کنند تا ناخودآگاه تربیت‌شده‌تری داشته باشید، می‌پردازید؟

۵.توانایی معاشرت کردن: چقدر آماده هستید که با اشخاص تازه در موقعیت‌های مختلف آشنا شوید؟ آیا برای حفظ روابطتان با دیگران تلاش می‌کنید؟ چقدر شنونده‌ی خوبی هستید؟ برای معاشرت با دیگران چه برنامه‌ای دارید؟ 

۶.توانایی درک: نگرشتان نسبت به زندگی، رویدادها، خودتان و دیگران چگونه است؟ اتفاقات را چطور تفسیر می‌کنید؟ آیا هنگام رویارویی با اتفاقات منفی به وجوه مثبت آن توجه می‌کنید؟ با آدم‌های منفی چه طور برخورد می‌کنید؟

۷.توانایی شناخت خود (خودشناسی): چه قدر خودتان و توانمندی‌هایتان را می‌شناسید؟ با توجه به مهارت‌ها و شخصیت‌تان، انجام چه کاری برای شما بالاترین بهره‌وری را دارد؟

 

خلاصه‌ای از تجربه‌ی شخصی من از پاسخ به یکی از مهم‌ترین سوال‌های این دوره:

– معیار شما در انتخاب پروژه‌تان چیست؟ ارزش‌های شما چیست؟ آیا این کاری که می‌خواهید انجام دهید روی زندگی‌تان تاثیر مثبت دارد؟ آیا پس از اتمام آن حس بهتری خواهید داشت؟ منظور از تاثیر مثبت این است که درآمد شما، سلامت شما، روابط شما، حال خوب شما و یا هر دستاوردی که برای شما مهم است ارتقا پیدا کند. 

-کاری که از طریق آن بتوانم به استقلال برسم. 

-کاری که انجام دادن آن حالم را خوب کند. یعنی از آن فراری نباشم و نخواهم فقط برای رفع تکلیف آن را انجام دهم تا از شرش خلاص شوم. کاری باشد که با ذوق به سراغش بروم و وقتی شروع به انجام آن می‌کنم غرق لذت شوم.

-کاری باشد که با انجام آن دانش و مهارت‌هایم افزایش یابند. حالت ایستا و تکراری نداشته باشد. قابل به‌روز شدن باشد. دانش و افکار جدید در آن حضور مستمر داشته باشند. کلیشه‌ای نباشد. خلاقیت داشته باشد. ماجراجویی‌های جدید داشته باشد که آدم را به وجد بیاورد. 

-کاری باشد که بر هستی تاثیر مثبت و ماندگار بگذارد. در برهه‌ای از زندگی‌ام می‌خواستم معلم شوم. آن زمان دلیلم این بود که می‌خواستم با کودکان و دنیای جذابشان در ارتباط باشم. اما اکنون می‌خواهم آنچه را که فهمیده‌ام با دیگران به اشتراک بگذارم و از آنها یاد بگیرم تا با آگاه شدن و آگاه کردن، زندگی‌کردن برای همه‌مان آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر شود. 

با آزادنویسی‌کردن در پاسخ به این سوال موفق شدم معیارهایم درباره‌ی انتخاب پروژه را به صورت خلاصه و منظم دسته‌بندی کنم.

 

*چالش های جذاب و کاربردی:

۱.چالش پیاده‌روی بدون موبایل 

ثمره‌ی پیاده‌روی برای من چیزی بیشتر از خلاق شدن ذهنم است. پیاد‌ه‌روی روح مرا سبک می‌کند. بعضی آدم‌ها به دنبال پیدا کردن ایده‌ دل به کوچه و خیابان می‌زنند و بعضی مثل من برای خالی کردن ذهن شلوغ و درهم و برهمشان. پیاده که‌ می‌روم شهامت گفتن پیدا می‌کنم. سر تا پا ذوق و انگیزه می‌شوم و ایده‌هایی را که ته ذهنم زیر خروارها دغدغه و نگرانی گم شده‌اند بیرون می‌کشم و برای آنها برنامه‌ریزی می‌کنم.

۲.چالش دور ریختن انتخاب‌های زیاد (#هدف-ماه)

همیشه به یک برنامه‌ی خلوت‌سازی احتیاج داشتم تا انتخاب‌هایم را محدود کنم. نظم شخصی با دور ریختن بی‌رحمانه‌ی خیلی از انتخاب‌ها به من کمک کرد مهم‌ها را خط بزنم تا به مهم‌ترها برسم و در کنار آنها وفادارانه باقی بمانم. به این ترتیب بر استرسِ انتخاب غلبه کردم. 

۳. چالش تعیین سه سطح خرد، خوب، عالی (روش کاربردی خرده عادت‌ها)

مزیت این روش این است که می‌توانیم مدام در کنار پروژه‌ی خودمان باقی بمانیم و ارتباط‌مان را با آن حفظ کنیم و از آن دور نیفتیم. مثلا من قبلا برنامه‌ریزی می‌کردم روزی ۲ ساعت فلان کار را انجام بدهم _عادت خرکی یا کار بزرگ_ اما خیلی از روزها بنا به شرایطی که در زندگی همه‌ی ما ممکن است پیش آید مثل ناخوش احوالی، مهمان ناخواسته، برنامه‌های کاری از پیش‌برنامه‌ریزی نشده و … ، نمی‌توانستم آن کار را انجام بدهم و چون به عهدم پایبند نبودم به عزت نفسم آسیب می‌رسید و دلسرد می‌شدم و حتی گاهی آن کار را برای مدت‌ها کنار می‌گذاشتم. واقعیت این است که فکر کردن به هر روز ۱۲۰ دقیقه کاری را انجام دادن، فشار زیادی را بر ذهن انسان تحمیل می‌کند. درحالیکه در خسته‌ترین حالت ممکن، ذهن در برابر پنج دقیقه کاری را انجام دادن مقاومت نمی‌کند. هرچند در استفاده از این روش بارها برای خود من پیش آمده است که وقتی سرم را بالا آورده‌ام، متوجه شده‌ام برنامه‌ریزی ۵ دقیقه‌ای‌ام به ۶۰ دقیقه تبدیل شده است. این روش با وفادار ماندن به عهد و بالا بردن عزت‌نفس، ما را دلگرم می‌کند و به ما احساس پیروزی می‌دهد و در ما عادت‌های سازنده را می‌سازد.

۴.تهیه‌ی کتابچه نظم شخصی (سفر طولانی از روز به شب)

در کتابچه‌ی نظم شخصی قرار است به روزهای‌مان مثل یک اثر هنری نگاه کنیم. خودمان را شخصیت اصلی یک داستان _داستان زندگی خود در آن روز_ تصور می‌کنیم. مثل تمام شخصیت‌های اصلی اهدافی در سر داریم. و طبق روال تمام زندگی‌ها موانعی بر سر راه ما وجود دارد. حالا باید تلاش کنیم و این موانع را برطرف کنیم. هر روز برنامه‌ی روزانه‌ و کارهایی را که دوست دارم انجام بدهم در این کتابچه می‌نویسم. در صفحه‌های بعد هم هر ایده‌ای که به ذهنم می‌رسد یا شرح تلاش‌ها، پیروزی‌ها، شکست‌ها یا احساساتم را یادداشت می‌کنم و این نوشته‌های روزانه را در یک سبد جمع‌آوری می‌کنم. با انجام این چالش توانسته‌ام ذهنم را منظم و از حواشی خالی کنم و قصد دارم سر سال میزان پیشرفتم در بهره‌وری و نظم شخصی را با مرور کردن آن بسنجم.

۵.چالش وبلاگ‌نویسی روزانه (بهترین عادت برای توسعه فردی)

با وبلاگ‌نویسی روزانه، مغزمان را از کپک زدن نجات می‌دهیم. چون دوست داریم مطالب‌مان مفید و به‌روز باشند، انگیزه‌ی‌مان برای یادگیری افزایش پیدا می‌کند. ما از طریق وبلاگ‌نویسی می‌توانیم شانس آشنایی‌مان با آدم‌ها‌یی از جنس فکری خودمان را افزایش دهیم و با تبادل ایده‌ها رشد کنیم و خلاقیتمان را افزایش دهیم. من هم دارم روی طراحی و ساخت وبلاگ و وب‌سایتم کار می‌کنم. در آینده‌ای نه چندان دور وب‌سایت کهکشان راه شیری (kkraheshiri.com) افتتاح خواهد شد.

۶.چالش سرپا کار کردن (حداقل دو تا نیم‌ساعت در روز)

گاهی روزهایی پیش می‌آمدند که برای آنکه تمرکزم را روی انجام پروژه‌ حفظ کنم خودم را مجبور به ساعت‌ها یکجا نشینی می‌کردم و حق تکان خوردن هم نداشتم. طوریکه از این بی‌تحرکی سلول‌های بدنم فریاد اعتراض سر می‌دادند و از یک جایی به بعد مجبور بودم کارم را نیمه‌کاره رها کنم. با انجام چالش سرپا کار کردن موفق شده‌ام سطح عالی کارم را در حالی افزایش بدهم که کمتر دچار خستگی ذهنی و جسمی بشوم. 

۷.چالش گوش دادن به موسیقی کلاسیک

به طرز عجیبی موسیقی کلاسیک با مغز من هم‌خوانی دارد. من وقتی به صداها گوش می‌دهم مغزم خسته می‌شود و هرگز نمی‌توانم هم‌زمان با شنیدن موسیقی روی انجام کار دیگری تمرکز کنم. اما نمی‌دانم چرا واکنش مغزم نسبت به این سبک از موسیقی این چنین متفاوت است. زمانیکه به موسیقی کلاسیک گوش می‌دهم، کم‌کم افکاری را که در سرم با بی‌نظمی چرخ می‌خورند، فراموش می‌کنم و تمام حواسم روی کاری که دارم انجام می‌دهم باز می‌گردد. یعنی اگر برای خودم چنین تجربه‌ای پیش نیامده بود، قدرت موسیقی کلاسیک را در افزایش بهره‌وری باور نمی‌کردم. 

۸.چالش رند نکردن ساعت

گرفتاری‌هایی از رند کردن ساعت برای خودم درست می‌کردم که نگو. یعنی اگر ساعت، پنج دقیقه از هفت آن‌طرف‌تر می‌رفت اگر تمام روز را هم کار می‌کردم، خودم را نمی‌بخشیدم. اما بعد از گوش دادن به پست‌های اینستاگرام استاد کلانتری _قبل از ثبت‌نام در دوره‌ی نظم شخصی_ باطری ساعت کوکی‌ام را درآوردم و دلهره‌ی عقربه‌های رند ساعت و حجم انبوه خودسرزنشی را برای همیشه دور انداختم. راحت شدم. هر وقت که بخواهم دکمه‌ی شروع کارم را می‌زنم و با توجه به مقدار زمانی که هزینه می‌کنم دستاورد دارم. قرار نیست که ره صدساله را یک‌شبه بروم!

۹.چالش مکاتبات نظم شخصی (برنامه پیگیری- #گروه-ما)

تجربه‌ی نامه‌نویسی یکی دیگر از فرصت‌های ارزشمندی است که به لطف استاد شاهین در دوره‌ی نویسندگی خلاق به زندگی من وارد شد. منتها تفاوت نامه‌نویسی در آنجا با مکاتبات نظم شخصی این است که آنجا مخاطب واقعی نداشتم و در واقع نامه‌ها یک طرفه و بی‌بازگشت بودند و متاسفانه جوابی در کار نبود. اما در این دوره این فرصت فراهم شد تا بتوانیم گروه‌های دو نفره‌ تشکیل بدهیم و یک مخاطب حقیقی داشته باشیم. فکر به اینکه جواب نامه‌ای که فرستاده‌ایم به زودی به دست‌مان می‌رسد، تعهد و انگیزه‌ی آدم را در وفادار ماندن به پروژه چندین برابر می‌کند. به این ترتیب با تمام شدن دوره‌ی نظم شخصی، ارتباط ما با این فضا و نکاتی که آموخته‌ایم همچنان حفظ شده است و دائم می‌توانیم پیگیر میزان پیشرفت و وضعیت نظم شخصی یکدیگر باشیم.

۱۰.چالش سر وقت خوابیدن

دقیقه نودی بودن بلای جان همه‌ی ما شده است. چرا به جای آنکه کاری را دقیقه‌ی نود، با هزار استرس و خستگی انجام دهیم، از سکوت و تمرکز عالی‌ای که هنگام صبح وجود دارد استفاده نکنیم؟ آن وقت می‌توانیم شب، سر وقت بخوابیم و دیگر لازم نیست چوب کبریت لای چشمان‌مان بگذاریم! با متعهد کردن خودم به این چالش گروهی، پیش از خواب مقدمات لازم را فراهم می‌کنم تا شب سر ساعت و بدون موبایل به رخت‌خواب بروم. مقدماتی مانند: قهوه نخوردن، مطالعه کردن پیش از خواب، نور محیط را به‌تدریج کم کردن، موبایل را خاموش کردن و … .

فردا شروع یک صبح عالی دیگر است. پس به پیش!

 

 و ده‌ها چالش مفید و هیجان‌انگیز دیگر … 

 

متن یکی از نامه‌ها (#گروه-ما) 

آقای بهرامی

سلام. آنقدر با عجله این کامپیوتر زبان ‌بسته را روشن کردم که طفلک هنوز گیج است و کلماتی که تایپ می‌‌کنم با تاخیر نوشته می‌‌شوند. ایمیل شما درست سر وقت بدستم رسید. داشتم درگاه پرداخت فرادرس را باز می‌کردم تا هزینه‌‌ی ثبت‌ نام کلاس را واریز کنم که نوتیفیکیشن گوشی، اسم شما را نشان داد. من هم پرداخت را نیمه‌‌کاره رها کردم و به سراغ ایمیل شما رفتم. راستش برنامه‌‌ام این بود که چند خطی در کتاب نظم شخصی‌‌ام بنویسم و نیم ساعتی هم آلمانی بخوانم. اما همه را روی زمین ول کردم و خودم را به کیبورد رساندم تا پاسخ ایمیل شما را بدهم. اجازه بدهید اول از همه از شما تشکر کنم که وقت گذاشته‌‌اید و احساس و احوال خودتان را این‌چنین ساده و زیبا بیان کرده‌اید.

درباره‌ی نوشتن باید بگویم، نیازی به مهارتی خاص یا تندنویسی نیست، جایی که حرفی برای نوشتن وجود داشته باشد، خودش ناخودآگاه از قلم آدم سرازیر می‌شود. هرچند قبول دارم که نوشتن با قلم و خودکار واقعا سخت است. گاهی احساس می‌کنم الان است که دستم بشکند. می‌دانید که فرمایش استاد شاهین است که صفحات صبح‌گاهی را حتما روی کاغذ بنویسیم. البته گاهی من کلک می‌زنم و کامپیوتر را روشن و در دفترسالنامه‌‌ام شروع به تایپ کردن می‌کنم.

اما درباره‌‌ی وضعیتم در نظم شخصی، باید بگویم که من هم این هفته بیشتر تکالیفم را در سطح خرد و نهایتا خوب انجام داده‌‌ام. سفر روز سه‌شنبه‌ی شما را خواندم و می‌خواهم به شما به خاطر یک پدر و همسر مسئولیت‌پذیر بودن و استقامت در این مسیر تبریک بگویم. از دیدگاه یک فرزند باید به شما بگویم که پدر یعنی چهار ستون یک خانواده، یعنی یک تکیه‌گاه امن، یعنی کوه محکمی که دلگرمی خانواده‌اش است. از مقام مادر زیاد سخن گفته‌اند اما از دیدگاه من ایثار پدر هم کم از گذشت مادر ندارد. و اینکه شما بعد از یک روز طولانی و پر از مشغله، با تمام خستگی‌ها، ساعت دو بامداد، هنوز هم دارید پاسخ ایمیل مرا می‌دهید واقعا برای من ارزشمند است. شما باید به خودتان بابت این تعهد افتخار کنید. به نظر من اشکالی ندارد که پروژه‌مان کمی طول بکشد. از کاری که انجام می‌‌دهیم باید لذت ببریم. اگر قرار است این لذت به خاطر سخت گرفتن به خودمان و محدود کردن زمان به رنج تبدیل شود چه ارزشی دارد؟ به نظرم حضور ما در کنار آدم‌هایی که شنیدن کلام‌شان جان‌مان را آرام می‌کند، بالاترین دستاورد این دوره است.

تا پیش از شناختن استاد شاهین، خودم را شدیدا تحت فشار قرار می‌دادم که داستان‌‌هایی را که در ذهن دارم روی کاغذ بیاورم و باید اعتراف کنم که دستاورد ده سال گذشته‌‌ام از دستاورد پارسال که فرصت آشنایی با استاد را بدست آوردم کمتر بوده است، ضمن اینکه نوشتن را که دلیل زنده ماندنم بود، برای خودم به رنجی دائمی تبدیل کرده بودم. بنابراین از نظر من راه را درست آمده‌ایم. فرصت شنیدن حرف‌هایی را پیدا کرده‌ایم که ممکن بود هرگز نشنویم. در این دوره برای اولین بار داریم به سوالاتی پاسخ می‌‌دهیم که جوابشان فرصتِ تکرارنشدنیِ زندگی ما را، قرار است پر از لذتِ موفقیت و آرامش کند. پس ارزشش را دارد. 

از اینکه روز چهارشنبه‌تان پرثمر بوده واقعا خوشحالم و امیدوارم در روزهای آینده شرایط به گونه‌ای پیش برود که تمام روزهای هفته‌تان این چنین پر بهره باشد. 

در مورد هدف اصلی‌ام _طراحی سایت_ باید بگویم که چون قرار بود سایت را خودم طراحی کنم، اول از همه گفتم فرض کن (kkraheshiri.com) را در نوار آدرس تایپ کردی، می‌خواهی چه سایتی بالا بیاید که از دیدنش ذوق کنی و حال خوبی داشته باشی؟ به دنبال جواب این سوال بود که طرح اولیه‌ام را روی کاغذ زدم. هرچند که این فرآیند مدتی به طول خواهد انجامید اما اطمینان دارم که میوه‌ی صبر و تلاش، شیرین خواهد بود. برای شما دوست گرامی آرزوی موفقیت روزافزون دارم و منتظر شنیدن خبرهای جدید از شما هستم.

با آرزوی بهترین ها

پریسا شیری

 

*بخش ارزشمند پرسش و پاسخ شفاهی در کلاس

چند نمونه از نکات پرسش و پاسخ بچه‌ها: 

۱-اگر بخواهم در خصوص دنیای امروز داستان بنویسیم باید بر اخبار اشراف داشته باشم درحالیکه در جلسات قبل خواندیم برای جلوگیری از هدر رفت انرژی ذ‌هنی باید تا جای ممکن از اخبار فاصله بگیریم؟

اخبار شنیدن خطای شناختی ایجاد می‌کند. زیرا تهیه‌کنندگان خبر در مشاهداتشان جهت‌گیری می‌کنند و آنچه را که هدف خبری آنهاست به شنونده تحویل می‌دهند. بهتر است به جای گوش دادن به اخباری که جهت‌گیری خاص دارد، زندگی‌های حقیقی را از نزدیک و در سطح جامعه مشاهده کنیم و مطالعه‌ی عمیق‌تری داشته باشیم. اما در حالت کلی بالاخره اخبار از یک روزنه‌ای به ما می‌رسد، چه بخواهیم و چه نخواهیم، اما به دلیل جهت‌گیری‌ها منابع مناسبی نیستند.

 

۲-وقتی حالتان بد است الکی وانمود نکنید که حالتان خوب است. حال بد خودتان را سرکوب نکنید. اعتراف کنید که حالتان بد است. با سرکوب این حال ممکن است به شما آسیب بیشتری برسد، زیرا انکار حال بدتان شما را آزار می‌‌دهد. حال بدتان را ببیند و بپذیرید و با یک واکنش صحیح از آن رد شوید.

 

۳- ارتباط فقط به جمع کردن کارت ویزیت و ثبت شماره‌ی تلفن در دفترچه‌ی تماس‌ ما نیست. ارتباطات ما به عمق نیاز دارند .کیفیت رابطه باید بالا برود. چه طوری؟ با روش‎های مختلف، مثلا یکی از این روش‌ها شنونده‌ی خوب بودن و تایید کردن است. حواسمان باشد تایید کردن به معنی این نیست که مدام به دیگران حق بدهیم و بگوییم شما درست می‌گویید. بلکه به این معنی است که به آن‌ها بگوییم که حس آنها را درک می‌کنیم. درواقع حس طرف مقابلمان را به رسمیت می‌شناسیم.

 

۴- هیچ وقت نمیشود به رضایت کامل رسید. نارضایتی محرک ما برای رشد و یک نعمت است. فقط آدم‌های خنگ از خودشان راضی‌ هستند.

 

من بیشترین ایده را از بخش پرسش و پاسخ کلاس می‌گرفتم. وقتی‌که بچه‌ها دغدغه‌های شخصی خود‌شان را مطرح می‌کردند و استاد با صبر و دقت به سوالات بچه‌ها پاسخ می‌دادند. مثلا من در نوشتن تصورم از یک روز ایده‌آل از حرف‌های استاد و بچه‌ها خیلی ایده گرفتم:

۱.بین ستون کارهای ثابت و موقتم بتوانم تعادل ایجاد کنم. مثلا به جای سه تا کار ثابت در حد فوق‌عالی، حداقل شش تا کار را در حد خوب انجام بدهم.

۲.روزی که افکار منفی به ذهنم هجوم نیاورد. 

۳.روزی که خبرهای منفی نشنوم.

۴.روزی که خبرهای مثبت بشنوم.

۵.برای برنامه‌ای به جز برنامه‌ی شخصی خودم مجبور نشوم وقت بگذارم.

۶.مطالعه و ورزش حتما جز برنامه‌ی آن روزم باشد.

۷.حتی شده یک خط اما داستانم را پیش برده باشم.

۸.به چیزی که علاقه دارم (یعنی ترکیب نوشتن و ستاره‌شناسی) بپردازم.

۹.از نظر روحی و جسمی سلامتی و آرامش داشته باشم.

 

*کلام آخر

روزی که در کلاس نظم شخصی می‌خواستم ثبت‌نام کنم، به خودم گفتم من که آدم بسیار مرتبی هستم، چه دلیلی دارد که در این کلاس ثبت‌نام کنم؟ بعد به خودم گفتم اسم این دوره نظم شخصی و کار خلاقانه است. قسمت نظمش را بگذار کنار، به کار خلاقانه بچسب! شاید توانستی کسب و کار آنلاین خودت را راه بیندازی! شگفت‌آور اینکه که منظم بودن من نامش وسواس است و با نظمی که استاد شاهین آموزش می‌دهد زمین تا آسمان فرق دارد. انگار که من بیشتر از همه به بخش نظم شخصی احتیاج داشته‌ام. چون اصلا ربطی به تمیزی اتاق ندارد. ربط به نظم ذهنی و روحیه‌ی آدم دارد. خنده‌ی دوستانم، کیانا و سمانه را وقتی که به آنها گفتم در این کلاس شرکت‌کرده‌ام هنوز می‌شنوم: «پریسا و نظم شخصی! باباجان تو خودت خدای نظم و ترتیبی! دیگه چه کلاسی، چه کشکی، چه دوغی، چه ماستی!» فکر کنم حالا هر سه نفرمان می‌دانیم که حرف‌های این کلاس را ده سال قبل‌تر باید می‌شنیدم نه الآن. دراین‌باره زیاد باهم صحبت می‌کنیم. به هر حال همه‌ی ما می‌دانیم ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است. خدا را شکر که این حرف‌ها را الان شنیدم و نه ده سال دیگر. هر روز ساعت هفت صبح، بودن در فضای کلاس و شنیدن صدای استاد و خواندن نظرات متنوع و پربار بچه‌ها، امید، انگیزه و ایده‌های خلاقانه‌ی بسیار زیادی را به من داده است. حقیقتا تاکنون به خیلی از موضوعاتی که در این دوره مطرح شده‌اند یا فکر نکرده بودم یا اشتباه فکر کرده بودم.

در مجموع تا قبل از آشنا شدن با کلاس‌ها و شخصیت استاد شاهین، به قول دیگران منفی‌نگر بودم _خودم می‌گفتم واقع‌گرا_ نیمه‌ی خالی لیوان را قبل از نیمه‌ی پر می‌دیدم. می‌خواستم با درک واقعیت، خطرات و آسیب‌های پیش رو را پیش‌بینی و مدیریت کنم. اما متوجه شدم این فرآیند کلا از ریشه، نوعی آسیب جدی بوده است. با شنیدن اخبار منفی که اتفاقا به لطف زندگی امروزی، دائم در معرض شنیدن آنها هستیم، دائم عصبانی می‌شدم، سردرد می‌گرفتم، کلافه می‌شدم، دست از کار می‌کشیدم و در یک کنجی می‌نشستم و وقتم را با پرداختن به کارهای زرد به بطالت می‌گذراندم. برای بالا بردن بهره‌وری‌ام به طور جدی نیاز داشتم که شیوه‌ی زندگی‌ام را عوض کنم. صحبت‌های استاد شاهین به من یاد دادند که با خودم مهربان باشم و هر چیزی که باعث می‌شود انرژی ذهنی‌ام تحلیل برود، شناسایی و برای رفع آن اقدام کنم. 

حالا دیگر از آن تعصبات قدیمی خبری نیست. به چالش کشیدن افکار و تعصبات مختلفی که مغزم را خفه کرده‌ بودند سخت بود. چالشی که تا نظام باورهای ما وجود دارند، آن هم وجود خواهد داشت. واقعیت این است که هیچ‌چیز در این زندگی ارزش غصه خوردن ندارد. و به خاطر ترس از اشتباه کردن، هیچ کاری نکردن، بزرگترین اشتباه و نابخشودنی‌ترین گناه است. استاد شاهین توی کلاس می‌گفتند: «بچه‌ها! به خودتان سخت نگیرید، هرچقدر بد و ناقص، کاری را که فکر می‌کنید درست است انجام بدهید. نهایتا آنچه که می‌خواهید از آب در نمی‌آید و دوباره تلاش می‌کنید. باید آسان گرفت. باید به اشتباهاتمان بخندیم و از آنها رد شویم. نباید خودمان را محکوم کنیم. در این صورت است که شجاعت ریسک‌کردن پیدا می‌کنیم و کارهایی را انجام می‌دهیم که زندگی ما را متحول می‌کنند. نتیجه اینکه چه موفق و چه ناموفق از تلاشمان لذت برده‌ایم و زندگی‌کرده‌ایم.» این یعنی خودِ دستاورد!

من در این دوره متوجه شدم که می‌خواهم از این یک بار فرصت زندگی که به من داده شده است به بهترین نحو استفاده کنم. پس آن چیز‌هایی را که برایم مهم هستند انجام می‌دهم، نه خواسته‌ها و اولویت‌های دیگران را. همچنین می‌خواهم فقط یک مصرف‌کننده نباشم و تولید ارزشمند خودم را داشته باشم. یعنی به اشتراک گذاشتن مطالبی که زندگی‌ را برای خودم و دیگران آسان‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌کند. کاری که اکنون مشغول انجام آن هستم. از حال خوب خودم و راه رسیدن به آن برای شما عزیزان می‌گویم. خوشحالم که با همه‌ی سختی‌ها هنوز وجود دارم و تلاش می‌کنم در کنار کاری که شروع کرده‌ام، بمانم و آهسته و پیوسته به پیش روم. بهترین‌ها را برای شما عزیزان آرزومندم.

نویسنده: پریسا شیری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *