یک فروردین خاص و طوفانی

سلام.

امروز سیزدهم اردیبهشت است. خیلی با خودم کلنجار رفتم بنویسم یا نه. چی بنویسم، چجوری بنویسم. حرف زیاده راهش رو نمیدونم. خب اینکه حرف‌ها انسجام داشته باشه، از در و دیوار به هم نبافم که فقط فضایی پر شه. به نظر میاد که این روند انکار و اشتیاق برای انجام کاری در اکثر امورم در جریانه. به نظرم میاد تغییر از هر لحاظی نظم یا هرچی با یه ماه و یه دوره ایجاد نمیشه. خب، تغییراتی در فروردین ماه من ایجاد شد که مطمئنا تحت تاثیر دوره شما و حضور شما بوده. اینکه هر روز ساعت هفت صبح بیدار شم و در همه جلسات شرکت کنم خودش تغییری در روند سحرخیزی من داشته، اما اینکه بگم با شرکت در این دوره زندگیم متحول شد نه. دوره به ما مسائل ریز و درشتی معرفی کرد که هر کدوم دنیایی داره و نیازه در عمل پیاده کنیم و مسئولیت این قسمتش با ماست … .

حدود یک سالی هست که شما رو از طریق میترا می‌شناسم. خب تا قبل از اون موقع، برای شرکت در این دوره و اون دوره اقدام می‌کردم و از این لحاظ چوبش رو هم خورده بودم و با خودم عهد کردم که دیگه بی‌کله تصمیم نمی‌گیرم. کرونا بود، بیکاریم بود، سر پر حرف و دل تنگ و پر از غمم هم بود. همه این فشارها رو باید تحمل می‌کردم. از قبل، از اهمیت نوشتن با خبر بودم و تاثیرش رو دیده بودم. نوشتن در حد همون چیزی که صفحات صبحگاهی مینامیمش. نه داستان و غیر داستان و دل نوشته.

اینم بگم که ترم یک و دو لیسانس ادبیات انگلیسی که بودم یه چیزی مثل داستان نوشته بودم ناشی از افکار پریشانم. بدون دونستن تئوری‌های داستان و فلسفه و روانشناسی یا الهام و تقلید از فلانی. بعدها دیدم انگار یه مورد روانشناسی‌ای داره. یعنی توی روانشناسی یه جریانی دیدم که عین اون داستان بود الان یادم نیست چی. در کل دوست دارم فکرهام رو داستان کنم. احساس می‌کنم کسی که می‌تونه داستان بنویسه مهارت بالایی داره و می‌تونه افکارش رو در لایه‌ی بالاتری به شکل غیرمستقیم بگه. با شما و دنیای نوشتن بیشتر آشنا شدم و همیشه حسرت شرکت در دوره‌هاتون و نوشتن رو داشتم اما نمی‌دونستم آیا نوشتن مال منه راه منه. نکنه بشه مثل هزار راه نیمه ول کرده. علاوه بر اون، با دغدغه ی آیلتسی که داشتم و الانم هنوز درگیرم نمی‌تونستم ذهنمو درگیر کنم و میخوام ذهنم باز باشه. 

خلاصه اینکه بعد از یه مدتی تونستم نیمچه نظمی ایجاد کنم و خودکنترلی‌ام رو افزایش بدم و در نتیجه، احساس بهتری به خودم پیدا کردم. می‌خواستم بیشتر درباره نظم بدونم و راهکارهای بیشتری به کار ببرم. یه جورایی پای نظم به زندگیم باز شده بود. اما مشتاق بیشترش و حریص‌تر شده بودم. تا اینکه اعلامیه دوره نظم شما رو دیدم. فکر می‌کنم چیزی که منو به سمت نظم برده بود خیلی قبل‌تر از اقدام به شرکت در دوره، خود بی‌نظمی بود. انقدر در بی‌نظمی غوطه‌ور بودم که این اشباع‌شدگی ازش رو تاب نمی‌آوردم. فکر می‌کنم در وجود من یک میل شدید به بی‌نظمی هست که احتمالا برای خیلی افراد هم صدق میکنه. یعنی انگار ذاتاً ادما هم نظم رو دوست دارن هم بی‌نظمی رو. فکر می‌کنم این تجمع اضداد در همه جای زندگی وجود داره و لحظه‌لحظه نفس می‌کشمش. 

احساس می‌کنم چیزی که باعث شد این میلم به وجود بیشتر نظم رو اجرا کنم و در دوره‌تون شرکت کنم و عهدم رو بشکونم (همون عهدی که بی‌کله شرکت نکنم در دوره‌ای) هزینه پایین دوره بود. اینکه دیدم خب شما رو تقریبا شناختم با لایوها و سایتتون. حالا چیزی رو از دست نمیدم. و مهم‌تر اینکه نظم همون مسئله‌ای بود که ذهنم رو درگیر کرده بود. 

فروردین همیشه برام ماه رخوت بوده. یعنی با اینکه ده سالی هست که دیگه مثل زمان بچگی‌هام رسم و رسوم عید اجرا نمیشه، اما حس بدی برام داره. من کلا از روزای تعطیل رسمی بدم میومده. هرچند کل روزهام توی یه تعطیلی خاصی در جریانه. اما این فروردین با دوره‌تون باعث شد یه فروردین خاص و طوفانی‌ای رو تجربه کنم. قبل از عید جدولی کشیده بودم که برای هر ماه دستاوردهام رو بنویسم. یادمه اون موقع که داشتم می‌کشیدمش یه پوزخند یا تمسخری تو ذهنم بود. اینکه به خودم میگفتم “هه باز سال نو شد و مردم رو جو گرفت”. همیشه ده ساله که کم کردن وزن جز اهداف سال نوم هست خخخخ. به خودم می‌گفتم “جون خودت این هدفت امسال میره جزو دستاوردهت”. تا الانم فعلا نرفته اما برای اولین ماه سال جا کم آوردم، شش هفت تا دستاوردی که هرکدوم زیر شاخه خودشو داشت. 

یادتونه که گفتم در دل هر بی‌نظمی یه نظمه و برعکس؟ (ازون جمله قصارا ها☺) الان که نیمی از اردیبهشت می‌گذره نمیتونم دستاوردی براش در نظر بگیرم. انگار دارم شیرجه می‌زنم توی بی‌نظمی. زود از خواب بیدار میشم اما باز می‌خوابم. کلا حس و حال خوبی نداشتم (البته کم و بیش، در کل دارم میگم.) نگران این آیلتسم، آینده و اینکه یک ماه دیگه میشم سی و شش ساله و ترس از دست دادن زمان برای مهاجرت، ترس پیر شدن و هنوز اندر خم یه کوچه بودن. این ترسه که شاخه‌های بزرگی داره منو میندازه توی قسمت عمیق بی‌نظمی، خواب و میل به بیدار نشدن. این میشه که فکر می‌کنم دستاوردهای فروردین بخاطر همون جوگیری سال نو بوده. حس غم بیشتر باهامه اردیبهشت‌ها. هر سال ازون ماه‌هاس که سرگردونی. نه تازگی فروردین رو داره نه شوق خرداد که داره بهار تموم میشه بجنب. اون وسطا هوا هم گرم میشه و نوید هوای گرم تابستون که من همیشه توش افسرده‌ام. اگه کرونا باشه و حتی نشه تو خود تهران گشت، این اردیبهشت چه فایده‌ای داره؟ حالا اردیبهشتی نبااشین. احساس میکنم دارین حرص میخورین با این حرفم☺.

دارم دست و پا می‌زنم به امید اینکه نیمه دوم ماه بهتر باشه. امیدوارم به دوره سمپوزیوم. هم خوشحالم که با انرژی بیشتری که از حضورتون می‌گیرم ادامه میدم، هم یه حسی بهم میگه باز شاهین میگه نامه بنویس اه مرسی… تازه با لپ‌تاپ و نوشتن توش راحت شدم. معمولا با کاغذ راحت‌ترم. اما اینکه دورم پر از کاغذهایی باشه که نمی‌دونم کجا جاش بدم، اعصابمو خورد میکنه و حداقل باعث میشه کمتر بهتون تو دلم فحش بدم.

یه چی دیگه بگم. نگم تو دلم میمونه. خیلی بهتون حسودی می‌کنم. اینکه با درایت پول در میارین. حالا هر چی. منظورم پولدار بودن نبودنتون نیست. اصلا بگو یه هزاری در آوردن. برای منی که سه ساله شاید اندازه یه ماه کار کرده باشم، همون هزاری هم مهمه. بیشتر از این و فراتر از این، اینکه میتونین در جمع صحبت کنین و سخنران باشین. فکر کنم تو بیوگرافی‌ای هم که در اینستا گذاشتین هم بود یه چیزی درباره این مهارت. جدا از استیج فرایت که منو گاهی میگیره، اینکه لحن صحبتتون و بالا پایین بردن صداتون رو هم اهمیت میدین در کنار مهارت‎های دیگه خیلی حسودیم میشه. و بالاتر از همه احساس خودمونی بودنی که آدم باهاتون داره. امیدوارم از بین نره با بزرگ شدن پیجتون و شناخته شدن بیشترتون. 

نمی‌خواستم بنویسم اما الان نمیخوام ول کنم نوشتن رو. نمی‌دونم میتونین اینارو انتشار بدین یا نه. برام مهم نیست. یعنی انتشارش بدین منتی‌ست و نشان دهنده لطف بسیار شما. اما اگر هم منتشر نکردین هم حداقل این حرفا تو دلم نمونده. نمیدونم حرف دیگه‌ای مونده یا نه. همینجوری فقط نوشتم و بی‌ویرایش همونطور که گفتین میفرستم براتون. الان نگین “من اینو گفتم که درگیر وسواس نشین نه اینکه…” نمیدونم دیگه … حالا همیشه هزار بار متنو میخونم قبل فرستادن یه بار میخوام بی‌وسواس برم جلو ها… (البته یه بار دیگه در حد غلظ املایی و تایپی بازبینی شد)

در ادامه یه سری تراوشات ذهنیم رو بگم خالی شم.

گربه‌تون، ساعت شنی(ها)تون، اون کاغذ کاهی‌هاتون، دیگه دست‌خطتتون که..، کاریکاتوراتون، همه رو ببوسین. 

اون پرنده‌هه شاهین بود؟ خدایی شاهین تو خونه؟ پت؟ وا مصیبتا. 

اینم بگم دیگه میرم. توی کتابخونتون کتاب مرگ قسطی خیلی رو مخمه. آخه من زمان لیسانس خیلی بی‌کله و حریصانه کتاب می‌خریدم و نمی‌خوندم. این کتاب ده سال جلو چشمم بود اما هر بار می‌گفتم بذار تزم تموم شه بذار فلان.. پارسال خوندمش. اما کلا گذاشتمش یه جایی نبینمش. از لحاظ بصری باعث خیلی فکرا میشه برام. منظورم چیز بدی نیست. دلیلش رو نمیدونم. حالا کتاب برادران کارامازوف داستایفسکی هم همین جریانه اما انگلیسیه و جلدش مثل مرگ قسطی همه جا نیست. آخه این مرگ قسطی رو یه فرد دیگه هم داره و لایو میذاره میره رو مخم. آلرژی دارم کلا بهش.

همیشه پایدار و سلامت باشین و از کرونا به دور و اینکه امیدتون رو از دست ندین. 

 

حمیده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *