تیر خلاص

احساس می‌کنم میل به نوشتن با من متولد شده است.

خوب به یاد دارم کودک که بودم، همیشه کنارم چـنـد برگ کاغـذ کاهی و قلمی داشتم.

گاهی خاطره‌ می‌نوشتم، گاهی حرف‌هایم را به جای خواهری که نداشتم به کاغذ می‌گفتم تــا آرام بگیرم. دفتری کنار تلویزیون گذاشته بودم که هر وقت ترانه‌ای پخش شـد مـتن آن را بنویسم.

خـیلی زود مسئولیت زندگی متأهلی را پذیرفتم و بـه دنبال آن مادر شدن را تجربه کردم. برای زمان زیادی آرزویـم را کنار گـذاشـتم و بــا هزارجــور مشکل و دغدغه‌ی زنــدگی متـأهلی دست و پـنـجه نــرم کردم.

بــعــد از ســال‌ها دوبــاره بــا شـعـر و دلـنـوشـتـه شـروع کردم و کمی پیش رفتم. این بار هم به دنیا آمدن فــرزنــد دومم بـهانـه‌ای شــد بــرای فــاصــلــه گــرفــتــن دوبــاره‌ی مــن از نــوشــتــن … . فــقط گاه‌گاهی شــعــری کــوتــاه به ذهنم می‌رسید کــه تــوان تــولــیــدش را نــداشــتــم.

تــمــام ایــن ســال‌ها کـودک نــوشـتـه‌هایــم در کـنـجی از ذهنــم کــز کــرده بــود و درد مــی‌کــشیــد و هر بــار حــس می‌کــردم بــایــد کــاری کــنــم اما نمی‌تــوانـستم و نــمی‌دانـستم چگونه!؟

تا اینکه یــک شــب مصادف بــا روز جهانی «مبارزه‌ با خشونت علیه زنان» به خــوانــدن داســتــانــک کــوتــاه یــکــی از دوســتــانــم بــا همــیــن مــضــمــون جــرقــه‌ای بــرای نــوشــتــن داســتــانی در ذهنــم زده شــد. خــودکــار را بــه دســت گــرفــتــم و نــوشــتــم، نــمــی‌دانــم چــقــدر زمــان بــرد امــا آنــقــدر غــرق شــده بــودم کــه مــتــوجــه نــشــدم گــریــه می‌کنم و می‌نویسم.

شاید کــودک غمگین نوشته‌هایم را در آغــوش گــرفــته بــودم و او بــود کــه در من گریه می‌کرد.

آن شب بــرای اولین بــار مــوفــق شــده بــودم داستانی بــنویــسم و بــعــد هم بــه اشــتــراک بــگــذارم کــه لذت خــواندنش را هزار بار بــه خــودم تقدیم کنم.

از فــردای آن روز دیگر نمی‌توانــستم مــثــل گــذشــتــه روزهایــم را یــکی پــس از دیگری بــســوزانم و از دودشــان آزرده‌خاطر شــوم و دســت روی دســت بــگــذارم تــا کودک نوشته‌هایم هر روز غمگین‌تر وکــوچک‌تر شود.

شــروع کــردم بــه جــســتــجــو بــرای پــیــدا کردن شخصی کــه دلم گواهی می‌داد می‌تــوانــد دســت من و کـودکــم را بــگــیــرد و جــان دوبــاره بــه مــا بــبــخــشــد.

همــیــشــه قانون زنــدگــی مــن همینگونه بــوده کــه قــلــبــم نــویــد اشــخــاص مــهم زنــدگــیــم را زودتــر از آمــدن خــودشــان بــه مــن داده است.

ایــن را هم خــوب مــی‌دانــم کــه هرگــاه دســت تــقــدیــر یــکی از عــزیــزانــم را بــه هر دلــیــلــی از مــن جــدا مــی‌کــنــد قــطــعــاً بــرایــم یــک هدیــه ارزشــمــنــد بــه پــاس صــبــوریــم در نــظــر مــی‌گــیــرد.

امــســال پــدرم را بــرای همــیــشــه از دســت دادم. بعد از سوگواری و قبول واقعیت می‌دانستم معجزه و تــحــولــی در زنــدگــیــم رخ می‌دهد.

مــن دنــبــال چــراغ راه نــویــســنــدگــی افــتــادم و کم‌تــر از یک ماه در تــاریــخ دهم دی مــاه نــود‌و‌نــه با پــرس‌وجــو شــاهیــن کــلــانــتــری را شناختم.

از همــان اولــیــن روز آنــقــدر بــرایــم هیــجــان داشــت ک مــطــمــئن بــودم تــکــه‌ای دیــگــر از پــازل زنــدگـیم را پــیــدا کــرده‌ام کــه ســال‌ها در نبودش چرخ زندگی‌ام معیوب مانده بود. حالا این منم که باید راه بیفتم و قدم‌های بعدی را بردارم.

پس همــراه خــانــواده‌ی مدرسه نویسندگی شدم.

در شروع سـال شــاهیــن عــزیــز ڪــتــاب نــظــم شــخــصــی را بــاز کــرد و خــودکار را بــه دســت‌مــان داد.
مــا راوی اصــلــی روایــت نــظــم شــخــصــی خــودمــان شــدیــم.
از فــردای اولــیــن روز کــفــش‌هایــم را پــوشــیــدم و آزاد و رها بــدون کــیــف و تــلــفــن همــراه بــه راه افــتــادم.

نمی‌دانستم دقــیــقــا دنــبــال چــه چــیــزی مــی‌روم!! اما خیلی زود احساس کردم وارد دنــیــای زیــبــا و متفاوتی شــده‌ام. صــداها را بــهتــر می‌شنیدم ،چــشم‌هایم بــهتــر می‌دید.

چــه اتــفــاقــی افــتــاده بــود کـه پــرنــدگــان زیــبــاتــر مــی‌خــواندنــد؟!

بــه هر کــوچــه کـه مـی‌رسیدم حــس می‌کردم همــه بــه اســتــقــبــال مــن مــی‌آیــنــد از درخــتــان و پــرنــدگــان تــا دیــوارنــویــس‌ها و حتی درها و پــنــجــره‌های کوچه و خیابان.

سال‌ها بــود کــه بهار را ایــن همــه زیــبــا نــمی‌دیــدم آن هم لابه‌لای کوچه‌ها و خیابان‌هایی کــه همیشه جز مــشــغــلــه و روزمــرگــی‌های مــردمــانــش چــیــز جالب توجهی بــرایــم نــداشــت.

پــیــاده‌روی آفلاین زیــبــا‌تــریــن تــجــربــه نــظــم شــخــصــی مــن بــود.

حــالا بــایــد کــارهای مــهم روزم را مــشــخــص و اولویت‌بندی می‌کردم.

فهمیدم که بــدون تــوصــیــف و انــدازگــیــری نمی‌توانم بــرای بــهبــود هدفم تــلاش کنـم. پــس باید لــیــســت همــه‌ی ڪــارهای یک روز و حــداکــثــر و حــداقــل زمــان انجامشان را هم مــشــخــص کنم.

وقت تعیین یــک هدف برای انجام دادن در فـروردین ماه بود که می‌بـایست تــا پایان ماه نــتــیــجــه‌ی رضــایــت‌بــخــشی از آن نــسیـب‌مان بشود؛ در این‌جای کار من بلاتکلیف شدم. بــیــشــتــر همــراهانــم در نــظــم شــخــصــی پــروژه‌های بزرگ و جالبی داشتــند بــا هدفــی مشخص. اما مــن هنــوز نــمی‌دانــســتــم دقیقاً دنــبــال چــه هدفی بــروم.

دو سه روزی به دلیل بلاتکلیفی دچار اهمال‌کاری شــدم. بالاخــره تصمیم گرفتم هدف این ماهم را عادت به نوشتن روزانه قــرار بدهم.

در همــیــن روزها شــاهیــن عــزیــزم در صــفــحــه رســمــی خــودش از قــانــون پــنــج پــنــج پــرده بــرداشــت، کـه هیــجــان زیادی بــرای دوســتــان و همــراهان مــدرســه نــویــســنــدگــی داشت.

هدف من در مــقــابــل دوستان نظم شخصی، پــروژه‌ی بــزرگــی نــبــود امــا بــرای مــن ارزشــمــنــد بــود که می‌توانستم بــرای ابــتدای راه خــودم را مــقــیــد کنــم کــه هر روز زمــان رضــایــت‌بــخــشــی را بــه نــوشــتــن اخــتــصــاص دهم. ایــن مــوضــوع حتماً بــرای نــهادیــنــه شــدن در مــن پــیــش مــی‌رفــت.

حالا نــوبــت بــه خــلــوت‌ســازی رســیــده بــود. از وسایل خانه تــا دغدغه‌های ذهنــم حــتــی آدم‌های اطــرافــم، کــانــال‌ها، گــروهای مــجــازی و… تــقــریــبــاً بــه همــه جــا ســرکـی کــشــیــدم.

قطعا دل کندن و کنار گذاشتن قسمت‌هایی از سرگرمی‌های هر روزه‌ام ســخــت بود امــا تــا حــدودی مــوفــق شــدم و در پایان نتیجه این شد که آرامــش نسبی را مــهمــان روحم کــردم.

نــوبت بــه جذاب‌تــریــن بــخــش کــتــاب نــظــم شــخــصــی رســیــده بــود: ســطح‌بــنــدی کــارها و برنامه‌ها به صورت سه سطح:

کــوچــک یــا خــرد

مــتــوســط یــا خــوب

بــزرگ یــا عــالــی

بــخــش ســطــح‌بــنــدی بــه خصوص سطح خرد تیر خلاصی بــود بــه ذهن برای فــرار از نــوشتن و خواندن یا هر هدفــی کـه بــرای رســیــدن بــه مــوفــقــیــت نیاز به تــداوم و تــکــرار دارد. حــالــا هرجــا و هربــار و بــه هر بــهانــه‌ای مــلــزم بــه انــجــام یــک ســطــح بــودیــم.

تــا قــبــل از ایــن بــارها بــرایــم پــیــش آمــده بــود که بـه دلــیــل انــتــظــار بــالا از خــودم و همچنین مــشــغــلــه‌های فــکــری و کــاری یــا هر بهانه‌ای دیگر چند روزی از کار دور شدم که همــیــن بــاعــث شــده بـه کــلــی آن را رها کـنــم و شکست روحی بدی بخورم.

امــا بــا وجــود سـطح‌بندی خــرد دیگر دغــدغــه‌ی دور شــدن از بــرنــامــه‌ام را نداشتم و هربــار و بــه هر دلــیــلــی کــه نــتــوانــســتــم بــرنــامــه را پــیــش بــبــرم خــودم را مــلــزم بــه انــجــام ســطــح خــرد می‌کنم.

من مــعــتــقــدم ســطــح خــرد اوج احــتــرام بــه خــودمــان اســت در زمــانــی که بــه هر دلــیــلــی خــســتـگی ذهنــی و یــا جــســمــی داریم.

هر روزی که از نظم شخصی می‌گذشت احساس می‌کردم قــدم در راه بــزرگــتــری می گذارم. حالا بــایــد با اضافه کردن قوانین جدید دقــیــق‌تــر کــار را انــجــام می‌دادم. قوانین ساده و البته کاربردی مثل

انجام همزمان کارهای هم خانواده،

افزایش نور محیط کار،

خلوت کردن میز کار،

ثبت فوری ایده‌ها،

دور کردن موبایل از اتاق کار و یک ســاعــت خــامــوشــی که آرامــش و تــمــرکـزی بــیــشــتــر از آن زمــان تعیین شده بــرایــم به ارمــغــان می‌آورد.

قوانین کاربردی و هوشمندانه‌ی دیگری که هرکدام به تنهایی می‌توانست روند زندگی مرا تغییر دهد به سمت منظم‌تر شدن و هدفمند بودن.

سعی می‌کنم خودم را درگــیــر خــبــرهای خــوب و بــد دیــگــران نکنم و فــقــط دنــبــال پــیــدا کــردن خــودم باشم.
دیــگــران را بــهتــر درک می‌کنم و بــا تــمــریــن و انــجــام مــوضــوع ســاده‌ای مــثــل شنونده‌بودن و تایید شدن اجازه می‌دهم آرامــش بــیشتری کنــار مــن داشــتــه بــاشــنــد.

با یادگیری و تمرین قانون “کات” هیــچ فــکــر مــزاحــمــی اجــازه مــانــدن طولانــی در ذهنم را نــدارد.

موضوع بـرنـامه‌ریزی روزانه و هفتگی، تــصمیم‌گــیری آگاهانــه، انــتخاب ایــده‌ی مناســب من، تــعیین اهداف ماهانه، آمادگی برای اســتارت وبلاگ‌نویسی روزانه، مـکاتبات دونفــره کــه باعث ارتبـاط قــوی و سازنده برای پیش بردن بهتر برنامه‌های کلاس بــیــن اعضای گروه نظم شخصی شد و کلی بــرنامه و ایده‌ی دیگر از نظم شخصی که هر کدام خــودشــان بــه اندازه یــک دنیا حرف بــرای گفتن و عمل کردن و البته تغییر دارند.

همه چیز جذاب‌تر از آن چیزی بــود کــه قبل از شروع فکر می‌کردم.

نظم شخصی به همه جای زندگیم رخنه کرده است و لحظه‌ای مرا رها نمی‌کند. احساس می‌کنم از من آدم دیگری ساخته برای بهتر زندگی کردن و همه‌ی این تغییرات را مدیون نظم شخصی و البته بانی این برنامه‌ها شاهین کلانتری عزیز هستم.

 

مهتاب سمیعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *